اينها نمونه هايى براى مطلب بود، هر كجا كه طرف غرضى نداشت ، خشم كردن در برابرش بى مورد است . بسيارى از موارد خشم كردن مردم ، بى مورد است . برخى از مردم هستند كه با شنيدن شايعه اى درباره كسى خشم مى كنند و حالت بغض و كينه اى نسبت به طرف پيدا مى كنند در حالى كه بسيارى از اين شايعه ها بدون اساس بوده و هست .

خلاف توقع موجب خشم بيجا مى شود

منشاء بسيارى ديگر از خشمهاى ناپسند، خلاف توقعهايى است كه با آن مواجه مى شويم . براى مثال عرض مى كنم : فلان شخص توقع دارد كه از رفيقش هزار تومان وام بگيرد، وقتى از او مطالبه مى كند، پاسخ رد مى شنود عصبانى شده و خشمگين مى گردد، بغض او را در دل مى گيرد؛ اينجاست كه انسان خطرناك مى شود.
در روايتى كه از حضرت صادق عليه السلام نقل شده ، حضرت به شيعيانش ‍ سفارش مى فرمايد كه تا مى توانند از كسى حاجتى نطلبند، علتش هم معلوم است . وقتى از طرف چيزى خواست و به او نداد، ناراحت مى شود و حالت انفعال نفسى آن خشم ، و بعد خداى نكرده بغض و كينه است . در حالى كه وظيفه اين است كه اگر طرف به شما چيزى نداد، حمل بر صحت كنيد، ممكن است نداشته باشد، شايد خودش نياز داشته ، اصلا مگر من طلبكارش بودم ؛ حق واجب بر او داشته ام ؟ خلاصه توقع خودش را كم نمايد. شايد به من اطمينان نداشته كه مالش را به من بسپارد.

ورع ، ايمان را قوى و طمع را ضعيف مى كند

از امام سجاد عليه السلام مى پرسند : چه چيز ايمان را قوى و چه چيز ايمان را ضعيف مى كند؟ حضرت مى فرمايد : «ورع ، ايمان را قوى و طمع ، ايمان را ضعيف مى سازد» . (87)
آدمى پيش خودش انتظار دارد كه فلان شخص بايد كار مرا اصلاح كند، بايد به من قرض دهد، رفع نياز مرا بنمايد و نظايرش .
از همان اول انسان موحد بايد مشكل گشا و كارساز را خدا بداند و بس . و اسباب را تا مقدارى كه خداوند اراده اش تعلق بگيرد مؤ ثر بداند. اگر خدا نخواهد، از هيچ سببى كارى برنمى آيد. «موحد» كسى است كه تمام خيرات را از خدا بداند «بيده الخير» ، مخلوق را مجارى خير خدا بداند، اگر كسى نزد مخلوقى برود و همه نظرش به او باشد كه كارش را اصلاح كند، خود اين حال ، شرك است . من اگر مسلمان و موحدم بايد حالم اين طور باشد : «خدايا! من به اميد تو نزد اين شخص مى روم ، اگر براى من مقدر فرموده باشى ، به دست او اين كار حل شود» .

توقع را كم كنيد تا خشمناك نشويد

نشانه اش كه راستى حالش چنين مى باشد و موحد است اين است كه اگر كارش انجام نشد، گله ندارد، ناراحت نيست ، مى گويد : خدا نخواست ، صلاحم نبود و اگر كارش انجام شد، شكر خدا مى كند و مى گويد : پروردگارا! لطف فرمودى ، كارم را به دست فلان شخص حل نمودى . البته منافاتى ندارد كه از او هم سپاسگذارى كند؛ زيرا كسى كه از مخلوق سپاسگذارى ننمايد، از خالق نيز سپاسگذارى ننموده است . (88)
همانطور كه عرض شد، اينان مجارى لطف و خير خداوند هستند، لذا به عنوان سببى كه خدا براى اصلاح كارها فراهم فرموده ، تشكر از آنان نيز لازم است نه به عنوان مستقل كه خودش را كار كن به حساب بياورد و مشرك شود.
آدم وقتى از خلق ، توقع داشت و برآورده نشد، خشم مى كند، بغض و كينه پيدا مى كند. از همان اول بايد متوجه باشد كه كار به دست او نبوده و نيست . اگر خدا مى خواست يعنى صلاحش بود، به دست اين و آن حل مى شد، لذا با التفات به اين معنا، هرگز خشم بيجا به افراد پيدا نمى كند چون توقعش را از آنها برداشته است .

خشم در برابر ستمگر و گناه آشكار

در برابر ستمگر، بايد خشم كرد؛ مثلا همين صدام ملعون كه به حريم مسلمين تجاوز كرده است ، اگر جنايتى جز قتل مرحوم آيت الله صدر و خواهرش نداشت ، كافى بود كه همه مسلمين بر او خشمناك باشند تا چه رسد به اينكه دستش به خون هزاران مسلمان ايرانى و عراقى آلوده است .
همچنين متجاهرين به فسق ، كسانى كه آشكارا گناه مى كنند؛ مخالفت امر خدا مى نمايند.
خشم در برابر ظلم و گناه بايد مقدارش نيز مناسب آن ظلم و گناه باشد. بعضى از گناهان از برخى ديگر شديدتر و خشم در برابر آن نيز بايد بيشتر باشد و انتقام از آن نيز به همين نسبت متفاوت است ؛ مثلا پيدا بودن موى زن و كسى كه جام شراب را آشكارا سر مى كشد، با كسى كه مظلومى را مى كشد، يكنواخت نيست و به ترتيب ، يكى از ديگرى شديدتر است .
در مقام انتقام هم مثلا كسى به شما سيلى زد، نمى توانى بيش از آن حد به او بزنى . يا مثلا يك فحش شنيدى ، دو تا فحش هم به او بدهى . اگر او قذف كرد، نسبت ناشايست ناموسى به شما داد، شما حق نداريد برگرديد او يا بستگانش را قذف كنيد. (89)
البته در هر حال بهتر است و «در عفو لذتى است كه در انتقام نيست» .

