شافعى آن را منحصر در قياس (حكم قضيه را بر اساس موارد مشابه تعيين كردن) مى‏داند؛ اما بعضى ديگر آن را منحصر به قياس ندانسته‏اند و استحسان ( رأى بر اساس ذوق و سليقه شخصى به موردى كه به نظر، نزديكتر به حق و عدالت مى‏رسد، بدون در نظر گرفتن مشابهات) و استصلاح (تقديم مصلحتى بر مصلحت ديگر) و تأويل (متقدم داشتن رأى شخصى بر حكم و نص رسيده، بر اساس برخى مناسبات) را هم معتبر شمرده‏اند.
اما از نظر شيعه، چنين اجتهادى مشروع نيست؛ چه آن را به عنوان طريق مستقل فرض كنيم و بگوييم در آيات و روايات چنين حكمى وجود ندارد و حكم ما موضوعيت دارد و چه آن را راهى براى به دست آوردن حكم قرآن و سنت بدانيم.
علت غير معتبر دانستن قياس و اجتهاد رأى، به هر يك از دو عنوان فوق كه باشد، اين است كه اولا معتقديم كه حكمى كه به وسيله كتاب و سنت تشريع نشده باشد، نداريم و اخبار و احاديث زيادى نيز در اين زمينه رسيده كه همه احكام (اگر چه به طور كلى) در قرآن و سنت ذكر شده است.
ثانيا قياس و اجتهاد رأى، از نوع گمان‏ها و تخمين‏هايى است كه زياد به خطا مى‏رود.
به هر حال، باب اجتهاد براى اهل تسنن چندان باز نماند و شايد علت آن، اشكالاتى بود كه عملا پديد آمد؛ زيرا خصوصا اگر تأويل در نصوص را جايز بشماريم، چيزى از دين باقى نخواهد ماند و پس از مدتى تماما دگرگون خواهد شد. لذا نظر علماى سنى بر اين قرار گرفت كه مردم را فقط به تقليد از چهار مجتهد معروفشان: ابوحنيفه، مالك بن انس، و احمد بن حنبل سوق دهند.
كلمه اجتهاد تا زمان علامه حلى در ميان شيعه به همين معناى اجتهاد رأى مستعمل بود و لذا ممنوع شمرده مى‏شد و علماى شيعه مطالبى در رد آن مى‏نوشتند، ولى كم كم در بين اهل تسنن به معنى مطلق جهد و كوشش براى به دست آوردن حكم شرعى، از روى ادله معتبر شرع (حال آن ادله هر چه مى‏خواهد باشد)، به كار رفت، و علماى شيعه هم ديگر در نفى آن تعصبى به خرج ندادند و براى رعايت وحدت و هماهنگى با جماعت مسلمين، اين كلمه را بر روى عمل فقهاى خود گذاشتند؛ يعنى به كار بردن تدبر و تعقل در فهم ادله شرعيه (و اين همان اجتهاد مشروع است) كه البته اين امر احتياج به يك رشته علوم؛ كه مقدمه شايستگى و شكوفايى تعقل و تدبر صحيح و عالمانه هستند، دارد؛ مانند علم به منطق، ادبيات، قرآن، تفسير، حديث، رجال، علم اصول و حتى اطلاع بر فقه ساير فرق.(43)
در اين جا خوب است به جريان مهم و خطرناك اخباريگرى در شيعه اشاره كنيم كه اگر گروهى از علماى مبرز و دلير نبودند، معلوم نبود چه بر سر اسلام راستين مى‏آمد. اين مكتب كه بيش از چهار قرن از پيدايش آن نمى‏گذرد، منكر حجيت عقل شد(44) و همچنين، قرآن را به بهانه اين كه فهم آن مخصوص اهل بيت عليهم السلام است، از اعتبار انداخت و اجماع را هم بدعت اهل تسنن شمرد (در حالى كه معنى اجماع در تشيع غير از اجماع در تسنن است)، لذا تنها سنت را حجت دانست و مدعى شد كه همه اخبار و روايات كتب اربعه (كافى، من لا يحضره الفقيه، تهذيب و استبصار) صحيح و قطعى الصدور است. اين مكتب چون از طرفى ضد مكتب اجتهاد و تقليد بود و از طرف ديگر، حجيت را منحصر در احاديث مى‏دانست، مى‏گفت كه مردم موظفند، مستقيما به متون اسلامى مراجعه كرده، به آن‏ها عمل نمايند و هيچ عالمى را، به عنوان مجتهد و مرجع تقليد، واسطه قرار ندهند. خوشبختانه نهضت ضد عقل اخباريگرى با مبارزه افراد رشيدى مانند وحيد بهبهانى و شيخ انصارى و... مواجه شد و شكست خورد و اكنون جز در گوشه و كنارها طرفدارى ندارد.
