شنيده مى شود كه بعضيها مى گويند : «خداوند به عبادت يا شكر ما نياز ندارد» ، اين درست است اما تو نياز دارى و براى خودت هست : «انسان) هر كار (نيكى) را انجام دهد، براى خود انجام داده ، و هر كار (بدى) كند، به زيان خود كرده است» . (65) يعنى عملش به خودش باز مى گردد خواه خوب باشد يا بد. اگر شاكر شد، در جهات انسانى افتاد، از ملائكه برتر مى شود، خداوند سپاسگزار است ، جزاى نيك مى دهد. و اگر نكردى ، بر عليه خودت است و آخرش خدا مى داند از كجا سردرآورى . اميد است خداوند همه را يارى فرمايد تا به منزل مقصود كه لقاء الله است ، برساند.

جلسه پنجم : حكمت الهى در سرتاسر بدن

(فلينظر الا نسن مم خلق # خلق من ماء دافق # يخرج من بين الصلب و الترائب # إ نه على رجعه ى لقادر) . (66)

راه آشنايى با مبداء و معاد

«مبداء و معاد» دو اصل اعتقادى اسلام است ، بر انسان واجب است كه مبداء و خداى خود و بعد معاد و بازگشت خويش را بشناسد.
در آيات فوق ، تدبر در نطفه و ابتداى تكوين انسان ، مبرهن و روشن مى گردد. «فلينظر» انسان بايد بنگرد از چه آفريده شده تا هم خداى خود و هم بازگشت خويش را بشناسد كه از قطره آبى ، چه ساختمان عجيبى تشكيل شده است كه سرتاسر، حكمت و مصلحت است به قدرى كه يك رگ ، بدون حكمت و يك استخوان زيادى ، آفريده نشده است ، آنچه لازمه اين ساختمان است ، خداوند در آن قرار داده است ، لذا انسان مى فهمد كه آفريننده اين بدن ، قدرتش بى نهايت است و حد ندارد، به قدرى تواناست كه از يك قطره آبى در ظلمات ثلاث ، چنين ساختمان عظيمى آفريده كه هزاران سال علما در تشريح و كيفيت آفرينش و خواص ‍ آن تحقيق دارند و اعتراف مى كنند كه هنوز بسيارى از آنها را نفهميده اند.

ماده بى شعور نمى تواند چيزى بيافريند

ديگر آنكه انسان پى به دانايى بى حد آفريننده مى برد، «آيا آن كس كه آفريده ، نمى داند؟» (67) آيا كسى كه ذره اى از ذرات آفريده اش بدون حكمت و مصلحت نيست ، علم نداشته ؟ كمونيستها كه منكر خدا و عالم اعلا هستند، مى گويند : هر چه هست تكامل ماده است ، درباره حكمتهايى كه سرتاسر عالم را فرا گرفته ، چه مى گويند؟ آيا مى شود سازنده اش حكيم نباشد؟ خودتان كه مى گوييد ماده شعور ندارد، آن وقت با اين انتخاب احسن ، چگونه جور مى آيد؟ اين تناقض است ، از يك طرف به بى شعورى طبيعت و ماده قايليد و از سوى ديگر مى گوييد انتخاب اصلح احسن ، «انتخاب» ، فعل اختيارى است و دليل بر اين است كه شعور دارد لذا انتخاب مى كند.
براى تسكين خاطر خودشان و انكار مبداء و معاد چيزهايى مى بافند، در حالى كه هيچگونه علمى به اين گفتارشان ندارند. (68)

اشكالى عمده به فرضيه داروين

«داروين» ، اصل انسان را از ميمون دانسته و مى گويد طبيعت به تدريج آن را كامل نموده ، دمش را انداخته ، آن را از حال خميدگى ، مستقيم نموده و پشمش را ساقط كرده و...خوب اگر اين است پس ديگر نبايد در دنيا ميمونى باشد، چطور شد كه يك ميمون آدم شد و بقيه نشدند؟ اگر بناى طبيعت بر تكامل است ، خوب چه فرقى است ميان اين ميمونى كه تكامل يافته و ساير ميمونهايى كه تكامل نيافته و انسان نشده است ؟ آيا فقط يك ميمون در عالم تكامل يافته و ميمونهاى ديگر تكامل نيافته اند؟
معلوم است كه نمى خواهند تسليم حق شوند و ادراك واقعيات كنند و حقايق را دريابند؛ براى اينكه قيد «دين» به گردنشان نيايد، منكر بديهيات مى شوند.