تلافى اگر بيشتر شد تلافى دارد

اگر آدم در مقام تلافى و انتقام از حد تجاور كرد، مسؤ وليت شرعى دارد. در قذف بايد حد بخورد و در صدمه بدنى بايد ديه بپردازد. اگر طرف سيلى زد به قسمى كه جايش سرخ شده ، شما در مقام انتقام طورى زدى كه جايش ‍ سياه شد؛ بايد طبق وظيفه اى كه در كتاب ديات فقه ذكر شده ، طلا به طرف بپردازيد.
حيوان است كه در كارهايش نظم و التزام نيست . خشم حيوانى است كه تا از طرف ناملايمى ديد، هر گونه انتقامى كه از او برخواسته است دريغ نمى دارد، چه بسا مانند گرگ درنده اى حتى طرف را نيز بكشد.
پس اصل خشم خوب است ليكن بايد در محل خودش و به مقدار لازم به كار رود. در برابر گناه و ستم باشد و انتقام هم به مقدار خودش . در قرآن مجيد در اين زمينه مى فرمايد : «هر كس به شما تجاوز كرد؛ به همان اندازه مى توانيد به او تجاوز نماييد و نه بيشتر» (90) پس اول بايد مورد اعتدا (ظلم و تجاوز) معلوم باشد و سپس «مثل» را رعايت كرد لذا در صفات مؤ منين در قرآن مجيد مى فرمايد : (والكاظمين الغيظ) ؛ «كسانى كه خشم خود را فرو مى برند» كه متاءسفانه برخى از مردم اين آيه را اصلا به كار نمى برند.

آخرت براى كسانى است كه برترى نخواهند

«ابن فهد حلى» لطيفه اى فرموده : دو نفرى كه در حال خشم هستند اگر مى خواهى بدانى مؤ من به خدا هستند يا نه ، به يكى از آنان بگو بيا براى خدا درگذر، اعتنائى نمى كند اما سكه يا اسكناسى در كنار دستش بگذار و بگو اين را بگير و آرام باش ، مى بينى آرام مى گيرد!!
آرى ، اكثر مردم مصداق آيه شريفه اند كه : (اخلد الى الا رض) ؛ «به زمين و زندگى مادى چسبيده اند و به آخرت مايل نيستند» .
به فرموده شيخ بهائى : اهل علم بايد اين آيه را از ياد نبرند : «اين سراى آخرت را براى كسانى قرار داديم كه برترى را در زمين نخواهند و عاقبت نيك براى پرهيزگاران است» . (91)
دنيا نزد او مهم نباشد، كسى كه رياست دنيا نزد او مهم است ، كجا به اين مقامات مى رسد، بلكه نكته مهم در آيه شريفه ، جمله «لا يريدون» مى باشد، نفرموده «لا يعلون» كسانى كه در زمين برترى نجويند؛ بلكه فعل قلبى اراده را به كار برده و فرموده است : «لا يريدون ؛ اصلا برترى را نخواهند» .
در سرش علو در زمين را نخواهد، برترى و شهرت را نخواهد؛ زيرا كسى كه برترى و مقام را خواستار شد، معلوم مى شود جاهل است و هنوز حقيقت دنيا را درنيافته و به حقانيت و پايدارى آخرت پى نبرده ، بديهى است كسى كه جاهل باشد، از مقامات اخروى نيز بى بهره است ؛ زيرا : «آيا يكسانند كسانى كه مى دانند و كسانى كه نمى دانند» (92) آرى اهل علم «اولواالالباب» هستند، صاحبان خرد مى باشند، آنانند كه در هر حال به ياد خدايند (93) تا كسى اهل خرد نشود، دنيا نزد او از آخرت مهمتر نباشد چه انتظارى از او داريد؟! هر كس هستى او به اندازه ادراكش مى باشد؛ حد وجودى هر شخصى دانش اوست ، كسى كه از حد حيوانيت تجاوز نكرده است چگونه به جوار رب العالمين مى رسد؟

علاقه به آخرت ، هنگام خشم و شهوت معلوم مى شود

اينكه مى فرمايند خشمتان را منتظم كنيد، به خشم حيوانى نيفتيد، چون بى بند و بارى ، آدمى را آخرش حيوانى (در عالم ملكوت) مى سازد.
هر كس آخرت نزد او مهم است ، در خشم و شهوتش آشكار مى شود، چنانكه كسى كه بى اعتنا به آخرت است ، بى بند و باريش نيز در هنگام خشم و شهوت ظاهر مى شود و تمام فكرش تحصيل آبروى دنيا و مقام است ، اما نسبت به امر آخرت چون نزدش مهم نيست ، اعتنايى ندارد. وقت حرص و آز و شهوت مرد كو؟
ضمنا ناگفته نماند كه قصاص و همچنين اجراى حدود بايد در محكمه حاكم و به حكم او باشد وگرنه هرج و مرج لازم مى آيد، لذا جايز نيست افراد پيش خود از كسى كه به آنان ستم روا داشته است تلافى نمايند بلكه بايد به حاكم شرع و دادگاه اسلامى مراجعه نمايند و به حكم حاكم ، حق خود را بگيرند.

