به دو علت خودكشى مى كند ولى نمى ميرد

چندى قبل در مجله اى خواندم نوشته بود در نيويورك كه يك نفر ساختمان چند طبقه اى بنا كرد و ميليونها دلار از بانكها گرفته كه به تدريج با سود بپردازد. ساختمان نيمه تمام ماند و ديگر امكان تمام كردنش برايش نبود، ديگر كسى به او وام نمى داد. حالا مبالغ گزافى بدهى بر عهده اش آمده كه روز به روز هم به واسطه بهره سرسام آور بر آن افزوده مى گردد در حالى كه ساختمان نيمه كاره مانده و كسى هم آن را اجاره نمى كند. بيچاره وار در صدد خودكشى برآمد و خواست خودش را از طبقه آخر پايين بيندازد، با خود مى انديشد ممكن است نميرم پس بهتر اين است كه سم هم بخورم و آن وقت خودم را به پايين بيندازم كه حتما يكى از اين دو سبب كار خودش ‍ را بكند. سم مى خورد و از آخرين طبقه خودش را با سر به پايين پرتاب مى كند، هنوز چوب بست ساختمان برقرار بود، در اثناى پايين افتادن به يكى از اين چوب بستها گير مى كند و به همان نحو سر به پايين كه مى آمده ، هر چه سم خورده بوده از دهانش بيرون مى آيد و هيچكدام از او سبب مؤ ثر واقع نمى شود.
وقتى خدا نخواهد هر چه هم سبب ايجاد شود، مؤ ثر واقع نمى شود، شواهدش بى شمار است .

فقر ذاتى و وصفى و فعلى موجودات

فقر ذاتى را بايد بفهميم و اين واقعيت را دريابيم كه اصل هستى و حيات به دست ما نيست ، و نه حدوثا، نه بقاءا و نه زوالا.
«لا يملك لنفسه نفعا و لا ضرا ولا موتا و لا حياة و لا نشورا» (140) همانطورى كه حيات به دست ما نيست مرگ هم به دست ما نيست . بدون اختيار ما، ما را آوردند و نگهداشتند و تربيت مى كنند و مى برند. فقر ذاتى به اين است كه همه در اصل هستى به خدا نيازمندند و تنها خدا بى نياز محض ‍ است «هوالغنى» خدا غنى مطلق است و بس . غير از خدا، همه نيازمند به خدايند به حسب وصف و فعل نيز نيازمند است ، هر كارى كه مى خواهد بكند قدرت مى خواهد، آيا خودش مى تواند در خودش قدرت ايجاد نمايد؟
چه كارها كه آسان به نظر مى آيد! ولى از عهده شخص برنمى آيد و چه كارها كه خيلى سخت و نشدنى مى نمود! يك مرتبه واقع گرديد.
پس نگو «من اين كار را مى كنم » آيا قدرتى كه بايد براى انجام اين كار باشد دارى ؟ اصل ذاتت از خودت نيست تا اوصافش كه از آن جمله قدرت است باشد. «لا حول و لا قوة الا بالله» انسان هيچ وقت پا از گليم خودش دراز نكند. آنچه مقتضاى ذاتش هست ، فراموش نكند. نفس نفس محتاج هست .

دانشمند نيز در دانشش به خدا نيازمند است

علم به هر اندازه هم كه زياد شود، شخص را بى نياز نمى كند. مجتهد و دكتر و مهندس شدن ، ذات انسان را از نياز خارج نمى كند، تو همان نيازمند نخستين هستى ؛ نياز جزء ذات انسان است ؛ تا انسان هستى نيازمندى ، اين معنا را بايد فراموش نكرد.
جاى علم هم حافظه است و حافظه را كى نگه مى دارد تا خدا نخواهد؟ پنجاه سال قبل يكى از فضلا مطول درس مى داد، بلايى به سرش آمد، از خواب كه برخاست سوره حمد را فراموش كرده بود، حالت نسيان به او عارض شد، وقتى وارد جلسه درس شد مثل اينكه اصلا درس نخوانده ، مكتب نرفته ، حتى «بسم الله» را نيز فراموش كرده بود.
اين معلومات را حافظه چون ضبط صوت نگه مى دارد و از ادله تجرد نفس ‍ قوه حافظه است كه نقوش نامتناهى را نمى شود در ماده نگه داشت . الفبايى كه در كلاس اول خوانده در حافظه مانده است ، اگر اين حافظه را گرفتند حتى الفبا را نيز فراموش مى نمايد. پس عالم هم اكنون نيازمند است حتى در علمش .

