1 - آفتها و آثار دوستى ناشايست

در فصل گذشته ويژگيهاى دوستان ناشايست را بيان كرده و گفتيم كه آنان كسانى هستند كه بدون عقل و انديشه جهت رسيدن به اهداف زشت خود با هواپرستى و دروغ، حاضرند به هرگونه شرارتى دست بزنند و چون اين گونه افراد بازيچة دست شيطان هستند، هم در دنيا از نظر مردم افتاده اند و هم به جهت اعمال زشتشان آخرتى ناموفق در پيش دارند. لذا هرنوع معاشرتى با آنان نهى شده زيرا كه رفاقت با افراد ناشايست آفتها و آثارى را به دنبال دارد و در واقع:
لِكُلِّ شَيْءٍ آفَةٌ وَ آفَةُ الْخَيْرِ قَرينُ السُّوء. (157)
براى هرچيز آفتى و آفتِ خير، دوست و همنشين بد است.
تا آنجا كه:
مُصاحَبَةُ الأشْرارِ تُوجِبُ التَّلَف. (158)
دوستى با بدان آدمى را از بين مىبرد.
اينك به اقتضاء مجال به برخى از آفات اين قبيل دوستىها مىپردازيم.

الف) از دست دادن ايمان
واضح است كه انسان مؤمن چون اعتقاد راسخ به دين دارد و لوازم آن را پذيرفته است، زندگى خود را با قوانين شرع و عقل تدبير مىكند و هركارى كه با ملاك شرع و عقل منافات داشته باشد، رها كرده و در عوض راه صحيح را انتخاب مىنمايد. برعكس آنان كه خود را از نورانيت دستورات آيين و دين محروم كرده اند، هرگونه تعدى و تجاوز را انجام مىدهند. همنشينى و رفاقت با دستة اخير، نخست انسان را نسبت به دستورات الهى سست نموده و به تدريج روح تجاوزگرى را در آدمى روان مىكند به طورى كه پس از مدتى در نهايت دست از قوانين و دستورات الهى بر مىدارد و همانند آنان مىشود.
قرآن كريم از كسانى خبر مىدهد كه توسط دوستان خود، دست از حاكميت دستورات الهى برداشته و به جهنم افتاده اند:
«وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً يا وَيْلَتى لَيْتَنِى لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلاً». (159)
به خاطر آور روزى را كه ظالم دست خويش را از شدت حسرت به دندان مىگزد و مىگويد اى كاش با رسول خدا راهى برگزيده بودم. اى واى بر من! كاش فلان شخص گمراه را دوست خود انتخاب نكرده بودم.
شأن نزول اين آيه چنين است كه در عصر پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) دو نفر دوست در ميان مشركان به نام عقبه و اُبَى بودند. هر زمان عقبه از سفر مىآمد غذايى فراهم مىكرد و اشراف قومش را دعوت مىكرد و در عين حال دوست مىداشت به محضر پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) برسد هرچند اسلام را نپذيرفته بود.
روزى از سفر آمد و طبق معمول ميهمانىاى ترتيب داد و دوستان را دعوت كرد. در ضمن از پيامبر اسلام نيز دعوت نمود. هنگامى كه سفره را گستردند و غذا حاضر شد پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) فرمود من از غذاى تو نمىخورم تا شهادت به وحدانيت خدا و رسالت من دهى. عقبه شهادتين بر زبان جارى كرد. اين خبر به گوش دوستش رسيد، گفت اى عقبه از آيين خود منحرف شدى؟ او گفت نه! به خدا سوگند من منحرف نشدم و لكن مردى بر من وارد شد كه حاضر نبود از غذايم بخورد جز اينكه شهادتين بگويم. من از اين شرم داشتم كه او از سر سفرة من برخيزد بدون اينكه غذا خورده باشد. لذا شهادت دادم! اُبَى گفت من هرگز از تو راضى نمىشوم مگر اينكه در برابر او بايستى و توهين كنى! عقبه نيز به اين خواهش دوست خود ترتيب اثر داد و به ساحت رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله وسلّم) توهين كرد و مرتد شد. وى سرانجام نيز در جنگ بدر در صف كفار به قتل رسيد و رفيقش اُبَى هم در روز جنگ احد كشته شد. آيات فوق نازل گرديد و سرنوشت مردى را كه در اين جهان گرفتار دوست نادان و گمراه خود مىشود و او را به گمراهى مىكشاند، شرح داد.
البته اگرچه شأن نزول اين آيه در اين مورد خاص است ولى هرگز چنين نيست كه محتواى اين آيه محدود به آن افراد و در آن زمان خاص باشد بلكه كليّت آن شامل تمام افراد مشابه مىشود. اين آيات خبر از يك جريان كلى مىدهد كه روز قيامت ـ كه روز حسرت است ـ عدة زيادى از آن حسرت مىخورند كه اى كاش فلان شخص را به دوستى برنگزيده بوديم. اينان كسانى هستند كه فقط رابطه با دوستان گمراه، آنان را تا جهنم به پيش برده است. چه بسا افراد زيادى در جامعه كه در آغاز انسانهاى خوب و پرهيزكارى هستند امّا براثر دوستىهاى ناشايست بالاخره به صف ظالمان و مفسدان پيوسته و ايمان خود را از دست داده اند. اين تأثيرپذيرى يك واقعيت مسلّم است. يعنى انسان براثر نشست و برخاست با افراد ناشايست همانند آنان مىشود. (160)