فهم انسان زاييده ماده نيست

آدمى شعور دارد يا نه ؟ هر انسانى مى فهمد كه شعور دارد، آيا سازنده تو شعور نداشته است ؟ هر بشرى از نطفه به وجود آمده آيا ماده به او شعور داده ؟

ذات نايافته از هستى بخش   كى تواند كه شود هستى بخش ؟
خشك ابرى كه بود زآب تهى   نايد از وى صفت آب دهى

نطفه و ماده به تو شعور داده ؟ آيا كسى مى تواند چنين ادعايى بكند؟ چاره اى ندارد جز اينكه بگويد مبدئى كه عين علم و حيات است به من شعور داده است همانطورى كه خود بدن كه حادث است نخست نبوده و سپس بوجود آمده ، شعور و ادراك نيز حادث است ، شعور هم ، دهنده و عطا كننده دارد. اين فهم و ادراك از كجا آمده ؟ آيا مى شود نسبت به ماده داد و گفت تكامل ماده و انتخاب احسن طبيعت است ؟ آيا عقلت اين حرف را مى پسندد؟ ادراكى كه بشر دارد مى تواند كهكشانها و فلكيات را دريابد و احاطه به خيلى از جهات هستى پيدا كند كه خود برهانى بر تجرد روح است .

احاطه علمى ، نشانه تجرد روح است

جسم ، هيچ وقت بر مثل خودش محيط نخواهد شد، اين آدمى چيست كه مى تواند به تمام عالم احاطه پيدا كند، آيا اين بدن مى تواند محيط شود؟ چه نيرويى است كه بواطن مواد و خواص آنها و كيفيت حركت آنها را ادراك مى كند؟ اين ادراكات ، بزرگترين شاهدى است بر تجرد روح ، اين برگ درخت از برگهاى ديگر، بى اطلاع است ، در بدن ، اين انگشت از انگشت ديگر، بى اطلاع است ، ذرات بدن بر يكديگر احاطه ندارند، معلوم مى شود آدمى غير از اين بدن است . در ما قدرتى است كه از سر تا پا را فرا گرفته و به همه اجزاى بدن احاطه دارد، بلكه احاطه به همه جا دارد، البته بالقوه ، آيا كسى مى تواند علم خود را انكار بكند؟ اين علم مادى است يعنى ماده به تو داده ، يا آن كس كه تو را آفريده است ؟ ادراك ، بزرگترين دليل بر اين است كه انسان مادى نيست و روح آدمى مجرد است كه به غيب و ماوراى طبيعت نيز راه پيدا مى كند البته اگر مانع را برطرف كند.
رسد آدمى به جايى كه بجز خدا نبيند   بنگر كه تا چه حد است مقام آدميت

بنابراين ، بايد از التفات به اصل آفرينش خود، پى به علم و قدرت بى نهايت خداوند، آفريننده خود و ديگران برد كه روح و علم و ساير چيزها از شعاع علم اوست ، پس خداوند قادر، مى تواند دوباره همين بدن را بيافريند.

بدن در آخرت آثار مادى ندارد

البته بدن در قيامت با اين بدن فعلى ، تفاوتهايى دارد از جمله آنكه در بهشت فضولات و كثافاتى كه لازمه بدن مادى است وجود ندارد، بول و غايط و مو و ناخن نيست ، فضولات وجود ندارد، از آن جمله خستگى در اثر كار و فعاليت كه در اين بدن است در آنجا نيست ، بيمارى ندارد، بدن ، همين بدن است ليكن تشكيل و تركيب بندى آن طورى است كه اين آثار تركيب مادى را ندارد و ما هر چه بخواهيم آن طور تصور كنيم فعلا برايمان ميسر نيست ؛ چون اين آثار لازمه جدا شدنى بدن مادى است و غير آن را نمى توانيم تصور كنيم .
طبق آن تشبيهى كه كرده اند، وقتى بچه در شكم مادر است ، هر چه بخواهند به او تفهيم كنند كه بيرون شكم مادر، عالم وسيعى است كه داراى ميوه ها و خوراكيها، گياهها و حيوانات و غيره مى باشد، باز برايش امكان ندارد بتواند آن را درك كند. وضع آدمى هم در شكم عالم طبيعت نسبت به عالم فوق طبيعت ، چنين است ، هر چه بخواهند به او بگويند عالم پس از مرگ چه توسعه اى دارد و چه دستگاهى است ! نمى تواند بفهمد.
چونكه بگذشتى از اين بالا و پست   گلبنى بينى در آن صحرا كه هست
زير هر برگ گلى خوش اخترى   زير هر اختر جهان ديگرى