يكى از عواملى كه باعث نفوذ اين طرز تفكر خطرناك مى‏شود، چهره حق به جانب و علوم پسند مقدس‏مآبانى مانند اخباريان است، زيرا صورت حرف آن‏ها اين است كه ما از خودمان حرفى نداريم و اهل تعبد و تسليم هستيم. جوابى كه مجتهدين مى‏دهند اين است كه اين تعبد و تسليم، تسليم به قول معصوم نيست، تسليم به جهالت است.در جهالت اين گروه همين بس كه دستور مى‏دادند كه در شهادتين روى كفن فرد مرده بنويسند: اسماعيل يشهد أن لا اله الا الله زيرا حضرت صادق عليه‏السلام در كفن فرزند خود اسماعيل اين عبارت را نوشته بودند و اينان جمود را به جايى رسانده بودند كه از تغيير اسم اسماعيل هم خوددارى مى‏كردند.(45)
اكنون به مسأله تقليد مى‏پردازيم: تقليد؛ يعنى رجوع عامى به فقيه. تقليد هم مانند اجتهاد، دو نوع است: ممنوع و مشروع.
تقليد ممنوع همان سرسپردگى كوركورانه به علماست و قرآن كريم نيز قوم يهود را كه نسبت به علمايشان چنين سرسپردگى داشتند، مذمت مى‏كند: و منهم اميون لا يعلمون الكتاب الا امانى و ان هم الا يظنون.(46) علت مذمت اين عوام، بنا به فرموده امام صادق عليه‏السلام آن است كه ديده بودند اين علما صريحا دروغ مى‏گويند، رشوه‏خوارى مى‏كنند، حكمها و قضاوت‏ها را به خاطر رو در بايستى و رشوه و حب و بعضى شخصى تغيير مى‏دهند، اما باز هم از آن‏ها تبعيت مى‏كردند؛ در حالى كه فطرت الهى هر كس حكم مى‏كند، از چنين افرادى نمى‏توان پيروى كرد و نبايد قول خدا و پيامبر را در زبان او قبول كرد. عوام ما هم اگر چنين كنند، درست مانند عوام يهود، شايسته مذمت و ملامت خواهند بود.
امروز، بعضى مى‏پندارند كه تأثير گناه، در افراد يكسان نيست؛ در مردم عادى تأثير دارد و آنها را از عدالت و تقوا ساقط مى‏كند، ولى در طبقه علما چنين تأثيرى ندارد؛ در حالى كه اسلام، به هيچ وجه عصمتى براى كسى قائل نيست، حتى براى شخص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد: قل انى اخاف اءن عصيت ربى عذاب يوم عظيم(47)پس نمى‏توان صرفا به خاطر علم كسى، كوركورانه و از سر نفهمى از او پيروى كرد.
اما تقليد مشروع، عين چشم باز كردن است، زيرا انسان، از يك متخصص در دين پيروى مى‏كند كه به پليدى معاصى هم آلوده نشده؛ يعنى حكم خدا را بدون تغيير به دست ما مى‏رساند. امام صادق عليه‏السلام در ادامه حديث فوق مى‏فرمايند:
و اما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا على هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه. البته بايد توجه كرد كه مخالفت هواى نفس در يك عالم روحانى، غير از يك عامى است. مقياس هواپرستى يك روحانى، آن نيست كه ببينيم شراب مى‏خورد، قمار مى‏كند، تارك الصلاة است و...، بلكه مقياس هواپرستى او، در جاه‏طلبى و تمايل به دست بوسى و شهرت و محبوبيت و بى توجهى به چگونگى صرف بيت المال و... است و براى همين در ادامه حديث مى‏فرمايند كه آن ملكات عاليه در همه فقهاى شيعه نيست: و ذلك لا يكون الا بعض فقهاء الشيعة لا جميعهم(48)(49)
نكته جالبى در امر اجتهاد هست كه: تقليد ابتدايى، از ميت جايز نيست و فقط اگر در حيات كسى از وى تقليد كرده‏ايم، در صورت اجازه مجتهد زنده مى‏توانيم بر آن تقليد سابق باقى بمانيم. اين مسأله دو فايده دارد: اول اين كه وسيله‏اى است، براى بقاى حوزه‏هاى علميه و پيشرفت و تكامل علوم اسلامى؛ زيرا مسلما همه مشكلات علوم اسلامى در قديم حل نشده است و اگر اين قافله توقف كند، اين مسائل همان‏طور باقى مى‏ماند.