ب) لجام گسيختگى نفس و خواهش ها
بنابر حكمت الهى، در نهاد بشر تمايلات و غرايزى قرار داده شده است كه هر يك اقتضائاتى دارد. آنان كه مىخواهند يك انسان واقعى باشند و به خوشبختى حقيقى نائل شوند، بايد به همة خواهشهاى خويش توجه نمايند و هريك از آنها را در جاى خود و با اندازه گيرى صحيح ارضا كنند.
كسانى كه خوشبختى و سعادت خود را تنها در ارضاى بعضى از خواهشهاى غريزى جستجو مىكنند، همت خود را به يك ميل نفسانى معطوف مىدارند و از ساير استعدادهاى درونى خويش غافل مىمانند در حقيقت به انسانيتِ خود ستم كرده اند.
رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله وسلّم) فرمود:
مَنْ لَمْ يَرَ أنَّ للهِ عَلَيْهِ نِعْمَةً إلّا فى مَطْعَمٍ أوْ مَشْرَبٍ فَقَدْ جَهِلَ وَ كَفَرَ نِعَمَ اللهِ وَ ضَلَّ سَعْيُهُ وَ دَنا مِنْهُ عَذابُه. (161)
كسى كه از همة نعمتهاى خداوند تنها متوجه خوردن يا آشاميدن باشد و ساير عطاياى الهى را در خويش ناديده انگارد، به نادانى گراييده و كفران نعمت كرده است. او با اين فكر نادرست و روش ناپسند به گمراهى قدم گذارد و كيفر خداوندى به وى نزديك شده است.
تمايلاتى كه در وجود انسان قرار دارد، از منابع مختلف سرچشمه مىگيرد. بعضى از تمايلات، ريشه در خواسته هاى جسمى و طبيعى انسان دارد كه قسمتى از آنها با فرارسيدن بلوغ شكفته مىشوند. بعضى از تمايلات از معرفت فطرى و وجدان اخلاقى كه در سرشت آدمى است الهام مىگيرند. منشأ پاره اى از تمايلات نيز قضاوت عقل و محاسبة دقيق خرد مىباشد. البته درجة برخى از تمايلات بسيار قوى و نيرومند و بعضى متوسط و يا ضعيف است مانند غريزة شكم و شهوت از يك طرف و تمايل به وفاى به عهد و راستى از طرف ديگر.
حضرت على (عليه السلام) دربارة قلب آدمى كه خلقتى بس عجيب و شگفت آور دارد فرموده است: «در اين كانون تمايلات عاطفى، مجموعه اى از خواهشهاى حكيمانه و تمايلاتى ضدّ آنها گرد آمده است. اگر اميدوار شود تمناى طمع خوارش مىنمايد، اگر ميل و طمع در ضميرش جنبش كند خواهشِ حرص تباهش مىنمايد، اگر نااميد گردد اندوه و غم او را مىكشد، اگر حالت غضب بر وى دست دهد به شدّت خشمگين مىگردد، اگر خوشنود شود خودداريهاى لازم را فراموش مىكند، اگر دچار خوف و هراس شود در جستجوى راه نجاتْ حيرت زده و مبهوت مىگردد، اگر در امنيت و گشايش قرار گيرد غفلت و نادانى آن را از كَفَش مىربايد، اگر به مصيبتى دچار شود بىتابى رسوايش مىكند، اگر مالى به دست آورد توانگرى به طغيانش وامىدارد، اگر فقر و تهيدستى آزارش دهد گرفتار بلا مىشود، اگر گرسنگى بر او فشار آورد ناتوانى زمين گيرش مىكند،‌ اگر در خوردن زياده روى كند فشار شكم ناراحتش مىسازد؛ پس هر كوتاهى و كندروى در تمايلات براى بشر زيان‎‎ آور است و هر افراط و تندروى نيز ماية فساد و تباهى است». (162)
بنابراين تنها وسيله اى كه مىتواند تضادّ تمايلات را از ميان بردارد و هركدام را با اندازه گيرى صحيح در جاى خود ارضا كند، تعديل در تمايلات و محدود كردن خواهشهاى درونى است. يكى از بزرگ ترين پرتگاههاى سقوط ـ خصوصاً در قشر جوان ـ عدم تعديل تمايلات درونى و افراط و تفريط است. در اين زمينه بر هر فردى لازم است تا درست همانند يك طبيب كه در برنامه هاى درمانى، تمايلات بيمار را تعديل مىكند، خواهشهاى درونى خود را تعديل نمايد. محدود كردن تمايلات درونى، ضرورتى است كه از جهات عقلى، اخلاقى، اجتماعى و تربيتى يك اصل قطعى و غيرقابل تخلّف به شمار مىآيد.