طبيبى كه پسرش را اشتباها كشت

طبيب هنگام طبابتش اگر حافظه اش نگه داشته شود، مى تواند از آنچه خوانده بهره ببرد و نسخه بدهد، اما اگر خدا نخواهد چطور؟
در سى سال قبل يا بيشتر، طبيبى پسرش تب كرد، به خيال طبيب ، فرزندش ‍ مالاريا گرفته است . معالجه كرد در حالى كه پسرش تب حصبه داشت و مداوايش با مالاريا منافات داشت . پس از چند روز، جوان مرد. هيچ كس از پدر مهربانتر نمى شود آن وقت پدر براى فرزند جوان عزيز خودش چگونه سعى مى كند تا تشخيص صحيح بدهد و دواى درست تجويز كند اما تمامش از خداست .
طبيبى متدين داشتيم به رحمت خدا رفت براى من تعريف مى كرد : بعضى دواها را مى دهم در حالى كه صد در صد يقين دارم كه مؤ ثر است ليكن بعد مى بينم اثر مثبت نداشته و بعضى اوقات برخى داروها كه احتمال تاءثير مى دهد مى بينم صد در صد مؤ ثر بوده است . معلوم مى شود اثر هم از خداست . پس طبيب هم مانند مجتهد نيازش به جميع شؤ ونش باقى است لذا نبايد علم موجب كبر شود و خودش را بى نياز ببيند (...إ ن الا نسن ليطغى# اءن رءاه استغنى ...) . (141)
«انسان هر وقت خودش را بى نياز ديد طغيان مى كند و سركشى مى نمايد» ، يعنى به خيال خودش نه واقع «ان راه» اين گونه تصور مى كند كه بى نياز شده است . اين تصور واهى بايد جلوگيرى شود.

دانشمند بايد متواضع باشد

مجتهد يا طبيب يا مهندس بايد تواضعش را از دست ندهد، خودش را با آن عامى فرق نگذارد. همانطور كه ميليونر نبايد فرقى براى خودش با آن فقير قايل شود، اين يك ميليون مال ، تو را بى نياز نكرده است چه بى نيازى ؟ اگر سرطان گرفت ، آيا مال ، او را نجات مى دهد؟ آيا پولهايى كه محمد رضا به خارج فرستاد، او را نافع شد؟
ناگفته نماند كه اين مطلب راجع به خود شخص است يعنى آقايى كه مجتهد شد، نبايد به خودش بنازد و به ديگران به چشم حقارت بنگرد و توقع اكرام و احترام داشته باشد اما وظيفه ديگران است كه او را گرامى دارند. صاحب هر علمى را بايد گرامى داشت مخصوصا علم دين كه روايت مفصلى در اين زمينه رسيده است و گرامى داشتنش او گرامى داشتن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است همانطورى كه اهانت به عالم ، اهانت به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است .

جلسه سيزدهم : توجه به سخنان على (ع) چاره كبر

«كبر» ، نخست بايد معناى آن كبر و بعد سبب پيدايش آن و آنگاه بزرگى گناه كبر را دانست .
حقيقت كبر حالتى است كه در نفس پيدا مى شود و اثر آن اين است كه آدم خودش را بزرگ مى بيند و براى خودش شاءنى قايل مى شود، واقع پوش ‍ مى شود، واقعيت از ادراكش محو شده و به موهوم مى پردازد. هر فردى به حسب واقعيت نيستى و عجز است ، بدنهاى همه از اين خاك است و بعد هم خاك مى شود و اين نفسى هم كه دارد در كمال عجز و نياز است بزرگى براى مخلوقات (بالذات) نيست . ادامه حيات انسان ، بيمارى و سلامتيش ، ثروت و تهيدستيش به دست خودش نيست .
حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در خطبه نهج البلاغه مى فرمايد : «شما آفريده شدگانيد كه خداوند شما را با توانايى آفريده است و بدون اراده و خواستتان ، شما را تربيت مى كند، مدت عمر هر چه باشد، دست تربيت خداوند با تو است و شما را در حال سكرات مرگ از اين عالم برده و به عالم ديگر وارد مى كنند» . (142)
غرض عجز و نيستى و حقارت ، ذات آدمى و واقعيت اوست ، لذا در جمله ديگرى حضرت مى فرمايد (نقل به مضمون) : «در شگفتم از كسى كه كبر مى ورزد در حالى كه اولش نطفه ناپاك و آخرش لاشه مردار و در اين ميان حامل قاذورات است» . (143)
زير پوست بدن ما هم اكنون خون كثيف است و در روده ها و معده هم معلوم است كه چيست .

با پرورش كبر، خود ميزان حق مى شود!!