همانطورى كه قرآن مى فرمايد : «هيچ كس نمى داند چه پاداشهاى مهمى كه مايه روشنى چشمهاست براى آنها نهفته شده ، اين پاداش كارهايى است كه انجام مى دادند» . (69)
اينجا درباره رابطه آيات با معاد بايد صحبت شود.

منكرين هيچگونه برهانى ندارند

(إ نه على رجعه ى لقادر) كسانى كه منكر معادند، تنها استبعاد محض ‍ است ، هيچگونه برهانى بر نبودن معاد ندارند، صرف اشكال تراشى است . چنانكه نسبت به مبداء تعالى چنين است (تنها نمى دانم ، چطور و چگونه استخوان پوسيده دوباره زنده مى شود، از كجا و اين مشكل است) دليل بر نبودن معاد نيست .
بزرگترين برهان براى معاد : (إ نه على رجعه ى لقادر) (70) است . كسى كه از قطره اى نطفه اين دستگاه عظيم را ايجاد كرده ، از مشت خاكى نيز مى تواند، بلكه به فرموده قرآن مجيد : (و هو اهون عليه) ؛ «بر او آسانتر است» رجوع آسانتر از ايجاد نخستين است . در آيه ديگرى ، نكته لطيف تر بيان مى فرمايد : «آرى قادريم كه (حتى خطوط سر) انگشتان او را موزون و مرتب كنيم» . (71)
«طنطاوى» مفسر مصرى مى نويسد : «تا قرن اخير، نكته لطيف اين آيه را نمى فهميدند و از جمله اعجازهاى قرآن است ، متوجه نبودند كه بند انگشت و داراى خطوط ويژه است ، 5/4 ميليارد بشر فعلى ، هر كس بند انگشتش با ديگران متفاوت است ، لذا از مدتها قبل ، ضرب انگشت به جاى امضا مرسوم شد و سپس «اداره انگشت نگارى» براى كشف جرم و تشخيص مجرمين ، معين گرديد.

اختلاف چهره ها و حنجره ها

در يك وجب صورت نيز مى بينيد دو نفر وجود ندارد كه از هر جهت يكى باشند، حتى دوقلوها هم مابه الامتياز دارند. يا حنجره و صداها را مى بينند يكى نيست ، از طرز صدا، طرف شناخته مى شود وگرنه با اشتباه شدن افراد، نظام عالم به هم مى خورد، چه مظلومهايى كه به جاى ظالم گرفته و توبيخ مى شدند و چه كلاهبرداريها كه مى شد! و خلاصه نمى شد زندگى اجتماعى برقرار گردد، لذا مى بينيد خالق حكيم ، چگونه مراعات اين جهات را در آفرينش كرده است .
اين سراى نخستين را مى بينيد كه قدرتش چه مى كند، چرا يادآور عالم بعد نمى شويد (72) كه ظهور قدرتش اتم و اكمل و اشرف است ؟ عالمى كه وسيعتر، بهتر و پايدارتر است . (73)
مبداء و معاد، ضرورى ، بديهى و مطابق با حكم عقل و وجدان است .