علت ديگر، اين كه مسلمين هر روز با مسائل جديدى روبرو مى‏شوند كه فقهاى زنده و زنده فكرى، لازم است به اين حاجت بزرگ پاسخ دهند، و اما الحوادث الواقعة فارجعوا الى رواة احاديثنا.(50) اساسا رمز اجتهاد، در تطبيق دستورات كلى با مسائل جديد و حوادث متغير است و مجتهد واقعى، كسى است كه توجه داشته باشد كه موضوعات، چگونه تغيير مى‏كنند و بالتبع چگونه حاكم آن‏ها عوض مى‏شود، و الا، تنها فكر كردن درباره مسائل كهنه و حداكثر، يك على الاحوط را على الاقوى نمودن و مانند آن، اين قدر جار و جنجال ندارد.
نكته ديگرى كه بايد در اين زمينه توجه كرد، اين كه اگر چه كار فقيه، استنباط احكام است، اما طرز نگارش و احاطه‏اش بر موضوعات، تأثير زيادى در فتاوايش دارد. فقيهى كه هميشه در گوشه مدرسه بوده با فقيهى كه آگاه به جريانات زندگى است، اگر چه هر دو به ادله شرعيه و مدارك احكام مراجعه مى‏كنند، اما استنباطهايشان متفاوت خواهد بود. چگونه ممكن است فقيهى به تكامل و پيشرفت زندگى ايمان نداشته، از پيشامدهاى طبيعى بى خبر باشد، آن گاه بتواند دستورات عالى و مترقى اين دين را كه براى همين نظامات آمده و ضامن هدايت اين جريان‏ها و تحولها و پيشرفت‏ها است، كاملا و به طور صحيح استنباط كند؟ لذا در فقه، مواردى يافت مى‏شود كه فقها به طور جزم، به وجوب چيزى، فقط به دليل درك ضرورت و اهميت موضوع، فتوا داده‏اند؛ اگر چه نه دليل نفى كافى در آن زمينه آمده، نه اجماع معتبرى بر آن امر، شده، بلكه به دليل مستقل عقلى و به خاطر آشنايى با روح اسلام كه موضوعات مهم را بلاتكليف نمى‏گذارد، چنين يقين كرده‏اند؛ مانند فتاواى آن‏ها در مسائل ولايت حاكم و متفرعاتش‏(51)
در پايان، دو نكته را ياد آور مى‏شوم: يكى پيشنهادى است كه اولين بار، مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى رحمة الله، براى پيشرفت فقه مطرح كردند كه چه لزومى دارد كه مردم در همه مسائل از يك نفر تقليد كنند و بهتر است، اين رشته نيز مانند ساير علوم تفكيك شود و هر كس در زمينه خاصى تخصص پيدا كند؛ خصوصا با توجه به گسترش فقه (همانند ساير علوم) اين احتياج از حدود صد سال پيش جلوه گر شده كه فقها يا بايد جلو اين رشد و تكامل را بگيرند يا فقاهت را به صورت رشته‏هاى تخصصى و مجزا ارائه دهند.
خاطرنشان مى‏كنيم كه تقسيم كار در علوم، همه معلول تكامل آن‏هاست و هم علت آن؛ يعنى علوم تدريجا رشد مى‏كنند، تا به حدى مى‏رسند كه ديگر يك نفر نمى‏تواند در همه مسائل آن صاحب نظر و محقق شود و ناچار بايد به رشته‏هاى تخصصى تقسيم گردد. از طرف ديگر با پيدايش رشته‏هاى تخصصى و تمركز فكر در مسائل خاص آن رشته، پيشرفت بيشترى پيدا مى‏شود.
پيشنهاد ديگر در مورد شوراى فقهى است. بى شك يك عامل مهم در پيشرفت‏هاى محير العقول در علوم مختلف، مثل طب و فيزيك و... اين است كه در عين اين كه رشته‏هاى تخصصى در آن علوم پيدا شده، همكارى و همفكرى شديدى بين افراد طراز اول هر رشته وجود دارد كه با تبادل آراء محصول انديشه را در اختيار ساير اهل نظر قرار مى‏دهند. در نتيجه اين همفكرى‏ها اگر نظريه مفيدى پيدا شود زودتر منتشر مى‏شود و جا باز مى‏كند و اگر نظريه باطلى پيدا شود، زودتر بطلانش روشن مى‏شود و ديگر،شاگردان آن صاحب نظر، سال‏ها در اشتباه نمى‏مانند. اين مسأله در اسلام نيز بسيار سفارش شده است.