بسيارى از گناهانى كه از بشر سر مى زند، به واسطه «كبر» است كه اگر اصلاح نشد، سبب مى شود كه تسليم هيچ حقى نشود، رو به روى حق مى ايستد، بلكه خودش را ميزان حق مى داند «من » ، ميزان حق مى شود. هر چه مطابق راءى و راه و روش خود باشد حق مى داند ديگر تعبد ندارد، مطيع اولياى خدا نمى شود، زير بار اولى الامر نمى رود مثل كسانى كه در برابر اميرالمؤ منين عليه السلام كبر مى ورزيدند و بيعت نكرده يا پس از بيعت نافرمانى مى كردند.
اينك ببينيم كبر به چه چيز تغذيه مى شود، ظهور پيدا مى كند و زياد مى شود.

كبر به مال در نتيجه جهل به واقعيات

عامل نخست «كبر» مال است ، اثر طبيعى زياد شدن ثروت ، كبر جاهلانه است . گفتيم كه اصل «كبر» از جهل است وگرنه كسى كه عاقل باشد و ادراك صحيح داشته باشد، مى فهمد كه مال ، چيزى در ذات آدمى نمى افزايد، اگر ميلياردها دلار داشته باشد با كسى كه هيچ ندارد فرقى ندارد. ولى وقت مال زياد شد، نسبت به فقير، خودش را صاحب زيادتى مى بيند.
روايتى كه عرض كرده ام شنيده ايد : در محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم يكى از ثروتمندان نشسته بود، در اين هنگام فقيرى از مسلمين وارد شد و به عادت اسلامى نزديك برادر ثروتمندش نشست ناگاه شخص ‍ ثروتمند گوشه لباسش را جمع كرد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به او اعتراض كرد كه چرا چنين كردى ؟
شخص ثروتمند شرمنده شد و عرض كرد با من چيزى است كه مرا به كارهاى ناروا وامى دارد (نفسم مرا به كبر وامى دارد) من از اين خطايم پشيمانم و براى جبرانش نصف تمام داراييم را به اين برادر فقيرم مى دهم .
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به فقير فرمود : آيا مى پذيرى ؟ عرض ‍ كرد نه ؛ زيرا مى ترسم بپذيرم و من هم مثل او به انسان فقيرى ، كبر بورزم .
گاهى به واسطه زياد شدن مال ، جهل هم زياد مى شود خيال مى كند چيزى بر ذاتش افزوده شده و نسبت به ديگران به ديده كبر مى نگرد.

خطر كبر براى عالم

بدتر از مال ، «دانش» است . كسى كه معلوماتى اندوخت مثلا از دانشگاه يا مدرسه بيرون آمد به خيال خودش اين اصطلاحات را كه ياد گرفته يك نوع بزرگى در او پيدا شده كه به ديگران به نظر حقارت مى نگرد، اگر نسبت به دانش دينى (فقه و اصول مثلا) چنين باشد كه وضعش به مراتب بدتر است به خيال خودش «دانايان» وارثين پيغمبرانند (144) راجع به اوست ، ديگران بايد از او اطاعت كنند. خطر كبر در دانشجويان علوم دينى از ديگران بدتر است ؛ چون كبر در ديگران در نتيجه هاى مادى اثرش آشكار مى شود، ولى در رشته دينى ، مربوط به جاه و مقام است ، تسلط بر مقام است ، تسلط بر قلوب است ، نفسش مى خواهد خودش را جلوه دهد. من از فلانى داناترم به خيالش چند كلمه بيشتر خوانده با آنكه كمتر خوانده فرقى كرده است . اگر نور ايمانى در او به واسطه زيادتى دانش زياد نشده باشد، با ديگرى فرقى نكرده است بلكه آن عوام بى سوادى كه به واسطه توجه به بى سوادى خودش عجز و انكسارى دارد از آن دانايى كه به واسطه دانشش و درس ‍ خواندنش مبتلا به كبر و غرور شده به مراتب برتر است مقام مربوط به ايمان و عمل است ، علم هم كه اين قدر اهميت دارد، علمبالله و اليوم الاخر است ، نور قلب است كه خشوع مى آورد.