احترام به گور مرده ها نشانه قبول معاد است

در حالات «استالين» پس از مرگش نوشته اند، وقتى كه در برخى از مسايل مشكله در مى ماند و با مشورت هم حل نمى شد، بر سر قبر لنين مى رفت و قدرى مى ماند تا مشكلش حل گردد، همين شخص مادى ، وجدانش گواهى مى دهد كه مرده ، نابود نشده وگرنه چرا بر سر قبرش مى رود و از او مدد مى طلبد؟ چرا ديگر قبر سرباز گمنام درست مى كنند و اداى احترام مى نمايند؟ چون وجدانش مى گويد خدا دارد، معاد دارد، حيات پس از مرگ دارد، اگر هم وحى نبود، اين معناى فطرى بشر است .
مشكل اينجاست كه چرا اين معناى واضح و بديهى را بيشتر افراد بشر، انكار مى كنند؟!
پاسخ اين مشكل را آيه اى در سوره قيامت براى ما مشخص فرموده : «اين بشر مى خواهد در شهوات فرو رود» (74) ، لذا هر حقى را ناديده مى گيرد، مى خواهد رياست بكند، لازمه اش اين است كه مسؤ وليت را ناديده بگيرد وگرنه ، اگر خودش را بنده مسؤ ول و مقهور بداند، نفس كشيدنش را به دست خدا بداند، آيا ديگر من - من مى كند؟ خودبينى و خدابينى با هم تضاد دارند و جمع نمى شوند.
اگر كسى خودش را بنده عاجز خداوند دانست ، ممكن نيست خودخواه ، رياست طلب و بخواهد بر ديگران مسلط باشد، لذا چون اراده فجور و شهوات دارد، حق را ولو ظاهر و آشكار هم كه باشد پايمال مى كند.

هارون و ماءمون ، امامان را مى شناختند

گويند از ماءمون پرسيدند : چگونه به حضرت رضا عليه السلام علاقه مند شدى ؟ گفت از پدرم اين معنا را گرفتم ؛ وقتى با پدرم وارد مدينه شديم ، بزرگان به ديدار پدرم آمدند، روزى آقاى نحيفى وارد شد، ديدم پدرم پيش ‍ رفت و او را در بر گرفت و بالاى دست خود نشانيد، با كمال ادب با او سخن مى گفت و... شب از پدرم پرسيدم اين شخص چه كسى بود كه آنگونه در برابرش خاضع شدى ؟ گفت : او موسى بن جعفر عليه السلام بود. پرسيدم «موسى بن جعفر» كيست ؟ گفت : آن كس كه بر من و بر تو امام است . گفتم پس تو بر حق نيستى ؟ گفت : نه ، خلافت حق اوست .
«ماءمون» گويد : جسورانه به پدرم گفتم اگر چنين است پس چرا نسبت به او خيال زندان و تبعيد دارى ؟ گفت : «الملك عقيم» ، يعنى سلطنت حتى فرزند هم نمى شناسد، اگر مزاحمش بود، او را مى كشد و يا چشم پسرش را در مى آورد همانطور كه اين حكايت درباره بعضى از شاهان مثل «نادر» نقل شده است .
غرض آنكه بشر اين قدر پست مى شود كه هر حقى هر چند مانند آفتاب روشن باشد، كنار مى زند؛ چون علو مى خواهد، برترى مى خواهد لذا بايد گفت : «فرياد از رياست» .

دنيا دوستى ريشه گناهان

فراموش نمى كنيم هنگامى كه در سال گذشته امام امت ، حكم رياست جمهورى را مى خواست تنفيذ فرمايد تا رئيس جمهور بتواند قانونا و شرعا عهده دار اين مقام گردد، فرمود : «حب الدنيا راءس كل خطيئة ؛ دوستى دنيا ريشه هر گناهى است» . (75)
اين اعلان خطر است براى همه ، چنين است دوستى دنيا، بلايى به سر بشر مى آورد كه حاضر است هر حقى را پايمال كند و هر مزاحمى را مى خواهد از پيش پا بردارد، اين خودخواهى ، خودپسندى و خودپرستى ، خطرناك است ، پس معلوم شد چرا بسيارى از مردم ، حق را با اين روشنى ، انكار مى كنند.

آيا منافقين امام را نشناخته اند؟

هم اكنون هر آدم با انصافى نسبت به امام امت چه احساسى دارد، جز احساس خيرخواهى مردم و خدمت به خلق ، چه دارد؟ غمخوار مستضعفين مى باشد و مكرر امتحان خودش را داده است ، حالا اين گروهها اين معنا را نفهميده اند؟ آيا مى شود چنين احتمال داد؟ يقينا خوب هم فهميده اند اما حق به اين آشكارى و چنين رهبرى را رها كرده و به چه افرادى روى آورده و مى آورند؟ زيرا از هواى خود صرفنظر نمى كنند.