جلسه هشتم : شهوت ، منشاء تداوم نسل بشر

شهوت و غضب دو قوه اى است كه خداوند به قدرت قاهره اش تكويناً در انسان قرار داده است و دوام حيات آدمى بسته به اين دو نيروست ؛ چون شهوت براى جلب منفعت و غضب براى دفع مضرت است . اگر قوه شهوت نباشد، شخص دنبال آنچه بدن به آن نيازمند است تا دوام بياورد، نمى رود و اگر شهوت شكم نباشد، ميل به خوراك در انسان نباشد، اين قدر زحمت نمى كشد و تدارك آذوقه نمى نمايد، وقتى هم كه خوراك به بدن نرساند، بدن از بين مى رود. پس به بركت شهوت شكم ، رنج تدارك آذوقه را تحمل مى نمايد، و اگر شهوت شكم نباشد، بدن در نتيجه نرسيدن آذوقه ، به تحليل رفته و از بين مى رود.
شهوت جنسى نيز لازمه بقاى نسل است ، اگر غريزه جنسى نباشد آدم هيچ وقت زير با ازدواج نمى رود؛ زيرا زندگى زناشويى ناراحتيها و زحمتهايى در پى دارد، لذا بايد داعى قوى در كار باشد و آن فشار شهوت جنسى است كه دوام نسل بشر به آن است ، پس اصل شهوت ، لازمه بقا و حيات مادى انسان است .

پيشرفت معنوى نيز در خشم و شهوت است

نسبت به «غضب» نيز همين است ، اگر خشم در انسان نباشد و در برابر تجاوز به مال يا جان و يا ناموس ، بى تفاوت باشد، نظام زندگى اجتماعى به هم مى خورد، هر كه خواست هر چه نسبت به او مرتكب شود، مالش را نگه نمى دارد، آبرويش را مواظبت نمى نمايد، جلو سختيهايى كه متوجهش ‍ مى شود، نمى گيرد، پس اصل خشم نيز لازم است تا جلو زيانهايى كه به او رو مى آورد بگيرد.
ليكن اين شهوت و غضبى كه لازمه زندگى آدمى است به قسمى كه جهت معنوى و اخرويش نيز به اين دو قوه مربوط مى شود، دينداريش نيز به اين دو قوه بسته است ، بايد حد وسط را در آن ملاحظه كرد و از افراط و تفريط پرهيز نمود كه هر دو غلط است .
تشخيص حد وسط نيز به عقل و شرع است البته عقل و وجدان شخصى كه به حد رشد و تميز رسيده است و شرع مقدس اسلام نيز حد وسط مواقع شهوت و غضب را دستور و راهنمايى فرموده است .

افراط و تفريط در خشم و شهوت ، مهلك است


اگر آدمى در حد افراط شهوت و غضب افتاد يا در راه تفريط، از هر بهيمه اى پست تر مى گردد.
حد وسط آن دو نيز «صراط مستقيم » است (94) صراط قيامت هم براى هر فردى بسته به وضعش در اين عالم است ، كسى كه از حد وسط گذر كرد و در افراط و تفريط سقوط كرد، فرداى قيامت نيز از صراط، سقوط خواهد كرد، فسادها و زحمتهايى هم كه در همين دنيا براى آدمى پيش مى آيد، بيشتر تقصير خودش هست كه مبتلا به افراط و تفريطها شده است . (95)

حد وسط در خوردن ، زياده روى نكردن است

نسبت به شهوت شكم ، حد وسط را اگر رعايت كند مزاجش سالم و گرفتاريش كم مى شود و آن اين است كه به مقدار كفايت از لحاظ كم و كيف بخورد، دستور قرآن مجيد در اين زمينه اين است كه : «بخوريد و بياشاميد ولى زياده روى ننماييد» . (96)
از اميرالمؤ منين على عليه السلام نيز دستورى به اين مضمون رسيده است كه تا گرسنه نشدى ، چيزى نخور و تا هنوز ميل به خوراك خوردن دارى ، از خوردن دست بكش ، اگر انسان وقتى سير است ، خوراك بخورد مبتلا به سوء هاضمه مى گردد، اكل بر شبع در بعضى مواقع خطرناك نيز مى باشد. اين حال افراط، تفريطش هم به اين است كه مدتى اعتصاب غذا كند، روزه 24 ساعته بگيرد، اين تفريط است ، لذا امر شده كسى كه مى خواهد روزه بگيرد، شب چيزى بخورد، لذا سحرى خوردن مرسوم شده است .
بهترين تعبيرات در اين زمينه شعر سعدى است :

نه چندان بخور كز دهانت برآيد   نه چندان كه از ضعف جانت برآيد

نه اين قدر نخورد كه ضعف بر او چيره شود، قواى بدن رو به تحليل برود و به حال مرگ بيفتد، نه اين قدر بخورد كه به سوء هاضمه و بسيارى امراض ‍ ديگر مبتلا گردد كه فرموده اند : «معده ، خانه هر دردى است» ، اين از لحاظ كميت و اما از لحاظ كيفيت .