2 - چگونه تعديل كنيم؟

تنها راه محدود كردن و از بين بردن تضاد خواهشهاى مختلف انسانى، پيروى و تقيّد به دستورات شرعى و نيروى هدايتگر عقل است. چرا كه عقل با تدبير و رهنمودهاى سازنده خود تمايلات را تعديل مىكند، و شرع و دين است كه براى انسان حد و مرزهايى را نسبت به خود و جامعه تعيين مىنمايد كه با عمل به دستورات آن تمايلات هر فرد تعديل مىشود زيرا:
مَنْ أحَبَّ الْمَكارِمَ إِجْتَنَبَ الْمَحارِم. (163)
على (عليه السلام) فرمود:
كسى كه مكارم اخلاقى و سجاياى انسانى را دوست دارد از هرگونه لجام گسيختگى و نادرستى پرهيز مىنمايد.
با بيان آنچه كه در ويژگيهاى دوستان ناشايست بيان كرديم كه جهل و نادانى صفت بارز آنان و دنياطلبى و بىقيدى نسبت به دستورات الهى مسلك آنان و هرگونه شرّ و فساد نتيجه و حاصل عمر آنهاست و با توضيحِ اثرپذيرى و نقش دوست در زندگي؛ آيا مىتوان دوستان ناشايستى داشت و خواهشهاى نفسانى خود را تعديل كرد؟ و آيا مىتوان با كسانى كه ارتكاب مفاسد اخلاقى و ظلم و تعدى شيوة آنان است، رفاقت و همنشينى داشت و تا آخر در خواهشهاى نفسانى خود راه اعتدال و ميانه را حفظ نمود؟
البته جواب اين سؤال روشن است و هركس با مراجعه به ضمير خود درمىيابد كه دوستان تا چه اندازه در راه و منش و روش و سعادت و شقاوت او نقش داشته اند. با توجه به آنچه تا بدينجا آورديم نيز يقيناً اين نتيجه را دريافت كرده ايد كه حاصل همنشينى و معاشرت با دوستان ناشايست در اولين قدم اين است كه بر اثر مراوده و معاشرت با آنان غرايز نفسانى و تملايلات درونى بشر همچون شهوت، غضب، جاه طلبى، حبّ مال و... قوىتر و آتش آن شعله ورتر مىشود تا آنجا كه بر قوّة عاقله مسلط شوند. در اين موقع است كه وجدان اخلاقى سركوب مىشود و شعله هاى فروزان عقل به خمودى مىگرايد و انسان تا سقوط نهايى به پيش رانده مىشود.
على (عليه السلام) مىفرمايد:
مَنْ كَثُرَ شَرُّهُ لَمْ يأمَنْهُ مُصاحِبُه. (164)
هركس بدكارى او زياد است، همنشين او در امان نيست.
و نيز در حديث آمده است:
قارِنْ أهْلَ الْخَيْر تَكُنْ مِنْهُمْ وَ بائِنْ أهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ. (165)
با نيكان نزديك و همنشين باش تا از آنها شوى و از بدان جدا شو تا از آنان نباشى.

3 - داستانى عبرت انگيز

در اينجا يك داستان واقعى از دوستىهاى خطرناك و سركشى نفس را حكايت مىكنيم. داستان كه درس عبرتى است. براى همه تا بدانند افتادن در دام غفلت و پيروى از لذّتهاى نفسانى و دوستىهاى بىمعيار و بىتوجهى به عواقب آن چه مىكند.