جلسه ششم : معناى انقلاب فرهنگى

(هوالذى بعث فى الا ميين رسولا منهم يتلوا عليهم ءايته ى و يزكيهم و يعلمهم الكتب و الحكمة و إ ن كانوا من قبل لفى ضلل مبين) . (76)
چندى قبل از طرف امام امت ، موضوع «انقلاب فرهنگى» عنوان شد و مدتى هم در سانه هاى گروهى و مطبوعات ، مورد بحث و تفسير قرار گرفت ، چون مراد امام براى برخى درست روشن نشده ، بنده پيش از عنوان بحثهاى اخلاق ، اين مطلب را روشن مى نمايم .
منظور از انقلاب فرهنگى نه اين است كه درسهاى متداول در دانشگاهها و مدارس ، از قبيل فيزيك و شيمى ، مهندسى و طب و غيره متوقف گردد و ديگر كسى دنبال تحصيل اين علوم نرود، يا طلاب علوم دينى ، فقه و اصول نخوانند بلكه برنامه هاى تحصيلى بايد كاملا برقرار و كاملتر و بهتر تحصيل شود، ما نياز زيادى به افراد متخصص داريم ، چه در جهات دينى و چه در جهات دنيوى ، منتها چيزى كه هست اين است كه بايد «آموزش و پرورش ‍ اسلامى» در دبيرستانها و دانشگاهها رايج گردد - همان تعليم و تربيت انسانى - هم در مدارس قديم و جديد، اگر منحصر به اين دانشها و از تهذيب نفس بى بهره بود، بهترين تعبيرات درباره آن ، فرمايش قرآن مجيد است كه مى فرمايد : (...كمثل الحمار يحمل اءسفارا...) (77) مانند الاغى است كه بار كتابها را برمى دارد؛ چون باطنش آدم نشده ، به همان حال حيوانى باقى مانده ، منتها اطلاعاتى به دست آورده است و در حافظه اش ‍ معلومات تفسير يا فقه يا طب و غيره هست ، اما در ذات و حقيقتش چيزى جز جهت حيوانيت نيست ، اگر به همين حال بميرد، همان حيوان بلكه بدتر است و همين حالا هم زيانش براى اجتماع زياد است همانطورى كه گذشت و ديگر تكرار نمى كنيم .

تهذيب ، دانستن و عمل كردن

يادآورى اين مقدمه براى تذكر اين مهم بود كه همراه با آموزش ، بايد «پرورش و تهذيب» هم باشد، خويهاى حيوانى را بفهمند و از آن بپرهيزند و خويهاى انسانى را نيز بدانند و به آن عمل كنند، همراه دانش ، عمل هم باشد، تهذيب هم باشد، راه فرار از صفات حيوانى و آراسته شدن به ملكات انسانى را دريابد، آنگاه آن را بر روى خودش پياده كند نه اينكه به دانش تنها اكتفا نمايد.
شرارت سگ نه به اعتبار دست و پا و دندانش مى باشد بلكه آن خوى درندگى است كه در نهاد او مى باشد. در انسان نيز چنين خو و صفاتى موجود است همانطورى كه خوى انسانى و ملكى نيز هست ، هم مى تواند خودش را مانند سگ و گرگى بسازد و هم مى تواند به صورت ملائكه درآورد.

ملكه و خوى يك دفعه پيدا نمى شود

اين مطلب را نيز يادآورى نمايم كه خوى يعنى ملكه چيزى نيست كه يك دفعه پيدا شود بلكه با تكرار افعال و اقوال پديد مى آيد. كسى كه گفتار و كردارش مطابق حيوان شد پس از مدتى حيوانى از كار در مى آيد. به زبان ساده تر : اگر درندگى را با زبان و دست و پا شروع كرد و به ديگران آزار و ستم رسانيد، اين گفتار ناشايست در باطنش اثر مى گذارد و پس از مدتى او را چون سگى در مى آورد. گفتيم كه آدمى غير اين گوشت و پوست است ، حقيقتش كه نفس ناطقه باشد با خويها مختلف شكل مى گيرد اگر هم افعال و اقوالش را با ميزان شرع ، تطبيق داد، با گذشت مدتى انسان مى شود.
بدون زحمت ، كسى به مقام آدميت نمى رسد، اگر كسى چنين پندارد كه بدون رياضت مى تواند ملكات زشت و حيوانى رااز خودش بزدايد و به ملكات رحمانى آراسته گردد، خيال خامى بيش نيست . سنت خداوند و دستگاه آفرينش انسانى بر اين قرار گرفته كه انسان به اختيار خودش باشد، سبب حيوان شدن و آدم شدن به دست خودش باشد، جهات حيوانى را به تدريج كم نمايد و سعى كند اعضا و جوارحش در جهات انسانيت بيفتد تا ذات و حقيقتش نورى شود كه مصدر خيرات باشد و نيكيها از او تراوش ‍ نمايد و مورد بركات گردد و مردمان از او بهره مند شوند.