سفره رنگين و بيماريهاى گوناگون

انسان بايد هيچ وقت طالب اسراف گرى و مقيد به انواع ماءكولات نباشد و به آنچه برايش پيش مى آيد خوش باشد و بداند هر چه انسان به الوان مختلف خوراك مقيد باشد، زيانش برايش بيشتر است . به خيالش با خوردن انواع خوراكيها قوت مى گيرد ولى برعكس است . انواع شيرينيها و چربيهايى كه مصرف مى كند، بيشتر در معرض بيماريهاى قند و غيره مى باشد.
اگر كسى خودش را به ترفه و تنوع در خوراكيهاى مختلف مقيد كرد، ناچار مى شود تا به زحمت پول زياد درآورد، لذا ممكن است به هر خيانتى و جنايتى روى آورد تا خواسته شكمش را برآورد. اما وقتى به آنچه برايش ‍ پيش آمده ، دلخوش باشد، خواهان زندگى مرفه و سفره رنگين نباشد، قانع است و در برابر خواسته هاى نفسش مقاومت مى كند و لذا به هيچ خيانت و جنايتى آلوده نمى شود.
نظير جناب «ابوذر» كه همه شنيده ايد چگونه در برابر تطميع هاى معاويه و كيسه هاى زر او مقاومت نمود و به همان نان جو كه داشت قانع بود.
راستى «عز من قنع ؛ كسى كه قانع است ، گرامى و عزيز است» . ديگر بى اعتنا به حلال و حرام نيست . بيشتر كسانى كه كم فروشى يا گرانفروشى مى كنند، از طمع و حرص سرچشمه مى گيرد.
پس افراط و تفريط در شهوت شكم به اين است كه از حد معمول و لازم براى اداره بدن تجاوز نمايد و حد وسط آن به اين است كه به مقدار لازم براى بدن كما و كيفا صرف نمايد.

در شهوت جنسى نيز حد وسط رعايت شود

در شهوت ديگر كه «شهوت جنسى و غريزه تماس با جنس مخالف است» نيز بايد حد وسط را رعايت نمود نه اينكه اصلا ازدواج نكند كه اين بسيار ناپسند و در شرع مقدس ، از آن نهى شده است . از قول پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه : «ازدواج ، سنت و روش پسنديده من است ، پس كسى كه از سنت من روى گردان باشد از من نيست» . (97)
ترك كلى ازدواج ، تفريط است و خدا قوه شهوت جنسى را در انسان قرار داده تا آن را در توليد نسل به كار اندازد، در اين باره نيز روايت شريفى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه : «نكاح كنيد و توليد مثل نماييد پس زياد شويد، و من فرداى قيامت به زيادى شما در ميان ساير ملتها افتخار مى كنم» (98) ، تكثير نسل مطلوب است .
افراط، آن هم غلط است . كسانى كه از عهده اداره يك زن ناتوانند، با تجديد فراش ، خود و ديگران را به زحمت مى اندازند، يا از لحاظ عمل جنسى ، افراط در آن نيز موجب بيماريهاى مختلف و ضعف فوق العاده مى گردد و موجب كوتاهى عمر مى شود.

حد وسط در زناشويى ، نسبى است

پس بايد حد وسط در دفع شهوت جنسى را رعايت نمود به اينكه مطابق دستور شرع كه طبق طبيعت و غريزه انسانى است ازدواج نمايد و در عمل زناشويى بر حسب وضع مزاج و توانايى جسميش ، دفع شهوت نمايد. منظورم اين است كه مزاجها و نيروهاى افراد، يكنواخت نيست و حد وسط در مواقعه نسبت به افراد مختلف ، فرق مى كند. براى برخى ، هفته اى يكبار، براى برخى ديگر، دو بار يا دو هفته اى يكبار، حد وسط به حساب مى آيد.

تشكيل خانواده و بركات معنوى آن

از اين گذشته ، تشكيل خانواده براى تربيت روحى انسان ، ضرورى است و انسان با تحمل زحمت همسردارى و بچه دارى ، تكامل مى يابد. همانطور كه اشاره كردم دستور شرع ، طبق طبيعت و غريزه است . كسانى كه راه افراط و تفريط را مى پيمايند، علاوه بر اينكه از دستور شرع ، سرپيچى نموده اند، خود را مبتلا به ناملايمات روحى و بدنى نموده و از بركات زندگى خانوادگى و تكامل معنوى كه خداوند در اين امر قرار داده است ، محروم نموده اند.

نه ستم كنيد و نه زير بار ستم برويد

خشم نيز در برابر افراط و تفريط حد وسطى دارد. حد وسط خشم نيز لازم و ضرورى است ، زيرا كمال انسانى در آن است . هر گاه مال يا ناموس يا آبرو يا جان انسان مورد تهديد قرار گرفت ، بايد بى تفاوت نباشد. خشم صحيح اينجاست ، مال حلالى كه از راه صحيح به دست آورده اى ، تا بتوانى نبايد بگذارى آن را از تو بگيرند.
قرآن مجيد مى فرمايد : «نه ستم كنيد و نه زير بار ستم برويد» . (99) نه به كسى ، بى جا سيلى بزن ، نه بگذار بى جا به تو سيلى بزنند.
جمله اى از «انجيل» نقل مى كنند كه من به هيج وجه باور نمى كنم اين وحى آسمانى باشد و شكى نيست كه تورات و انجيلهاى فعلى ، تحريف شده و در آن دست برده اند و ساختگى است . از قول عيسى عليه السلام نقل كرده اند كه : «اگر كسى به طرف راست صورت تو سيلى زد، طرف چپت را بگير تا به آن نيز بزند!!» .
اين بر خلاف قسط و حتى طبيعت انسانى است . نه بكشد و نه بگذارد او را بكشند. نه بزند و نه بگذارد او را بزنند، نه بى جا جنگ كند و نه جنگ را بپذيرد به اين معنا كه بگذارد هر گونه تجاوزى به او بنمايند مانند اين جنگ تحميلى كه صدام ملعون بر ملت مسلمان ايران به دستور ارباب آمريكائيش ‍ تحميل كرده است ، در برابرش ساكت بودن ، خلاف دستور شرع و طبع بشرى است . ما جنگ را شروع نكرديم بلكه به ما تحميل كردند. صلح تحميلى را نيز نمى پذيريم بلكه به دستور شرع مقدس «با كسانى كه با شما مى جنگند، بجنگيد» (100) . رفتار مى نماييم نه اينكه تسليم جنگ شويم هر چه بر سرمان بزنند، هر چه سرزمينمان ، شهرهايمان را بگيرند، هم كيشان و هموطنانمان را آواره نمايند، تسليم باشيم و دفاع نكنيم ، بلكه اينجا جاى خشم است ، همان حد وسطى كه عرض كردم هست .