بالاخانة غمها
يكى از نويسندگان معاصر عرب كه صاحب سبك ويژه اى در نثر ادبى است زير عنوان «غرفة الأحزان» (بالاخانة غمها) زندگى تأثربار دختر و پسر جوانى را شرح مىدهد كه از خلال آن ارضاى نابجاى شهوت جنسى و تضادّ تمايلات و عوارض ناشى از آن به خوبى هويدا است. ترجمة كامل اين داستان را در اينجا مىآوريم.
دوستى داشتم كه بيشترِ علاقة من به او از جنبة دانش و فضلش بود نه از جهت ايمان و اخلاق. از ديدن وى همواره مسرور مىشدم و در محضرش احساس شادى مىكردم. نه به عبادات و طاعات او توجه داشتم نه به آلودگى و گناهانش. او براى من تنها، رفيقِ انس بود. هرگز در اين فكر نبودم كه از وى علوم شرعى بياموزم يا آنكه دروس فضيلت و اخلاق فراگيرم. ساليان دراز با هم رفاقت داشتيم، در طول اين مدّت نه من از او بدى ديدم و نه او از من رنجيده خاطر شد.
براى پيش آمد يك سفر طولانى، ناچار قاهره را ترك گفتم و از رفيق محبوبم جدا شدم، ولى تا مدتى با هم مكاتبه مىكرديم و بدين وسيله از حال يكديگر خبر داشتيم. متأسفانه چندى گذشت و نامه اى از او به من نرسيد و اين وضع تا پايان مسافرتم ادامه داشت؛ در طول اين مدّت نگران و ناراحت بودم.
پس از مراجعت از سفر براى ديدار دوستم به در خانه اش رفتم؛ از آن منزل رفته بود. همسايگان گفتند ديرزمانى است كه تغيير مسكن داده و نمىدانيم به كجا رفته است. براى پيدا كردن دوستم كوشش بسيار كردم و در جستجوى او به هرجايى كه احتمال ملاقاتش را مىدادم رفتم ولى او را نيافتم. رفته رفته مأيوس شدم تا جايى كه يقين كردم دوست خود را از دست داده ام و ديگر راهى به او ندارم.
اشك تأثر ريختم، گريه كردم، گرية آن كسى كه در زندگى از داشتن دوستان باوفا كم نصيب است، چونان گرية كسى كه هدف تيرهاى روزگار قرار گرفته، تيرهايى كه هرگز به خطا نمىرود و پى در پى درد و رنجش احساس مىشود.
اتفاقاً در يكى از شبهاى تاريك آخر ماه كه به طرف منزلم مىرفتم، راه را گم كردم و ندانسته به محلّة دورافتاده و به كوچه هاى تنگ و وحشتناك رسيدم. در آن ساعتْ از شدّت ظلمت، چنين احساس كردم كه درياى سياه و بىكرانى كه دو كوه بلند تيره آن را احاطه كرده است در حركتم و امواج سهمگينش گاهى بلند مىشود و به جلو مىآيد و گاهى فروكش مىكند و به عقب برمىگردد.و
هنوز به وسط آن درياى تيره نرسيده بودم كه از يكى از آن منازل ويران، صدايى شنيدم و رفت و آمدهاى اضطراب آميزى احساس كردم كه در من اثرى بس عميق گذارد. با خود گفتم اى عجب كه اين شب تاريك چه مقدار اسرار مردم بينوا و مصائب غمزدگان را در سينة خود پنهان كرده است.
من از پيش با خداى خود عهد كرده بودم كه هرگاه مصيبت زده اى را ببينم اگر قادر باشم ياريش كنم، و اگر عاجز باشم با اشك و آه خود در غمش شريك گردم. به همين جهت راه خود را به طرف آن خانه گرداندم و آهسته در زدم؛ كسى نيامد. دفعة دوم به شدّت كوبيدم؛ در باز شد؛ ديدم دختر بچه ايست كه در حدود ده سال از عمرش رفته و چراغ كم فروغى به دست دارد. در پرتو آن نور خفيف، دخترك را ديدم كه لباس مندرسى دربرداشت ولى جمال و زيبايىاش در آن لباس، مانند ماه تمام بود كه در پشت ابرهاى پاره پاره قرار گرفته باشد.
از دختر بچه سؤال كردم آيا در منزل بيمارى دارند؟ در كمال ناراحتى و نگرانى كه نزديك بود قلبش بايستد جواب داد اى مرد، پدرم را درياب كه در حال جان دادن است. اين جمله را گفت و براى راهنمايى من به داخل منزل روان شد. پشت سرش رفتم؛ مرا در بالاخانه اى برد كه يك در كوتاه بيشتر نداشت. داخل شدم ولى چه اتاق وحشتزايى! چه وضع رقت بارى! در آن موقع گمان مىكردم كه از جهان زنده به عالم مردگان آمده ام و در نظر من آن بالاخانة كوچك چون گور و آن بيمار چون مرده اى جلوه مىكرد.
نزديك بيمار آمدم و پهلويش نشستم، بىاندازه ناتوان شده بود، گويى پيكرش يك قفس استخوانى است كه تنفّس مىكند و يا نى خشكى است كه چون هوا در آن عبور مىنمايد صدا مىدهد. از محبّت دستم را روى پيشانيش گذاردم، چشم خود را گشود و مدّتى به من نگاه كرد، كم كم لبهاى بىرمقش به حركت درآمد و با صداى بسيار ضعيف گفت: «الْحَمْدُ لِلَّهِ فَقَدْ وَجَدْتُ صَديقى» خدا را شكر كه دوست گم شده ام را پيدا كردم.
از شنيدن اين سخن چنان منقلب و مضطرب شدم كه گويى دلم از جاى كنده شده و در سينه ام راه مىرود. فهميدم كه به گمشدة خود رسيده ام، ولى هرگز نمىخواستم او را در لحظة مرگ و در ساعات آخر زندگى ملاقات نمايم، نمىخواستم غصّه هاى پنهانىام با ديدن وضع دلخراش و رقّت بار او تجديد شود.