على (ع) هم رياضت مى كشد

به اين جمله از خطبه همام نهج البلاغه مولا اميرالمؤ منين على عليه السلام دقت كنيد كه حضرت مى فرمايد : «پرهيزگاران كسانى هستند كه از آنان خير اميد داشته و شر ايشان بازداشته شده است» . (78)
مردمان به خير اميدوار و از شرشان درامانند. كسى كه رياضت كشيد و انسان شد، نشانه اش اين است كه ديگر زيانى از او به مردم نمى رسد، مردم از دستش راحتند بلكه اميد هر خيرى نيز از او دارند.
كسى گمان نكند به سادگى و با عبادتهاى ظاهرى ، از نماز و روزه و حج كه برخى هم بدون مغز باشد به جايى مى رسد؛ يعنى آدم مى شود، چيزى كه آدم مى كند اين است كه جهات حيوانيت را تقويت نكند، زبان را كنترل كند، اگر زبان رها باشد، آخرش حيوان درنده اى مى شود.
جمله ديگرى در اين زمينه از اميرالمؤ منين عليه السلام عرض كنم (79) مى فرمايد : «من نفسم را رياضت مى دهم ، آن را ادب مى كنم و حفظ مى كنم تا فرداى قيامت در امان به محشر وارد شوم» . شما هم كه شيعه على عليه السلام هستيد، بايد همان روش را دنبال كنيد تا به راستى شيعه يعنى پيرو باشيد.
امروز يكى از خويهاى حيوانى را عنوان مى كنم تا آن را خوب بشناسيم و بعد در مقام عمل از آن پرهيز كنيم و در مقابلش به خوى انسانى بپردازيم .

خشم از خويهاى حيوانى

«خشم» از جهت حيوانيتى كه انسان دارد، امرى است طبيعى و آن از احساس ناملايم از ديگرى ، يا چيزى در انسان يا حيوان پيدا مى شود، وقتى با مانعى در مقصدش برخورد مى كند يا خلاف ميلى مشاهده مى نمايد، ناراحت مى شود، دشنامى از ديگرى شنيد يا ستمى به او رفت ، حس ‍ انتقامى در شخص پيدامى شود و خونش به جوش مى آيد لذا برخى اوقات رنگش به سرخى مى گرايد و حركت خون در چهره اش آشكار مى شود آن وقت نفسش تحريك مى شود كه انتقام بگيرد. حس انتقامجويى در او پيدا مى شود، لذا نخست به زبانش خلاف حقيقت مى گويد، فحش و ناسزا مى دهد و قذف مى كند، يا با دست و پا كارهايى انجام مى دهد. در آن حال نمى فهمد چه مى كند. حال حيوانى است كه ملاحظه حق نمى كند و ممكن است به هر باطلى دست بزند؛ درست مثل حيوان ، وقتى در خشم فرو مى رود، جز انتقام ، چيزى نمى داند، گاهى پيراهن خودش را پاره مى كند يا چون دسترسى به ديگرى پيدا نمى كند، خودش را مى زند.
وقتى هم كه خشم شديد شد و نتوانست مطابق ميلش انتقام بگيرد، گاهى به جوش آمدن خون ، او را مبتلا به سكته مى كند. مى شناسيم بعضى از افراد را كه در حال خشم سكته كردند و مردند يا فلج شدند. شخص نماز خوان است اما نماز تنها، او را آدم نمى كند، بايد كف نفس كند تا جهت حيوانيش ‍ تقويت نشود، گرگ درنده نشود، سگ و گرگ ، گوشت و پوست را پاره مى كنند؛ اما آدمى در حال خشم ، آبروى طرف را مى ريزد كه بالاتر از ستمهاى ظاهرى است .