انسانهاى بى تفاوت مرده اند

اگر كسى بى تفاوت باشد و بگويد : خوب ، آمدند كه آمدند، بردند كه بردند، كشتند كه كشتند، چنين افرادى مشمول فرمايش مولا اميرالمؤ منين عليه السلام هستند كه مى فرمايد : «كسى كه در برابر منكر، حركتى نكند، جلو منكر را نگيرد و اگر نمى تواند لااقل به دلش خشمگين نباشد، او مرده زندگان است .» (101) كسى كه در ايران باشد و در برابر «صدام» خشمگين نباشد، نمى شود او را انسان و زنده ناميد، لااقل بايد بر اين معلون خشمگين باشد، اگر نمى تواند به جبهه جنگ و خط مقدم برود، لااقل از كمكهاى پشت جبهه خوددارى ننمايد.
اين گروهكهايى كه در برابر تجاوز بعث عراق ، موضع دوستانه و در برابر ملت ستمديده ايران ، موضع خصمانه گرفته اند معلوم هستند آنانى كه دم از خلق مى زنند و خود را فدايى يا مجاهد آنان مى خوانند، چگونه از پشت ، به خلق خنجر مى زنند و به شعار دادن اكتفا و عملا منافع آمريكا را تاءمين مى نمايند.
افراط و تفريط در خشم را قبلا عرض كردم ، «تفريطش» ، بى تفاوتى نسبت به تجاوز به مال ، جان ، ناموس و آبروست ، «افراطش» نيز زياده روى در به كار بردن آن ، يا بى جا به كار بردنش مى باشد، جايى كه موردش نباشد يا جايى كه موردش هست ، زايد از حدش خشم كردن ، از اين دو مورد (خشم بى مورد و خشم زايد بر حدش) بايد پرهيز كرد و مثالهايى براى اين دو را در هفته قبل عرض كردم كه فراموش نشود. مخصوصا يادآور شدم كه از موجبات خشم بى جا بايد پرهيز كرد كه يكى از آنها توقعهاى بى مورد است ، از ديگران انتظار دارد با او به بهترين نحو معامله و رفتار نمايند، وقتى هم كه مطابق خواسته اش واقع نمى شود، خشمگين مى گردد؛ مثلا توقع دارد وقتى وارد محفلى شد، همه جلوش برخيزند و احترامش كنند، وقتى يكى دو نفر بلند نشدند، خشمگين مى شود؛ و گاه كينه آنان را به دل مى گيرد، از همان اول اين چه توقعى است كه دارى ؟

پيغمبر (ص) توقع احترام نداشت

توقع احترام از خلق غلط است و نبايد در شخص باشد. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نخستين شخص عالم وجود، با آن عظمت ، آن هم در برابر امتش ، وقتى وارد مجلس شد، همه به احترام ورودش برخاستند. حضرت فرمود : من راضى نيستم . يعنى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم توقع احترام ندارد، خودش را از ديگران برتر نمى داند.
البته وظيفه امت ، احترام اوست ، نهايت تجليل از مقام شامخ اوست ، اما ايشان مى خواهد بفهماند كه توقع احترام از ديگران داشتن و امتيازى براى خود نسبت به سايرين قايل بودن ، صحيح نيست . رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خودش را از امتش برتر نمى داند بلكه خدمتگزار آنان مى داند و از آنان پاداشى نمى خواهد، از طرف خدا خدمتگزار است ، لذا پاداشش نيز بر خداست (102) و احترام و دوستى بستگانش نيز كه به آن امر شده ، براى خود مسلمين است و به نفع خود آنان است . (103)

پيروى روحانيين از روش پيامبر (ص)

لذا آقايان روحانيين محترم و طلاب عزيز نيز بايد روش پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را دنبال كنند، به گفته يكى از بزرگان كه مى فرمود : «اهل علم بايد وقتى از منزل بيرون مى روند انتظار داشته باشند به آنان سنگ بزنند، اهانت كنند، وقتى اذيت نشدند، سپاسگزار باشند نه اينكه توقع سلام و احترام و دست بوسى داشته باشند» . شما پيرو پيغمبرى هستيد كه در حالاتش مكرر خوانده و شنيده ايد چقدر اهانتها و شكنجه ها ديد، چقدر به پايش استخوان و سنگ زدند، شكمبه شتر و خاكستر بر سر و رويش ‍ مى ريختند، حالا من و شما بگوييم من عالم هستم ، سيد هستم حتما بايد به من احترام كنند و اگر نكردند، ناراحت يا خشمگين گردم . نوع قهرها و كينه توزيها از همين جا ناشى مى شود كه امور برطبق خواسته نفسانى انسان واقع نگرديده است .