با كمال تعجّب و تأثّر از او پرسيدم اين چه حال است كه در تو مىبينم؟ چرا به اين وضع دچار شده اى؟ با اشاره به من فهماند كه ميل نشستن دارد. دستم را تكيه گاه بدنش قرار دادم و با كمك من در بستر خود نشست و آرام آرام لب به سخن گشود تا قصّة خود را شرح دهد. گفت ده سال تمام من و مادرم در خانه اى مسكن داشتيم. همساية مجاور ما مرد ثروتمندى بود، قصر مجلّل و باشكوه آن مرد متمكّن، دختر ماهرو و زيبايى را در آغوش داشت كه نظيرش در هيچ يك از قصرهاى اين شهر نبود. چنان شيفته و دلباختة او شدم كه صبر و قرارم به كلّى از دست رفت. براى آنكه به وصلش برسم تمام كوشش را به كار بردم، از هر درى سخن گفتم و به هر وسيله اى متوسّل شدم ولى نتيجه نگرفتم، و آن دختر زيبا همچنان از من كناره مىگرفت. سرانجام به او وعدة ازدواج دادم و به اين اميد قانعش كردم. پس با من طرح دوستى ريخت و محرمانه باب مراوده باز شد تا در يكى از روزها به كام دل رسيدم و دلش را با آبرويش يك جا بردم و آنچه نبايد بشود اتفاق افتاد.
خيلى زود فهميدم كه دختر جوان فرزندى در راه دارد، دو دل و متحيّر شدم از اينكه آيا به وعدة خود وفا كنم و با او ازدواج نمايم يا آنكه رشتة محبتش را قطع كنم و از وى جدا شوم. راه دوم را انتخاب كردم و براى فرار از دختر، منزل مسكونى خود را تغيير دادم و به منزلى كه تو در آنجا به ملاقاتم مىآمدى منتقل شدم و از آن پس ديگر از او خبرى نداشتم. از اين قصّه سالها گذشت، روزى نامه اى به من رسيد.
در اين موقع دست خود را دراز كرد و كاغذ كهنة زرد رنگى را از زير بالش خود بيرون آورد و به دست من داد نامه را خواندم؛ اين مطالب در آن نوشته شده بود:
اگر به تو نامه مىنويسم نه براى اين است كه دوستى ومودّت گذشته را تجديد نمايم، براى اين كار حاضر نيستم حتّى يك سطر يا يك كلمه بنويسم، زيرا پيمانى مانند پيمان مكّارانة تو، و مودّتى مانند مودّت دروغ و خلافِ حقيقت تو شايستة يادآورى نيست، چه رسد كه بر آن تأسف خورم و تمنّاى تجديدش را نمايم.
تو مىدانى روزى كه مرا ترك گفتى آتشِ سوزنده اى در دل و جنينِ جنبنده اى در شكم داشتم. آتشْ تأسّف بر گذشته ام بود و جنينْ ماية ترس و رسوايى آينده ام. تو كمترين اعتنايى به گذشته و آيندة من ننمودى، فرار كردى تا جنايتى را كه خود به وجود آورده اى نبينى و اشكهايى را كه تو جارى كرده اى پاك نكنى. آيا با اين رفتار بىرحمانه و ضد انسانى مىتوانم تو را يك انسان شريف بخوانم؟ هرگز، نه تنها انسان شريف نيستى بلكه اصلاً انسان نيستى، زيرا تمام صفات ناپسند وحوش و درندگان را در خود جمع كرده اى و يك جا مظهر همة ناپاكيها و سيّئاتِ اخلاقى شده اى.
مىگفتى تو را دوست دارم، دروغ مىگفتى، تو خودت را دوست مىداشتى، تو به تمايلات خويشتن علاقه مند بودى، در رهگذر خواهشهاى نفسانى خود به من برخورد كردى و مرا وسيلة ارضاى تمنّيات خويشتن يافتى، وگرنه هرگز به خانة من نمىآمدى و به من توجه نمىكردى.
به من خيانت كردى، زيرا وعده دادى با من ازدواج كنى ولى پيمان شكستى و به وعده ات وفا ننمودى. فكر مىكردى زنى كه آلوده به گناه شده و در بىعفّتى سقوط كرده است لايق همسرى نيست؛ آيا گناهكارى من جز به دست تو شد؟ آيا سقوط من سببى جز جنايتكارى تو داشت؟ اگر تو نبودى من هرگز به گناه آلوده نشده بودم، اصرار مداوم تو مرا عاجز كرد و سرانجام مانند كودك خردسالى كه به دست جبّار توانايى اسير شده باشد در مقابل تو ساقط شدم و قدرت مقاومت را از دست دادم. عفّتِ مرا دزديدى. پس از آن من خود را ذليل و خوار حس مىكردم و قلبم مالامال غصّه و اندوه شد، زندگى برايم سنگين و غيرقابل تحمّل مىنمود، براى يك دختر جوانى مانند من، زندگى چه لذّتى مىتوانست داشته باشد، كسى كه نه قادر است همسر قانونى يك مرد باشد و نه مىتواند مادر پاكدامن يك كودك به شمار آيد، بلكه قادر نيست در جامعه با وضع عادى به سر برد، او پيوسته سرافكنده و شرمسار است، اشك تأثّر مىبارد و از غصّه صورت خود را به كف دست مىگذارد و به گذشته تيرة خود فكر مىكند، وقتى به ياد رسوايى خويش و سرزنشهاى مردم مىافتد، از ترس، بندهاى استخوانش مىسوزد و دلش از غصّه آب مىشود.
آسايش و راحت را از من ربودى، آنچنان مضطر و بيچاره شدم كه از آن خانة مجلّل و باشكوه فرار كردم، از پدر و مادر عزيز و از آن زندگى مرفّه و گوارا چشم پوشيدم و به يك منزل كوچك در يك محلّة دور افتاده و بىرفت و آمد مسكن گزيدم تا باقيماندة عمر غم انگيز خود را در آنجا بگذرانم.
مرا كُشتى، زيرا آن سمّ تلخى را كه از جام تو نوشيدم و آن غصّه هاى كشنده و عميقى كه از دست تو در دلم جاى گرفت و با آن در جنگ و ستيز بودم اثر نهايى خود را در جسم و جانم گذارده است. اينك در بسر مرگ قرار گرفته ام و روزهاى آخر زندگى خود را مىگذرانم. من اكنون مانند چوب خشكى هستم كه آتش در اعماق آن خانه كرده باشد، پيوسته مىسوزد و به زودى متلاشى مى ‏شود. گمان مىكنم خداوند به من توجه كرده و دعايم مستجاب شده است، او اراده فرموده است كه مرا از اين همه نكبت و تيره روزى برهاند و از دنياى مرگ و بدبختى، به عالم زندگى و آسايش منتقلم نمايد.