راه گريز از خشم

اگر كسى خواهان دورى از اين خوى حيوانى است ، بايد در قدم اول بنا بگذارد كه هنگام خشم جلو خودش را بگيرد، در ابتدا نگهداشتن خود از خشم ورزى خيلى آسان است ، ولى اگر خوددارى نكرديد و ادامه داديد، كار به جايى مى رسد كه ديگر جلوگيرى آن مشكل بلكه محال مى گردد. شما اكنون جوان هستيد، در اول تكليف هستيد، هنوز حيوانيت در شما تحقق پيدا نكرده است ، مى توانيد جلو خودتان را به آسانى بگيريد. اگر بر فرض ‍ كسى به شما دشنام داد، مى توانيد از پاسخش خوددارى كنيد، با مقدارى تمرين برايتان آسان مى گردد.

مالك اشتر و جوان بى ادب

شنيده ايد كه «مالك اشتر» سپهسالار لشكر على عليه السلام بود؛ حضرت امير عليه السلام درباره اش مى فرمايد : «همانطور كه من با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بودم ، مالك هم با من بود» . از حيث مقام ظاهرى بزرگ قبيله «كنده» و فرمانده كل لشكر بود. روزى در بازار كوفه مى رفت در حالى كه لباس مندرس و كوتاهى در بر داشت ؛ يكى از جوانان گستاخ كه او را نمى شناخت ، خواست مالك را دست بيندازد لذا او را مسخره كرد و ريگى به طرف او پرتاب نمود.
مالك بدون اينكه به او تعرض نمايد رد شد و رفت . به جوان گفتند : شناختى او كى بود؟ گفت : نه گفتند : او «مالك اشتر» بود. جوان خيلى ترسيد و ناراحت شد، دنبال مالك رفت و سراغش را گرفت ، گفتند وارد اين مسجد شده است . جوان هم به مسجد درآمد اما ديد مالك نماز مى خواند. از نماز كه فارغ شد؛ جوان روى دست و پاى مالك افتاد و گفت من شما را نشناختم ؛ جسارت كردم ، مرا ببخشيد.
فرمود : «من همان وقت تو را عفو كردم ، اكنون به مسجد آمده ام تا نماز گزارم و برايت دعا كنم كه خدا نيز تو را عفو نمايد» .
«مالك» شيعه على عليه السلام است ، آيا به ما هم مى شود شيعه گفت ؟ چه چيز ما به شيعه على عليه السلام مى ماند؟ (والكاظمين الغيظ) (80) كسانى كه خشم خود را فرو مى نشانند، غيظ خود را فرو مى خورند، نه اينكه وقتى به او كلوخى پرتاب شود برگردد به او سنگى بزند، بلكه بايد وقتى به لغو برخورد كرد نسبت به آن ، بى اعتنا و بزرگوار بگذرد. (81)

آيا كلوخ ‌انداز را پاداش سنگ است

آنچه در ضرب المثل عاميانه است كه جواب فحش ، فحش است ، يا «كلوخ ‌انداز را پاداش سنگ است » به هيچ وجه صحيح نيست . پاسخ درندگى ، درندگى نيست ، اگر تو هم فحش دادى ، مثل او مى شوى ، پس فرق آدم و حيوان چيست ؟ او به مقتضاى حيوانيتش فحش داد، تو هم به مقتضاى انسانيت خوددارى كن تا اينكه او را ادب نمايى .
در كتاب معراج السعاده مرحوم «نراقى» گويد : اگر كسى به ديگرى فحش ‍ داد، حق ندارد در مقام پاسخ ، او نيز فحش دهد وگرنه مصداق اين كلام خواهد شد كه : «المتسابان فى النار؛ دو نفرى كه يكديگر را سب كردند و دشنام دادند، هر دو در آتشند» .
هر دو فحش دهنده ، جهنمى هستند هر چند : «البادى منهما اظلم (82) ؛ كسى كه شروع كرده ، ستمگرتر است» ، ولى طرف هم كه پاسخش را مى دهد، ستمگر مى باشد. فحش ناشى از جهت خشم و حيوانيت است ؛ از هر طرف كه باشد.
آنگاه مى فرمايد : «يا در برابر فحش سكوت باشد يا اگر مى خواهد پاسخ دهد، بايد خيلى مواظب باشد دروغ و تهمت و قذف نباشد. و اگر بخواهى كلمه اى بگويى كه از اين آفات محفوظ باشد، بگو «اى جاهل !» چون عين واقع است ، هم پاسخ داده اى و هم دروغ نگفته اى و درندگى هم نكرده اى ، كيست كه جاهل نباشد؟!» .