روش پيغمبر و ائمه در توقع نداشتن

شما نبايد توقع داشته باشيد كه مردم خدمتگزار شما باشند بلكه خودتان را خدمتگزار مردم بدانيد و هيچگونه امتيازى نخواهيد، همان روش پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه اطهار عليهم السلام را دنبال كنيد.
مروى است كه در يكى از غزوات ، وقتى اصحاب مى خواستند طعام تدارك نمايند، گوسفندى كشتند و هر كس دنبال كارى رفت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هم دنبال جمع آورى چوب و هيزم رفت ، عرض كردند : ما خدمتگزار شما هستيم يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم شما گوشه اى استراحت بفرماييد ما خودمان هيزم جمع مى كنيم ، مضمون روايت شريف اين است كه فرمود : «من از خداى خود خجالت مى كشم كه خودم را بر شما امتياز بدهم» .
حضرت سجاد عليه السلام وقتى مى خواست براى حج عمره برود با قافله اى مى رفت كه اهل مدينه نباشد، قبلا تحقيق مى فرمود كه اهل قافله او را نشناسند، آنگاه همراهشان مى رفت و خودش را با آنان يكى قرار مى داد كه هيچگونه امتيازى برايش قايل نشوند. در يكى از اين سفرها شخصى حضرت را شناخت و عرض كرد : اى فرزند پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم چرا خودتان را معرفى نمى فرماييد كه به شما خدمت كنند. حضرت او را از معرفى كردن خودش منع فرمود.

حضرت رضا (ع) و مرد ناشناس در حمام

در كتاب «محجة البيضاء» در حالات حضرت رضا عليه السلام نقل نموده است در خراسان هنگامى كه وليعهدى تحميلى هم داشت ، در حمام وارد شد شخصى قبلا آمده بود و حضرت را نمى شناخت ، گفت : اى مرد! آيا پشت مرا كيسه مى كشى ؟ حضرت فرمود : آرى ، آنگاه كيسه را گرفت و به پشت آن شخص كشيد. حمامى وارد شد تا خواست به آن شخص اعتراض ‍ كند، حضرت به او اشاره فرمود كه ساكت باشد و آقا را معرفى ننمايد.

توقع سلام و احترام نداشته باشيم

غرض اين است كه مخصوصا اهل علم بايد توقعات خودشان را كم كنند، نخواهند كه مردم خدمتگزارشان باشند، توقع كوچكى كردن از ديگران نداشته باشند. (البته وظيفه مردم به جاى خود. آنان بايد احترام كنند، تشويق كنند، اما صحبت اين است كه ما نبايد انتظار داشته باشيم به ما احترام كنند و اگر احترام نكردند، خشمگين شويم ناراضى گرديم .) مثلا نبايد توقع سلام داشته باشيم ؛ بلكه روش رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم را كه ابتدا سلام مى كرد، ترك نكنيم . همانطور كه يكى از آنها ابتدا به سلام كردن است به كوچك و بزرگ ، نشستن بر روى خاك و هم رديف سوار كردن شخص پياده دومى و سومى آن است» .
پس امروز مواردى از خشم بيجا را مورد بحث قرار داديم . خشمهاى بى مورد مثل خشم در برابر امور غير اختيارى كه از اشخاص سر مى زند و غرضى در كار نيست . و مورد ديگر، خشم در برابر خلاف توقعهايى است كه انسان دارد.

جلسه نهم : لزوم اطاعت شهوت و غضب از قوه عقل

گفتيم كه خداى تعالى به حكمت بالغه اش در انسان دو قوه «شهوت و غضب» قرار داده است كه اگر اين دو قوه تابع نيروى سوم كه «عقل» است ، بشوند؛ سعادت آدمى حاصل مى شود، حيات طيبه دنيوى و حيات ابدى و اخرويش تاءمين مى گردد. عقل اگر حاكم شد به اينكه افراط و تفريط در هر يك از اين دو قوه را ترك كند و حد وسط آن را كه حكم عقل در محدوده شرع و با راهنمايى پيغمبران است بگيرد، به كمال انسانى مى رسد وگرنه در هر يك از راه افراط و تفريط، تباهى و سقوط است و از عالم انسانيت به عالم منحط حيوانيت منتهى مى گردد و به تعبير قرآن مجيد «بل هم اضل» از حيوانات نيز پست تر مى گردد.

بهره هاى مادى و معنوى از خوراكيها

در تعيين افراط و تفريط به طور اجمال در شهوت شكم ، تفريطش به اين است كه بكلى مواد غذايى به بدنش نرساند، از طيباتى كه خداوند برايش ‍ آفريده است ، اصلا بهره نبرد. اگر عوض آنچه از بدن تحليل مى رود، چيزى به بدن نرسيد، بدن از بين مى رود بلكه بايد استفاده صورى و معنوى بكند. استفاده صورى و مادى آن به اين است كه از اين خوراكيهاى پاك و حلال استفاده ببرد و بدنش را تقويت كند و هم بهره معنوى ببرد. چون در اين خوراكيها ذره اى از جمال الهى پخش شده است . تمام اين شيرينيهايى كه در اين نباتات است ، قطره اى از خزينه اش . (104) آدمى بايد اين ميوه شيرين را ميل كند و متوجه ميوه ساز شود. چه قدرت و حكمتى دارد كه از اين آب و خاك اينگونه ميوه هاى گوناگون بيرون مى آورد در حالى كه با يك آب سيراب مى شوند. (105) شكر خدا را كند؛ محبت به خدا بيشتر پيدا كند و از لذايذى كه خدا برايش قرار داده بهره ببرد، از ذايقه اى كه خدا در او قرار داده استفاده ببرد، بچشد و شكر خدا را بكند. پس اگر كسى از اين لذايذ بهره نبرد، خودش را محروم ساخته ، هم از استفاده صورى و هم معنوى .