با اين همه جرايم و جنايات، بايد بگويم: تو دروغگويى، تو مكّار و حيله گرى، تو دزد و جنايتكارى. گمان نمىكنم خداوند عادل، تو را آزاد بگذارد و حقّ منِ ستمديدة مظلوم را از تو نگيرد.
اين نامه را براى تجديد عهد دوستى و مودّت ننوشتم، زيرا تو پست تر از آنى كه با تو از پيمان محبت سخن گويم، بعلاوه من اكنون در آستانة قبر قرار گرفته ام، از نيك و بدهاى زندگى، از خوشبختيها و بدبختيهاى حيات در حال وداع و جدايى هستم، نه ديگر در دل من آرزوى دوستى كسى است و نه لحظات مرگ اجازة عهد و پيمان محبت به من مىدهد. اين نامه را تنها از آن جهت نوشتم كه تو نزد من امانتى دارى و آن دختر بچة بىگناه تو است، اگر در دل بىرحمت، عاطفة پدرى وجود دارد بيا و اين كودك بىسرپرست را از من بگير تا مگر بدبختىهايى كه دامنگير مادر ستمديدة او شده است دامنگير وى نشود و روزگار او مانند روزگار من توأم با تيره روزى و ناكامى نگردد.
هنوز از خواندن نامه فارغ نشده بودم كه به او نگاه كردم، ديدم اشكش بر صورتش جارى است. پرسيدم بعد چه شد؟ گفت وقتى اين نامه را خواندم، تمام بدنم لرزيد، از شدّت ناراحتى و هيجان، گمان مىكردم نزديك است سينه ام بشكافد و قلبم از غصّه بيرون افتد. با سرعت به منزلى كه نشانى داده بود آمدم و آن همين منزل بود، وارد اين بالاخانه شدم و ديدم روى همين تخت، يك بدن بىحركت افتاده و دختر بچه اش پهلوى آن بدن نشسته و با وضع تلخ و ناراحت كننده اى گريه مىكند. بىاختيار از وحشتِ آن منظرة هولناك فرياد زدم و بيهوش شدم. گويى در آن موقع جرايم غيرانسانى من به صورت درندگان وحشتناك در نظرم مجسّم شده بودند، يكى چنگال خود را به من مىنمود و ديگرى مىخواست با دندان مرا بدرد. وقتى به خود آمدم با خدا عهد كردم كه از اين بالاخانه كه اسمش را «غرفة الأحزان» گذارده ام خارج نشوم و به جبران ستمهايى كه بر آن دختر مظلوم كرده ام مثل او زندگى كنم و مانند او بميرم.
اينك موقع مرگم فرارسيده و در خود احساس مسرّت و رضايت خاطر مىكنم زيرا نداى باطنى قلبم به من مىگويد خداوند جرايم تو را بخشيده و آن همه گناهانى را كه ناشى از بىرحمى و قساوت قلب بوده آمرزيده است.
سخنش كه باينجا رسيد زبانش بند آمد و رنگ صورتش به كلّى تغيير كرد، ديگر نتوانست خود را نگاه دارد و در بستر افتاد. آخرين كلامى كه در نهايت ضعف و ناتوانى به من گفت اين بود: «إِبْنَتى يا صَديقى»، يعنى دوست عزيزم، دخترم را به تو مىسپارم؛ سپس جان به جان آفرين تسليم كرد. ساعتى در كنارش ماندم و آنچه وظيفة يك دوست بود درباره اش انجام دادم. نامه هايى براى دوستان و آشنايانش نوشتم و همه در تشييع جنازه اش شركت كردند. من در عمرم روزى را مثل آن روز نديدم كه زن و مرد به شدّت گريه مىكردند. خدا مىداند الآن هم كه قصّة او را مىنويسم از شدّت گريه و هيجان نمىتوانم خود را نگاه دارم و هرگز صداى ضعيف او را در آخرين لحظة زندگى فراموش نمىكنم كه گفت «إِبْنَتى يا صَديقى». (166)
اين واقعة دردناك، از تجاوز جنسى يك پسر و تسليم نابجاى يك دختر، سرچشمه گرفت. تضادّ تمايلات و شكنجه هاى وجدان اخلاقى، آن را تشديد كرد و سرانجام با آن وضع تأثربار و رقّت انگيز پايان پذيرفت.
شما با مطالعة اين داستان شگفت انگيز چه احساسى داريد؟ آيا كسى كه قدرى فهم و خرد در وجودش داشته باشد، اين نوع دوستىهاى خطرناك را انتخاب مىكند؟
دوستىهاى تصادفى كه بدون معيارهاى اسلامى و انسانى پيدا مي‌شوند و انسان پس از زمان كوتاهى خود را در چاهى مىبيند كه توان درآمدن از آن را ندارد، و دوستىهاى با جنس مخالف كه ارمغان غرب جنايتكار است و سبب از هم پاشيدگى كانون خانواده در خود كشورهاى غربى شد، از مصاديق دوستىهاى خطرناك است كه اسلام به شدت با آن مخالف است. دوستىهاى تصادفى كه بدون ملاك انتخاب و بدون آزمايش لازم در خصوص صفاتى كه وجودشان در دوست ضرورت دارد و دوستىهاى با جنس مخالف همه و همه‌ ماية برافروختن شعله هاى آتش شهوت است كه در طبيعت دختر و پسر قرار دارد. غريزه اى كه اگر طغيان كند به قدرى خطرناك و نيرومند است كه گاه با يك نگاه هوس آلود انسان و سرنوشت او را تا اعماق گمراهى و انحطاط و سقوط به پيش مىبرد لذا در حديث شريف آمده است كه:
النَّظَرُ سَهْمٌ مِنْ سِهامِ إِبْليس. (167)
نگاه هوس آلود، تيرى از تيرهاى شيطان است.
ز دست ديده و دل هر دو فرياد * * * كه هرچه ديده بيند دل كند ياد
بسازم خنجرى نيشش ز پولاد * * * زنم بر ديده تا دل گردد آزاد (168)