من از هر كوچكى كوچكترم

هر كس را بنگريد كه در علم پيشرفت كرده باشد در برابر امام عليه السلام همانند قطره است و دريا و اگر خودش هم آدم فهميده اى باشد حتما اعتراف خواهد داشت . ببينيد امام عليه السلام كه معدن علم است تمام علوم نزد او است خودش را چه مى بيند.
حضرت زين العابدين عليه السلام در دعاى عرفه صحيفه سجاديه عرض ‍ مى كند : و من كمترين و كوچكترين كمها و كوچكها هستم بلكه از ذره هم كمترم (145) امام معصوم عليه السلام مى فرمايد من از هر كوچكى در درگاه الهى كوچكترم عاجز و ذليلم . آن وقت كسى كه خود را عالم مى داند كبر كند من از فلانى بالاترم داناترم . ميزان پيش خدا با تقواتر بودن است ، كسى كه دانشجوى دينى مى شود بايد از همان اول حد مخلوق ، عجز و نيازش را فراموش نكند خودش را برتر از ديگران نداند، نگويد او از عوام است و من از خواص ، عام و خاص يعنى چه ؟ گروهى از لحاظ عدد بسيار و گروهى اندك ، پس آن گروه بسيار بر اندك كبر ورزند؟ آن هم به واسطه اينكه از حيث اصطلاح بر آنها زيادتى دارند؟

من در برابر شما احساس حقارت مى كنم

بله ، انسان اگر عالم واقعى شد مى فهمد كه ميزان چيز ديگر است ، لذا مى گويد شايد همين مقلد من ، همين مريد من فردا به بهشت برود و من بدبخت به جهنم لذا تواضعش بيشتر مى شود و خودش را از همه روسياه تر مى بيند.
در سخنرانى امام خمينى چندى قبل در برابر جوانانى كه به جبهه اعزام مى شدند فرمود :
«من در برابر شما احساس حقارت مى كنم» .
اين جمله كشف از بيدارى دل اين مرد بزرگ مى كند، شما را كه با اين ايمان ، اخلاص و اين گذشت مى بينم من حقيرم در برابر اين جانفشانى در راه خدا.
اگر اين دانشها با تواضع همراه باشد خوب است وگرنه شيطان هم خيلى چيزها بلد بود ولى كبر او را بدبخت كرد. «بلعم باعور» هم دانشمند بود، ولى در برابر موسى ، پيغمبر خدا ايستاد. به او گفتند موسى براى بنى اسرائيل ، تو هم براى عمالقه و كبرش او را مغرور كرد و بدبخت شد. واى بر شخص روحانى كه با كبر باشد، دانشجويان دانشگاه هم همين اند.

شير را بچه همى ماند بدو

عامل سوم كبر جاه ؛ يعنى شهوت و رفعت اجتماعى است . بعضى اوقات به نسب است ، نسب موهوم مثل اينكه از فلان قبيله يا فرزند فلان الدوله است به ديگران با نظر حقارت مى نگرد، از ازدواج با آنان خوددارى مى كند؛ چون خودش را برتر مى داند.
بعضى اوقات كبر به سيادت است سيادت يعنى آقايى به واسطه نسبت شخص به خاتم الا نبياست . مى بيند خود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چگونه است ؟ مى فرمود من هميشه خاك نشين هستم . ابتدا به سلام را حتى به بچه ها ترك نمى كرد، در حالى كه اين آقا سيد توقع سلام از همه دارد؛ چون سيد است كسى كه تو از او كسب شرافت سيادت كرده اى چنين است اين قدر تواضع داشت ، پس افتخار به اين بزرگمرد بايد همراه با آثار نسب ايشان باشد.

خطرناكترين چيزها براى دل ، حب رياست است

«كبر» به اتباع خطرش زيادتر و سقوط فسادش هم بيشتر است . اگر كسى رياستى پيدا كرد، هر كس در حد خودش به بلايى مبتلا شده كه رهايى از آن سخت است . علوى در او پيدا مى شود كه روز به روز از بيمارى كبرش بيشتر مى شود. كبر در همه هست ليكن سبب زياد شدنش در اين شخص فراهم شده بيشتر از آنچه براى ديگران است و تا ساقط نشود رهايش نمى كند.
در اينجا مناسب است حديثى كه در كافى است از امام صادق عليه السلام بخوانم مى فرمايد : «چيزى براى دلهاى مردمان زيان آورتر نيست از صداى پاى افراد در پشت سرش» . (146) يعنى خوش دارد عده اى پشت سرش راه بيفتند كنايه از اينكه حب رياست دارد. و دوست دارد عده اى تابعش ‍ شوند، علوى پيدا مى كند تا جايى كه در برابر حق مى ايستد. راضى نيست يكى از اتباعش به طرف ديگرى برود، مى گويد ديگران بايد اطاعت مرا كنند، لذا «هر كس طالب رياست شده هلاك شده و ملعون است» . (147) و از رحمت خدا دور شده است . كبر به اتباع كارى به سرش مى آورد كه ميزان حق ، خودش مى شود؛ مثلا كسانى كه اطرافش هستند اگر هر عيبى هم داشته باشند مهم نيست ، آن را مى پوشاند؛ چون پيرو او هستند ولى كسانى كه تابعش نيستند، اگر خيلى هم افراد خوبى باشند، بدترين هستند؛ چون با او نيستند. عيب اطرافيان و حسن ديگران را نمى بيند؛ چون چشم حق بينش پوشيده شده است .