قرآن كريم مى‏فرمايد: و الذين استجابوا لربهم و اقاموا الصلوه و امرهم شورى بينهم و مما رزقناهم ينفقون(52)
يا در نهج البلاغه آمده است: و اعلموا ان عباد الله المستحفظين علمه يصونون مصونه و يفجرون عيونه، يتواصلون بالولاية و يتلاقون بالمحبه، و يتساقون بكأس روية و يصدرون برية(53)
اگر شوراى علمى در فقاهت پيدا شود، گذشته از ترقى و تكاملى كه در فقه پيدا مى‏شود، بسيارى از اختلاف فتواها از بين مى‏رود. ما اگر مدعى هستيم كه فقه ما نيز يكى از علوم واقعى دنياست، بايد از اسلوبها كه در ساير علوم پيروى مى‏شود پيروى كنيم.
همچنين آيه كريمه فلولا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون(54) كه مدرك اجتهاد و فقاهت است، سند پيشنهاد ماست؛ چرا كه به گسترده‏تر كردن دامنه تفقه (فهم عميق از دين)، توجه شده است ولازمه آن، توجه بيشتر به ضرورت‏ها، تشكيل شوراى فقهى و فسخ تكروى‏ها و نيز تخصصى كردن رشته‏هاى فقهى است.(55)

5. احياى فكر دينى‏

موضوع سخن احياء فكر دينى است. شايد بعضى بگويند: مگر ما وظيفه داريم كه دين را احياء كنيم؟ اين دين است كه بايد ما را احيا كند.
بايد گفت: اولا بحث ما احياى فكر دينى است نه احياى دين. ثانيا بالفرض هم كه بگوييم احياى دين اشكالى ندارد، هيچ منافاتى نيست كه هم دين احياگر ما باشد و هم ما وظيفه احياى دين باشيم.
همانطور كه در بحث تقوا گفتيم كه تقوا براى انسان، مصونيت است، و در عين حال انسان وظيفه دارد حافظ تقوا باشد، اين جا هم همينطور از دو جنبه مى‏نگريم. جالب است كه هر دوى اين تعبيرات، در اخبار آمده است. براى تعبير اول: يا ايها الذين استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم،(56)
و در تعبير دوم، مثلا در وصف حضرت حجت عليه‏السلام آمده است: و يحيى ميت الكتاب و السنة(57) يا امام رضا عليه‏السلام به يكى از شيعيان مى‏فرمايند: احيوا امرنا(58) و درباره چگونگى كار توضيح مى‏دهد كه: حقايق سخن ما، محاسن ما، سيرت ما و حقايق ما را براى مردم تشريح كنيد كه اين زنده كردن كار ما است. پس اين مطلب دور نيست كه هم دين ما را زنده كند و هم ما دين را.
البته ما اين قدر جسور نيستيم كه بگوييم: احياى دين؛ گفتيم: احياى فكر دينى؛ يعنى زنده كردن تفكر خود ما نسبت به دين. دين زنده است و هرگز نمى‏ميرد. چيزى در اجتماع مى‏ميرد كه اصل بهترى جاى آن را بگيرد.
اما حقايق ديگرى و اصول كلى كه دين ذكر كرده، هرگز مردنى نيست. بلكه آن چه در اين جا مى‏گوئيم: مى‏ميرد؛ يعنى فكر مردم درباره آن ، فكر مرده‏اى است. پس بايد حساب اسلام را از مسلمين جدا كرد. اسلام زنده است و مى‏بينيم كه در تمام دنيا در حال پيشروى است ولى مسلمانان فعلى مرده‏اند.