شكم پرستى و خوردن با غفلت

«افراط» در شهوت شكم يعنى شكم پرستى و پرخورى و دنبال رفاه محض ‍ بودن ، بدون اينكه غرض از خوردن خوراك را بفهمد، مانند حيوانات ، شكم را پر كند (106) و خالى كند، جز اين مقصودى نداشته باشد. افراط در كميت يعنى از حدش زياد بخورد. و افراط در كيفيت يعنى از خوراكيهاى گوناگون بدون ملاحظه نفع و ضرر بدن و روح و از همه مهمتر با غفلت خوردن است .

با ياد خدا خوردن و حق شناسى منعم

انسان بر سر سفره بايد متوجه منعم باشد. در اسلام دستور داده شده هر لقمه اى كه برمى داريد «بسم الله» بگوييد از آنچه نام خدا بر آن برده نشده ، نخوريد. (107) مرحوم «سيد بن طاووس - عليه الرحمه» به اين آيه در هر نوع خوراكى عمل مى كرد هر چند مورد وجوبش در فقه در باب ذبح است ، حيوانى را كه مى خواهند سر ببرند، حتما بايد نام خدا را بر آن ببرند، «بسم الله» بگويند و اگر عمدا ترك كنند، مردار و حرام مى شود. سيد - عليه الرحمه - در هر خوراكى چنين بود. مثلا شيرى كه از پستان حيوان مى دوشيدند اگر با نام خدا شروع نمى كردند و يا نانى كه در تنور مى انداختند با نام خدا نمى پختند، «سيد» از آن نمى خورد.
بنده حق شناس آن است كه با ياد منعمش بخورد و نه تنها در مساءله خوردن بلكه هر نعمتى را كه بهره مند مى شود از نعمت دهنده اش غافل نباشد.

اعتدال در ازدواج و خشم

نسبت به شهوت جنسى نيز گفتيم كه تفريط آن به اين است كه اصلا ازدواج نكند، اين بر خلاف طبيعت و آفرينش انسان است . زن و مرد براى استيناس ‍ به يكديگر و تشكيل خانواده و بقاى نسل مى باشند. افراطش نيز اگر زايد بر حد لازم شد، مضر است .
در مساءله مورد بحث كه «خشم» است و مشروحا عرض شد، تفريطش ‍ بى تفاوت بودن انسان است در برابر تجاوزاتى كه به او مى شود هيچ اعتنايى نداشته باشد، تجاوز به مال ، جان و آبرو يا ناموس ، چنين شخصى وقتى هم گناه و منكرى مى بيند بى اعتناست در برابر ظلم ظالم نسبت به مظلوم ، ستمديده را كمك نمى كند و از ستمگر در جلوگيرى از ستمش ، بى تفاوت است .

عابدى كه در زمين فرو رفت

مروى است كه عابدى سرگرم نماز بود، دو كودك ، خروسى را گرفته و بالهايش را مى كندند و اذيتش مى كردند، عابد آنقدر نمازش را طول داد كه بالاخره بچه ها خروس را كشتند، عابد به خاطر فريادرسى نكردن از خروس ‍ به زمين فرو رفت .
افراط در خشم كه بحث ما در آن است و خيلى هم براى عموم لازم است به چيست ؟ افراط در خشم موجب تباهى دنيا و آخرت شخص است لذا بايد همگان آن را بدانيم و در مقام عمل آنچه دانستيم به نحو احسن پياده كنيم .

پيغمبر (ص) هرگز خشم شخصى نداشت

افراط در خشم به حسب مورد و كيفيت است . اما افراط در «مورد» آن است كه آدمى خشم بيجا كند در جايى كه عقل و شرع اجازه خشم نمى دهد، در مجلس قبل گفتم مثل اينكه در برابر امور غير اختيارى ، خشمگين شود، خلاف عقل و شرع است ، همچنين در مورد خلاف توقعهايى كه واقع مى شود، اصلا چرا توقع داشته باشى كه وقتى بر خلاف ميلت واقع مى شود، عصبانى شوى ؟
در حالات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چنين رسيده است (108) هيچ وقت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم خشم نفسانى نداشت و براى جهات شخصى خودش اگر خلاف ميلى مى ديد، خشمگين نمى شد، هميشه خشمش الهى بود، براى خدا بود و در برابر كفر، فساد و گناه خشمگين مى شد نه خلاف ميلهاى شخصى خودش .

معامله على (ع) با دشنام دهنده و عمروبن عبدود

روش امامان ما عليهم السلام نيز چنين بوده است ، اين شعر مشهور كه منسوب به اميرالمؤ منين على عليه السلام است شنيده ايد :
ولقد امر على اللئيم يسبنى   فمضيت ثمة قلت لا يعنينى

«بر شخص پستى گذشتم كه مرا دشنام مى داد، من رد شدم و گفتم مرا اراده نكرده (و با من نبوده) است» .
همه شنيده ايد كه در جنگ با «عمروبن عبدود» آب دهان به صورت مباركش انداخت ، حضرت او را در آن وقت نكشت بلكه مقدارى حركت كرد و بعد سرش را جدا كرد، پس از آنكه از حضرت ، علتش را پرسيدند فرمود : «ترسيدم اگر همان وقت سرش را ببرم روى خشم نفسانى باشد كه باطل است ، اگر كافرى را مى كشم بايد براى خدا بكشم» .