خلاصة بخش

دوستان ناشايست كسانى هستند كه با انواع فريبكارى و احياناً با ظاهرى پسنديده، آدمى را به دام خود انداخته و تا زمان نياز و جهت رسيدن به اهداف شوم خود ابراز دوستى و علاقه مىكنند امّا اينان هيچ گاه در دوستى ثابت قدم و وفادار نخواهند بود.
آنچه از آيات و روايات برمىآيد آن است كه دين مبين اسلام صراحتاً و مؤكّداً به مؤمنان دستور مىدهد و توصيه مىكند كه از رفاقت با اين گون اشخاص دورى و اجتناب كنند؛ افرادى كه مبتلا به صفات ناشايست هستند.
بارزترين اين ويژگىها عبارت اند از: جهل، دروغگويى، بدكارى و مفسده جويى، دنياطلبى و هواپرستى.
عمده ترين آثار منفى دوستى با افراد ناشايست عبارت اند از: تأثيرپذيرى، از دست رفتن ايمان، لجام گسيختگى خواهشهاى نفسانى و... كه در صورت گريبان گير شدن انسان با اين صفات، ممكن است تا قعر جهنم به پيش برده شود.

سخنى با پدران و مادران

تا چه اندازه تاكنون نسبت به دوستان فرزندان خود تأمل كرده ايد و آيا مىدانيد دوستان آنان چه كسانى هستند؟
اگر به فكر فرزندان خود بوده و هستيد و همواره نسبت به آنها و دوستانشان دقت داشته و از طرق صحيح و معقول و با رعايت شخصيت آنها به راهنمايىشان پرداخته ايد زهى سعادت و خوشبختى. امّا اگر تا كنون به اين فكر نيفتاده ايد، با مطالعة اين كتاب و بيان نقش دوست در زندگى بشر (خصوصاً جوانان) بايد به اين نتيجه رسيده باشيد كه از اين پس بيشتر دقت كنيد.
دورانى جوانى، دوران شكل گيرى شخصيت انسانى هر فرد و همچنين دوران دوست يابى بيشتر براى جوانان است. با توجه به اين دو خصوصيت اگر سعادت فرزندان خود را مىخواهيم و اگر در نظر داريم يك عمر زحمت و تلاش ما براى فرزندان نتيجة مطلوبى داشته باشد بايد كاملاً مراقب باشيم كه دوستان آنان كيانند و چه ويژگيهايى را دارند؟ زيرا رهاورد معاشرت فرزندان شما با آنان قطعاً چيزى جز همان صفات و خلق و خوها نخواهد بود.
چه بسا پدران و مادرانى كه تمام كوشش آنان تأمين رفاه فرزندان خود است ولى هيچ توجهى به روابط اجتماعى و دوست يابى آنان ندارند كه اين خطرى است عظيم. چه بسيار افرادى را در جامعه مشاهده مىكنيم كه از خانواده هاى خوب و متدين هستند ولى براثر دوستىهاى خطرناك به منجلاب تباهى افتاده اند. و اين برخلاف سيرة ائمه (عليهم السلام) است. بايد از امام مجتبى (عليه السلام) درس بگيريم كه اين گونه فرزند خود را تعليم مىدهد:
يا بُنَى لا تُؤاخِ أحَداً حَتّى تَعْرِفَ مَوارِدَهُ وَ مَصادِرَهُ فَإِذَا اسْتَنْبَطْتَ الْخُبْرَةَ وَ رَضيتَ الْعِشْرَةَ فَآخِهِ عَلى إِقالَةِ الْعَثْرَةِ وَ الْمُواساةِ فِى الْعُسْرَةِ. (169)
اى فرزندم! دوست خود را انتخاب نكن قبل از آنكه بدانى با كه نشست و برخاست دارد. پس از آنكه او را آزمايش كردى و براى دوستى پسنديدى با او رفاقت كن و از لغزشهاى او درگذر و در سختيها با او همراه باش.