در كشورهاى اسلامى عواملى پيدا شده كه فكر دينى را در مغز آنها ميرانده است؛ يعنى يك حال نيمه زنده و نيمه مرده دارند؛ كه البته اين حالت چنان كه بعدا خواهيم گفت، بسيار خطرناك است.(59)
خوب است ابتدا تاريخچه اين فكر را كه دين احتياج به تجديد و احيا دارد بررسى كنيم؛ حديثى منسوب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است كه: خداوند، هر صد سال يك بار يك نفر را مى‏فرستد كه وى دين اين امت را تجديد كند.(60)
تنها اين حديث در كتب مستدرك حاكم و سنن ابى داود (هر دو از اهل سنت)، وجود دارد و راوى آن ابوهريره كذاب است. گذشته از سندش، اين حديث با تاريخ اسلام به هيچ وجه تطابق ندارد و عجيب اين جاست كه علاوه بر علماى سنى، بعضى از علماى شيعه هم آن را مسلم پنداشته، به تعيين اين مجددان پرداخته‏اند
كه گذشته از اين كه مصاديقى كه ذكر كرده‏اند، چندان با اول قرنها مطابق نيست، بلكه حتى بعضى، امثال امام حسين و امام صادق عليهما السلام را از قلم انداخته‏اند؛ در حالى كه اين دو امام بايد بيش از ديگران، مجدد حساب شود. انديشه فوق، زمينه را براى قبول فكر ديگرى مساعد كرد كه گفته شد: هر هزار سال هم يك نفر ظهور خواهد كرد. اما چگونگى پيدايش اين فكر به فلسفه‏هاى ايران و هند قديم بر مى‏گردد كه معتقد بودند در هر چند هزار سال يك بار، همه چيز عالم تجديد و تكرار مى‏شود و كم كم، اين زمينه شد براى عده‏اى مضل كه آيه يدبر الامر من السماء الى الارض ثم يعرج اليه فى يوم كان مقداره الف سنة مما تعدون(61) را چنين معنى كردند كه در هر هزار سال يك بار كار مردم، به وسيله انبيا تجديد و تدبير مى‏شود...!
حقيقت اين است كه چنين چيزهايى در دين نيست كه هر صد يا هزار سال يكبار، يك نفر بايد ظهور كند. فقط در مورد يك مجدد و محيى در دين سخن گفته شده، آن هم نه در اين سطح، بلكه در سطح جهانى، و آن، وجود مقدس حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه است و هر كس هم براى ظهور ايشان وقت معين كند، دروغگوست: كذب الوقاتون.(62) به هر حال مى‏بينيم كه با وجود ضعف سند و مضمون در اين گونه احاديث، باز عده‏اى اصرار خاصى داشته‏اند كه اين مطلب، صحيح است، و لذا به حساب كردن پرداخته‏اند.(63)
ريشه اشتباهات مذكور، اين بوده كه فقط براى برخى روى شخصيتها اعتبار قائل بوده‏اند نه عامه مردم؛ فكر مى‏كرده‏اند احياگر دينى؛ يعنى نظريه‏پرداز جديد؛ در حالى كه زنده بودن دين، تابع ميزان عمل به دين است.
امروز لازم نيست كه زياد دنبال مسلمان كردن ديگران باشيم. البته اين منتهاى آرزو ماست، اما در درجه اول، بايد فكر دينى كه الان ما متدينها و نماز خوانها و ... داريم، اين فكرى كه در خود ما به حالت نيمه مرده در آمده است، را زنده كنيم.
متاسفانه امروزه كشورهاى اسلامى، عقب مانده‏ترين و منحطترين كشورها در صنعت، علم، اخلاق و... هستند. يا بايد بگوئيم؛ همان حقيقت اسلام در مغز و روح اين ملتها هست، منتها خاصيت اسلام اينست كه ملتها را به عقب مى‏برد؛ يا اعتراف كنيم كه حقيقت اسلام، غير از آن چيزى است كه در مغزهاى ماست. در دين، توحيد، ولايت، معاد، زهد، صبر، تقوا، توكل و... هست، اما همه اين‏ها به صورت مسخ شده در ذهن ما يافت مى‏شود.
درباره معنى مسخ شده تقوا قبلا صحبت كرديم. مقتدايانى چون امام حسين عليه‏السلام داريم، ولى به جاى آن كه محرك و مشوق ما باشند، در عمل وسيله تخدير و تنبلى ما شده‏اند كه به اسم شفاعت، از زير بار اسلام رفتن، بيرون آييم! در متكلمين طائفه‏اى ودند به نام مرجئه كه معتقدند بودند، اگر ايمان درست شد، ديگر عمل مهم نيست و ائمه شيعه، سرسختانه اين طرز فكر را نفى مى‏كردند؛ اما امروز مى‏بينيم كه فكر شيعيان، همان فكر مرجئى شده است. با چنين طرز فكرى كه عمل را از كار مى‏اندازد، آيا دنيا مى‏ماند؟ آخرت مى‏ماند؟ انتم الاعلون مى‏ماند؟!