پيغامى از يك شهيد

يك ماه قبل ، جنازه شهيدى را به شيراز آوردند، برادرش عازم جبهه جنگ شد، در شبى كه فردايش برادرش مى خواست حركت كند، برادر شهيدش را در خواب مى بيند و مى گويد فردا كه مى خواهى به جبهه بروى به قصد انتقام نرو.
مطلب چقدر دقيق است ! از اين پيغام شهيد استفاده مى شود كه اولا شهدا زنده اند، همان خبر قرآن كه : «شهدا زندگانند و نزد پروردگارشان روزى مى خورند» ، (109) ديگرآنكه احاطه دارند، جريانات اين عالم را مى فهمند و آگاهند.
يكى ديگر از شهدا، شب پس از دفنش ، برادرش او را در خواب مى بيند و به شهيد مى گويد : خوب ، تو كه مرده اى ، مى گويد : نه ، من نمرده ام . برادر مى گويد : خودمان امروز تو را دفن كرديم ، شهيد پاسخ مى دهد بلكه شما مرده ايد نه من ، شما اشتباه مى كنيد، ما زنده ايم .
اين عين واقع است ، سفارشى كه به برادرش كرد مبنى بر اينكه فردا به قصد انتقام نرو، چون اگر به اين قصد برود كه بعثى ها برادرم را كشته اند، پس من هم بروم چند نفر از آنان را بكشم ، براى خدا نرفته بلكه بايد براى خدا برود براى دفاع از اسلام و مسلمين برود، نه براى انتقام گرفتن .
بايد مؤ من (... اءشداء على الكفار ...) (110) باشد يعنى به جهت كفر كافران با آنان سخت و ناراحت باشد نه به جهت اينكه به من صدمه اى زدند، اين خشم نفسانى است نه رحمانى .

حميت ، قوميت و گروه گرايى

از موارد خشمهاى بيجا، حميت جاهليت است ، حميت از حمايت است ، از روى غرض نفسانى خشم كند و به ناحق كمك نمايد، به اعتبار جهتى كه به او مربوط مى شود؛ مثلا يكى از بستگانش مرتكب خلافى شده است ، آن وقت به خاطر اينكه وابسته اوست به او كمك كند و حال آنكه بايد در اين حال نيز كمك مظلوم كند نه كمك ظالم ، هر چند فرزندش باشد.
كسانى كه گروه گرايى مى كنند، كسى كه از گروهشان باشد از او حمايت مى كنند هر چند ستمگر باشد! مى گويند چون اين شخص از گروه ماست ، بايد آزاد باشد هر چند جاسوس است ، اگر همين جاسوس از گروه ديگرى بود، اعدام او را خواستار مى شدند اما حالا چون از خودشان است ، او را صاحب حق و كارش را مطابق قانون مى دانند.

عربيت شعار جاهليت تا به امروز

در سوره فتح ، حميت جاهليت را كار كافران از خدا بى خبر مى داند.
اين همان قوميتى است كه صدام ملعون آن را عنوان مى كرد و مرتب مى گفت : عربيت ، قوم عرب و دفاع از عرب ، حال آنكه در همين ادعايش ‍ هم كاملا دروغش آشكار گرديد. چقدر از همين اعراب را كشت ، آواره و بى خانمان كرد. برادران عرب ما را در خوزستان شهيد و زخمى كرد. اگر راست مى گفت باز سخنش غلط بود تا چه رسد به اينكه دروغ هم مى گفت و مى گويد.
كمك كردن به ناحق به اعتبار اينكه مربوط و وابسته به شخص است ، قوم و خويش ، هم محلى ، هم شهرى ، هم قبيله اى ، در برابر كسى كه به او ستم شده است ، حميت جاهلانه و موجب هلاكت است .

عرب به واسطه حميت هلاك مى شود

در روايتى مشهور از رسول خداست كه مى فرمايد : شش گروه به واسطه شش چيز هلاك مى شوند. «والعرب بالعصبية» از آن جمله است كه مورد شاهد و بحث ماست . مى فرمايد : عرب به واسطه تعصب داشتنش ‍ هلاك مى شود. (111) اگر يك نفر از بستگانش جنايتى كرد، چون وابسته اوست ، به او كمك مى كند. اين خوى ناپسند در عرب پيش از اسلام بوده و هنوز هم در بسيارى از آنان كه مؤ دب به آداب اسلام نشده اند، وجود دارد.
و نيز از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مروى است كه : «هر كس ‍ هموزن دانه اى خردل ، عصبيت در دلش باشد، با اعراب جاهليت محشور مى گردد» . (112) چون اين هم مثل آنان است .
صدامى ها و بعثى ها كه به عنوان عرب بودن ، حمله مى كنند مصداق قطعى اين روايتند.
روايت ديگرى از امام صادق عليه السلام است : «هر كس تعصب كند يا كسى برايش تعصب نمايد و او راضى باشد، ايمان از او بركنار مى گردد» . (113) مثلا كار خلافى از كسى سر زده ، ديگران بخواهند از روى تعصب به او كمك كنند و حق طرف را پايمال نمايند، ديگران كه بى جا برايش تعصب مى ورزند، اهل هلاكتند. خود اين شخص هم كه به اين كار ايشان خشنود است ، از ايمان بى بهره مى گردد. و راستى كه خطرناك است .

گروه گرايى خلاف شرع مقدس است

همچنين از حضرت سجاد عليه السلام رسيده است تعصبى كه دارنده آن گنهكار مى باشد، اين است كه شخص بديهاى قوم خودش را از خوبيهاى قوم ديگر بهتر بداند. (114) يعنى به خاطر اينكه از قبيله يا فاميل اوست ، خوب است هر چند آلودگيهاى فراوانى داشته باشد.