استمداد از اساتيد و مربيان امور تربيتى

سرماية بزرگ جوانى كه همة استعدادهاى و لياقتهاى يك شخص در آن دوران شكوفا مىشود و شكل مىگيرد نعمتى است بزرگ و گران كه خداى تعالى در اختيار اساتيد، آموزگاران و مربيان قرار داده است. در اين دوران است كه شما مىتوانيد آموزگار هميشگى جوانان باشيد. سهم زيادى از موفقيتها و عدم موفقيتهاى آنان بستگى به محيط آموزشى، گزينش دوستان و شناخت الگوها دارد و بيش از همه كس، اين انتظار از اساتيد محترم است كه شيوة گزينش دوست و نقش آن را براى دانش پژوهان بيان نموده تا آنان با رهنمودهاى شما نردبان ترقى و تعالى را طى نمايند. شماييد كه مىتوانيد بهترين هدايتگران فكرى جوانان باشيد.
ارزش و اهميت هدايت و راهنمايى را قرآن شريف اين چنين بيان مىفرمايد:
«مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِى الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً» (170)
هر كس به جز قصاص و يا كيفر، در زمين شخصى را بكشد چنان است كه گويى همة مردم را كشته و هر كس كسى را زنده بدارد چنان است كه گويى تمام مردم را زنده نگه داشته است.
در تفسير اين آيه، در حديث شريف آمده است كه اگر كسى شخصى را از گمراهى به سوى هدايت رهنمون شود مثل آن است كه تمام افراد را هدايت كرده و اگر شخصى را به گمراهى سوق دهد مثل آن است كه همة مردم را گمراه كرده باشد. (171) يعنى قرآن كريم يك حقيقت اجتماعى و تربيتى را بيان مىكند كه كسانى كه آمادگى كشتن و يا زنده نگه داشتن يك فرد از جامعه را دارند و همچنين كسانى كه آمادگى دارند سبب هدايت و يا گمراهى شخصى بشوند، اين آمادگى را دارند كه همة افراد جامعه را آنچنان كنند. بياييم با شناخت واقعى انسان و راه رسيدن او به سعادت و به كمك انديشه اى صحيح و برخاسته از مبانى دينى و فطرى بشر، جامعه و خصوصاً قشر جوان را به سوى كمال و معرفت و حقيقت و بندگى خدا رهنمون شويم و جامعة خود را بر پاية دوستى و محبت و برادرى بسازيم كه يكى از مسائل مهم تربيتى و اجتماعى تبيين دوست يابى براى مردم و جوانان است.
نقش هدايت گرانة يك معلم و استاد نيز در مقام تربيت دانش آموزان و دانشجويان اساساً در همين زمينه مجالِ بروز مىيابد.

فهرست منابع و مآخذ

قرآن مجيد
نهج البلاغه
نهج الفصاحة
ارشاد القلوب، تأليف ابو محمد الحسن بن محمد الديلمى
اصول كافى، تأليف محمد بن يعقوب بن اسحاق كلينى رازى
اعلام الدين، تأليف حسن بن ابى الحسن الديلمى
بحارالانوار، تأليف علامه مجلسى
تحف العقول، تأليف حسن بن شعبه‌ى حرّانى
تفسير الميزان، تأليف علامه سيد محمد حسين طباطبايى
تفسير عياشى، تأليف محمد بن مسعود بن محمد بن العياش السلمى السمرقندى
تفسير نمونه، تأليف گروهى از نويسندگان
جامع الاخبار، ‌تأليف تاج الدين محمد بن محمد الشعيرى
در آسمان معرفت، حسن حسن‌زاده‌ى آملى
ديوان پروين اعتصامى
ديوان حافظ
رياض المحبين، تأليف ميرزا قلى بن محمد قلى نورى
سفينة البحار، تأليف شيخ عباس قمى
شرح نهج البلاغه، تأليف ابن ابى الحديد
الصداقة‌ و الأصدقاء، تأليف سيد هادى مدرسى
عدّة الداعى، تأليف جمال الدين احمد بن محمد بن فهد اسدى الحلى
عوالى اللآلى، تأليف ابن ابى الجمهور الاحسايى محمد بن على بن ابراهيم
غرر الحكم، تأليف عبدالواحد بن محمد التيمى الآمدى
كليله و دمنه
گزيده‌ى سياست نامه، تأليف دكتر جعفر شعار
گزيده‌ى قابوس نامه، تأليف دكتر غلامحسين يوسفى
گلستان سعدى
مثنوى، تأليف جلال الدين محمد مولوى
مجله‌ى با معارف اسلامى آشنا شويم، شماره‌ى 43
مجله‌ى خانواده، شماره‌ى 173
المحجة البيضاء، تأليف محمد بن مرتضى (محسن فيض كاشانى)
مستدرك الوسائل، تأليف ميرزا حسين بن محمد تقى بن على محمد بن التقى النورى
مصادقة الاخوان، تأليف شيخ صدوق
مفاتيح الجنان، تأليف شيخ عباس قمى
من لا يحضره الفقيه، تأليف شيخ صدوق
منهاج الشارعين، تأليف مير محمد عبدالحسيب
ميزان الحكمة، ‌تأليف محمد محمدى رى شهرى
وسائل الشيعه، تأليف محمد بن الحسن الحرّ العاملى