تعصب در عالم نااهل

در «رسائل» شيخ در باب «حجيت خبر واحد» روايت مفصلى از امام حسن عسكرى عليه السلام نقل مى نمايد در باب علما و فقها. امام عليه السلام نشانه عالم سوء كه زيانش براى مسلمين زياد است را بيان مى فرمايد از آن جمله از نشانه هايش «تعصب» است . هر كس پيرو او شد بزرگش مى كند هر چند فاسق باشد و برعكس ، اگر كسى با او سر و كار نداشت و آدم خوبى هم بود به او اعتنايى ندارد.
هر كس در هر طبقه اى ، رياستى پيدا كرد، به اين بلا مبتلا شده و بايد كارى كند تا نجات يابد. كسى كه عاقل است از رياست فرار مى كند تا ناچار نشود آن را بپذيرد.

قصد خدمتگزارى با رياست طلبى دو تا است


البته مغالطه نشود، در اسلام حاكم لازم داريم ، قاضى مى خواهيم ، استاندار و شهردار مى خواهيم ؛ مقصود اين است كه رياست را نخواهد ولى اگر برايش پيش آمد بخواهد خدمتگزار باشد. نخواهد استاندار باشد بخواهد استان اداره كن و خدمتگزار مردمان و مسلمانان باشد، خطر درخواست و طلب خود شخص است كه بايد رياست نخواهد.

حضرت داوود از زره فروشى نان مى خورد

علاج كبر را بايد با تواضع كرد؛ مثلا حضرت داوود پيغمبر رياست هم پيدا كرد، هم پيغمبر است هم حاكم . در كتاب «من لا يحضره الفقيه» است كه ندا رسيد : داوود! تو خوب بنده اى هستى ولى از بيت المال ارتزاق مى كنى . چهل شبانه روز به درگاه خدا ناليد تا زره بافى را به او ياد دادند و آهن را در دستش نرم ساختند. داوود زره مى ساخت و از راه زره فروشى معيشت مى كرد. مروى است كه هر زره را به سيصد درهم مى فروخت ؛ يكصد درهم آن را انفاق مى كرد و يكصد درهم را در بيت المال مى گذاشت با يكصد درهم ديگر معيشت مى نمود.
همچنين نسبت به فرزندنش «سليمان » كه سلطنت بر جن و انس و طيور و وحوش را داشت ، چنين رسيده كه از زنبيل بافتن ارتزاق مى كرد.

كارگرى بزرگان ، چاره كبر

از اين قبيل روايات فهميده مى شود كسانى كه به رياستى مى رسند، اگر در طرز معيشت ، خود را با ساير افراد يكنواخت كنند و به تعبير ديگر : تواضع كنند، جلو كبرشان گرفته مى شود و ديگر به خودش نمى بندد كه من رئيسم ، پشت ميز نشينم ؛ ديگران بايد مقابلم بايستند، مرا با كارگرى چكار؟
در روايتى هم امام صادق عليه السلام به محمد بن مسلم از بزرگترين يارانش ، دستور فرمود كنار مسجد كوفه طبق خرما بگذارد و بفروشد. با اينكه از افراد سرشناس بود با دل و جان اين دستور امام را پذيرفت چون آن را چاره دردش دانست . جلو كبر بايد گرفته شود هر چند به «خرما فروشى» باشد.

با تمرين از دستور دادن بپرهيزيد

از جمله راههاى جلوگيرى از كبر، پرهيز از دستور دادن است ؛ چون لازمه فرمان دادن ، بزرگى فروختن است .
در حالات مرحوم «ميرزا محمد تقى شيرازى» ، بعضى از موثقين نقل مى فرمود كه حتى در خانه از دستور دادن خوددارى مى كرد. شام بياوريد و ببريد هم نمى گفت و گاهى هم كه غفلت مى كردند شام ميرزا را از اندرون به بيرونى خدمت ايشان بياورند، ايشان بدون شام صبح مى كرد و دستور نمى داد. البته نمى گويم حرام است . حكم كردن حرام نيست ليكن اگر كسى مى خواهد راستى «مرد» شود، جلو علو نفسش را بگيرد بايد تمرين كند، رياضت بكشد حتى به همسر و فرزندانش نيز حكم نكند.

پايان