به جرأت مى‏گوييم: از چهار تا مسأله فروع (آن هم در عبادات)، چند تائى هم از معاملات و مانند آن، ديگر فكر درستى درباره دين نداريم؛ نه در اين منبرها و خطابه‏ها مى‏گوئيم و نه در كتابها و روزنامه‏ها و مقالات مى‏نويسيم و نه فكر مى‏كنيم.
ما قبل از اينكه بخواهيم درباره ديگران فكر كنيم كه آنها مسلمان شوند، بايد درباره خود فكر كنيم.
البته نمى‏خواهم مبلغ به خارج فرستادن را تخطئه كنم. شايد در آن جا مسلمان واقعى درست شود و نمونه‏اى شود براى ما! ولى آنچه واجب‏تر است، توجه به اين نكته است كه ما مسلمانهائى هستيم كه فكرمان درباره اسلام، غلط است.
امروزه شرق و غرب، اتفاق نظر دارند كه اسلام واقعى نبايد زنده بماند، منتهى بلوك شرق مى‏خواهد ريشه اسلام را از بيخ بركند، و بلوك غرب مى‏خواهد اسلام را به همان حالت نيمه جانى كه الان هست، حفظ كند؛ نه بگذارد از بين برود و نه درست زنده شود؛ مثل آن حشرهاى كه براى تخم گذارى و تغذيه نوزادانش، كرمى را نيش مى‏زند، آن چنان كه نه بميرد كه گوشتش فاسد شود و نه به طورى زنده بماند كه بتواند فرار كند و ديگر خوراك نوزادان وى نشود. البته استعمار و استثمار، ما را بر اين حالت در نياورده‏اند؛ ما خودمان قبلا به اين حالت در آمديم، آن‏ها فقط سعى دارند كه ما در اين حالت باقى بمانيم.
لنين مى‏گويد: دين ترياك اجتماع است و فيلسوف ديگرى در غرب، دين را انقلاب ضعفا عليه اقويا مى‏داند. با بيانى، هر دو درست گفته‏اند: دينى كه حركت و جنبش مى‏آورد، همان است كه پيامبران آوردند و دينى كه ترياك اجتماع است، معجونى است كه ما ساخته‏ايم.
ما اكنون احتياج به يك نهضت روشنگر اسلامى داريم و اين وظيفه، در درجه اول بر عهده علما و دانشمندان است كه از راه مبارزه با بدعتها، تحريفها، خموديها و خرافات را از دين جدا سازند: اذا ظهرت البدع، فعلى العالم أن يظهر علمه و الا فعليه لعنة الله(64)(65)

6. فريضه علم‏

يكى از واجبات اسلامى كه هيچگونه محدوديتى بر نمى‏دارد، فريضه علم است. اين فريضه نه اختصاص به طبقه و گروه خاصى دارد؛ طلب العلم فريضة على كل مسلم(66) و نه زمان ويژه‏اى اطلبوا العلم من المهد الى اللحد(67) و نه مكانى معين اطلبوا العلم و لو بالصين(68) يا لو علمتم ما فى طلب العلم لطلبتموه و لو بسفك المهج و خوض اللجج(69) و نه محدوديتى از جنبه استاد دارد؛ الحكمة ضالة المومن ياخذها حيث وجده(70) يا الحكمة ضالة المومن، فخذ الحكمة و لو من اهل النفاق.(71)
البته انسان گاهى در مورد دست يا نادرست بودن مطلبى ترديد دارد كه در اين جا آنها كه اهل تشخيص نيستند، نبايد به هر سخنى گوش دهند و بايد توجه كنند كه تحت تأثير و تلقين چه كسانى هستند، اما به هر حال اين امر هم در بسيارى از علوم مثل طب و رياضى و... موردى ندارد.(72)
درباره حديث اول، شايد بعضى توهم كنند كه فقط منظورش مردان است، چرا كه فرموده است: على كل مسلم و نفرموده: على كل مسلمة بايد گفت: اولا در بعضى نقل‏ها، قيد و مسلمة هم آورده شده، ثانيا مسلم كه داراى و مفهوم اسلاميت و جنسيت مرد است، مسلما در اين گونه تعابير، فقط مفهوم اسلاميتش لحاظ شده است و مانند انّ اكرمكم عند الله اتقيكم(73) است كه هم مردان را شامل مى‏شود، هم زنان را و اصلا ربطى به جنسيت ندارد.
در اين جا عده‏اى خواهند گفت كه پس شما مى‏گوييد: دخترهاى مردم به همين مدرسه‏ها بروند و در اختيار همين فرهنگ مبتذل قرار بگيرند؟(74)
اصل سخن و بحث ما هم در اين جاست كه اگر در اين مدارس عيب است، تقصير مردم است كه همت نكردند كه مدارس صد در صد اسلامى پديد آورند و عجيب اين كه همان افرادى كه با تعليمات زنان و مثلا دكتر شدن آن‏ها مخالفت، زنان و دختران خود را براى معالجه در اختيار مردان و حتى كافران قرار مى‏دهند.(75)
به هر حال در اين جا چندان قصد نداريم كه به نفع اسلام تبليغات كنيم كه چگونه از علم طرفدراى كرده است؛ چرا كه اين سخن‏ها زياد گفته مى‏شود.
بلكه مى‏خواهيم به حل اين معما بپردازيم كه اگر اسلام، اين قدر از علم حمايت كرده، آن را فريضه‏اى همگانى و بدون محدوديت تلقى نموده، چرا مسلمانان، دورترين ملل جهان از قافله علم و تمدن هستند.
مسلما يكى از علل - اما نه تنها علت آن - برخى حوادث اجتماعى بوده كه به وسيله دستگاه‏هاى خلافت پديد آمد. ناهموارى‏هايى در زندگى مسلمين به وجود آمد و طبيعى است كه وقتى وضع زندگى عمومى نابسامان شود، زمينه براى توجه به اين گونه دستورها نمى‏ماند؛ بلكه عواملى پيدا مى‏شود كه اين گونه دستورها اجرا نگردند. اما علل ديگرى هم در كار است؛ مثلا آن چه اسلام درباره علم و فضيلت آن و تشويق عموم مسلمين به تعليم و تعلم گفته است.
همه به حساب عالم و تشويق به احترام و دست‏بوسى وى گذاشته شد و مردم به جاى توجه به علم و فضيلت آن، توجهشان به فضيلت احترام علما جلب گرديد.
انحراف ديگرى هم در اين زمينه پيش آمد و آن اين كه هر دسته‏اى، علم واجب در حديث فوق را، علم خود معرفى كرد: متكلمين، آن را علم كلام دانستند كه علم اصول دين است؛ اخلاقيون، آن را علم اخلاق معرفى كردند كه منجيات و مهلكات را نشان مى‏دهد؛ فقها گفتند: منظور، علم احكام است زيرا بايد هر كسى يا مجتهد باشد يا از مجتهدى تقليد كند؛ مفسرين گفتند: تفسير است، زيرا علم به كتاب خداست؛ محدثين هم آن را علم حديث دانستند، زيرا مى‏گفتند كه حتى قرآن را هم بايد با حديث فهميد و... در حالى كه مقصود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هيچ يك از اينها به طور انحصارى نبود، زيرا در آن صورت، تصريح مى‏كردند، بلكه بايد ديد از نظر اسلام چه كارهايى - كه انجامشان متوقف بر تحصيل علم است - لازم است، آن وقت، علم مفيد براى آن كار، لازم و واجب مى‏شود.
به اصطلاح علما، علم هم، وجوب نفسى و هم وجوب تهيويى دارد؛ يعنى هم مى‏تواند مستقلا داراى ارزش باشد و هم به انسان آمادگى مى‏دهد كه بتواند ساير وظايف خود را انجام دهد. پس وجوب علم، تابع ميزان احتياج جامعه اسلامى است و كارهايى كه جامعه به آن‏ها نياز دارد، آموختن علم آن‏ها واجب است.
امروزه اصطلاح شده كه بعضى علوم را كه مستقيما يا مقدمتا به مسائل اعتقادى يا اخلاقى يا احكام بر مى‏گردد، علوم دينى و ساير علوم را علوم غير دينى مى‏خوانند و مى‏پندارند كه توصيه‏هاى اسلام به علم، راجع به علوم دسته اول است؛ يعنى علومى مثل فقه و اخلاق يا ادبيات عرب و منطق؛ در حالى كه از نظر اسلام، هر علمى به حال مسلمين مفيد باشد و گره‏اى از كار آن‏ها باز كند، فريضه دينى و علم دينى است.
حديثى هم كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده و علم را منحصر در سه چيز مى‏داند،(76) ناظر به تكاليف و وضع آن روز مسلمين است (تا سراغ علومى چون انساب‏شناسى كه فايده‏اى ندارد، نروند)، نه راجع به زمانى كه مسلمين با آشنايى به قانون اساسى اسلام، به تدوين علوم مختلف پرداخته‏اند.
بنابراين وقتى پذيرفتيم كه اولا اسلام، جامعه‏اى مستقل و متكى به خود و با عزت و تحت سيطه، مى‏خواهد: لن يجعل الله للكافرين على المومنين سبيلا(77) و ثانيا در دنيا نيز امروزه تحولى پديد آمده كه همه كارها بر محور علم مى‏چرخد و همه شؤون زندگى، وابسته به علم شده است و ثالثا انجام فرائض و تكاليف فردى و اجتماعى اسلام - لااقل از جنبه تهيويى - به فريضه علم بستگى دارد، آن‏گاه بايد پذيرفت كه همه مسلمين به عنوان يك وظيفه شرعى و عمومى بايد به سوى علم، رو آورند وان را مثل ساير واجبات، واجب بدانند.(78) خلاصه كلام اين كه اين اوجب واجبات،، امروزه بايد به شكل جهادى مقدس و همگانى در آيد. بعضى با استناد به شعر:

چو علم آموختى از حرص آن گه ترس كاندر شب
چو دزدى با چراغ آيد گزيده‏تر برد كالا

تحصيل علم را نفى مى‏كنند كه ببينيد؛ اين تحصيلكرده‏هاى بى ايمان، ضرر و خطرشان براى اين مملكت، هزاران بار بيش از بى‏سوادهاى آفتابه دزد است .
شكى نيست كه علم، به تنهايى، ضامن سعادت جامعه نيست و دين و ايمان هم لازم است، اما بطلان مغالطه فوق، كاملا آشكار است؛ اگر كل كشور را با نور علم روشن كنيم، ديگر دزد با چراغ يا بى چراغ كه بيايد دستش رو مى‏شود. اين تحصيل‏كرده‏هاى بى‏ايمان، از جهالت و بى خبرى و خواب آلودگى ديگران سوءاستفاده مى‏كنند كه مى‏توانند چنين ضربه‏هايى بزنند.
اخيرا موسسه يونسكو فعاليتهاى عظيمى براى تعليم و با سواد كردن كشورهاى عقب افتاده، از جمله كشورهاى اسلامى، آغاز كرده است؛ من نمى‏دانم نيت آن‏ها از اين كارها چيست؟ شايد يك منظور استعمارى در پشت پرده باشد؛ البته نمى‏خواهم با اظهار بدبينى، پرده سياهى روى تقصيركارى‏هاى خودمان بكشم. نيت آنها در اين كار هر چه باشد، فرق چندانى ندارد.
آن چه مهم است اين كه اگر اين‏ها موفق شوند تا چند سال ديگر، كشورهاى اسلامى را از فقر و جهل و بيمارى و... نجات دهند، آيا نسل‏هاى آينده نخواهند گفت كه چهارده قرن مسلمان بوديم و غرق جهالت و بدبختى، تا بالاخره پيروان مسيح عليه‏السلام آمدند و ما را نجات دادند؟
اين يك قاعده تكوينى و روانى است كه الانسان رهين الاحسان(79) پيامبران صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايند: من احيا ارضا مواتا فهى له.(80) اين قاعده در تكوينيات هم صادق است: هر گروهى كه ملتى را از جهل و فقر نجات دهند، مالك دل‏ها و عقائد آن‏ها خواهند شد. شايد بگوييد: ممكن نيست كسى از توحيد به تثليث بگرايد، خصوصا كه عالم شود، شايد چنين باشد، ولى مسلما اگر به مسيحيت گرايش پيدا نكند به اسلام هم، ديگر علاقه‏اى نخواهد داشت و رو به مكاتب الحادى خواهند آورد.
حال، چاره چيست؟ آيا طبق معمول، جار و جنجال راه بيندازيم كه يونسكو حق ندارد مسلمانها را تعليم دهد و ...؟
آيا دنيا و اصلا خود ملتهاى مسلمان اين حرف را از ما مى‏پذيرند؟ يا راهش اينست كه دست به جهاد مقدسى براى مبارزه با اين بدبختى‏هاى جوامع اسلامى بزنيم و حال كه خداوند ما انسان‏ها را گروه گروه قرار داد تا مسابقه در خيرات دهيم، ما هم گوى سبقت را ببريم و ابتكار كار را خود به دست بگيريم.(81)