بردبارى در برابر خشم ، خوى انسانى است

اگر انسان بنا بگذارد در برابر ناملايمات ، خشم حيوانى را به كار نبرد بلكه جهت انسانيش را به كار برد سعادتمند است زيرا انسان از انس است . حلم و بردبارى ، كار انسان است ، حيوان از حلم خبر ندارد، چه مى فهمد كه حلم چيست . آيا من و تو آن را مى فهميم ؟ اگر تنها خشم داشته باشيم با حيوان چه فرقى داريم ؟ اما اگر حلم ورزيديم ، صفت انسانيت را به كار برديم ، مى خواهيم راه آدميت و نجات از خويهاى حيوانى را پياده كنيم .
گفتيم كه بدون رنج و زحمت نمى شود به خلقهاى انسانى برسيم . آدمى بر سر دو راهى است ، مى تواند حيوانى شود و يا انسانى گردد. جبر نيست ، خداى تعالى اختيار را براى بشر خواسته است ، زبان داده ، اختيار هم داده ، هم مى تواند فحش دهد، فتنه بپا كند، درندگى كند، هم مى تواند به اين زبان ، اصلاحى دهد و آتشى را خاموش كند.
«حلم» يعنى خوددارى و بردبارى در برابر ناملايمات ؛ هر ناملايمى كه ديد يا شنيد، خودش را بگيرد، زبان و دست و پايش را نگهدارد و اگر از سرچشمه و ابتدا خودش را بگيرد. نزاع مى خوابد و طرف هم در بيشتر مواقع شرمنده مى گردد و شايد هم عذر بخواهد.

پاسخ جالب محقق طوسى به شخص جاهل

در حالات علامه محقق بزرگوار «خواجه نصيرالدين طوسى» نوشته اند كه يك نفر جاهل در نامه اى خطاب «سگ» به ايشان كرد. «محقق» در پاسخش ‍ نوشت : «شما مرا سگ دانسته ايد، هر چه فكر كردم كه چه چيزم به سگ مى ماند، نفهميدم ، من دو پا هستم و سگ چهارپا، او دندان تيزى دارد كه استخوان را خورد و نرم مى كند، اما دندانهاى من از كار هم افتاده است ، سگ پشم دارد ولى من ندارم ، او چنگال دارد، من ندارم» . و خلاصه با اين حلم و مدارا كردنش ، طرف هم رام شد.
اگر بر فرض ، ايشان برمى گشت و به او مى گفت سگ خودت هستى ، پدرت هست ، مادرت هست ، طرف هم كه آرام نمى نشست ، دنبال مى كرد و كار خيلى بدتر مى شد :
سرچشمه شايد گرفتن به بيل   چو پر شد نشايد گذشتن به پيل

منشاء نزاع چيست ؟

در اين زمينه داستانى شيرين نقل مى كنند، براى تنوع در كلام و شاهد عرض ، بد نيست . گويند يك نفر «كفاش» به بداخلاقى و نزاع كردن مشهور بود. يكى از افراد بيكار صبح زود به در مغازه اش آمد، پس از سلام و احوالپرسى ، گفت : خواهشى از شما دارم و آن اين است كه به من بفرماييد چطور نزاع مى شود؟ منشاء دعوا چيست ؟
«كفاش» گفت : آخر اول صبح اين چه سؤال ى است كه مى كنى ، شوخى دارى ؟ گفت : نه ؛ جدى است بايد حتما به من بگويى چطور دعوا مى شود.
كفاش برگشت و گفت : مرد حسابى ، شايد عقلت را گم كرده اى ، من چه مى دانم چطور نزاع مى شود؟ گفت : تا برايم شرح ندهى تو را رها نمى كنم .
كفاش گفت : خجالت بكش اى انسان بيكار كه مردم را از كار كردن باز مى دارى ، بگذار به كارم برسم ، خلاصه معطلتان نكنم ، كشمكش لفظى كار را به دعواى رسمى كشانيد و كفاش با مشته كفاشى بر سر طرف كوبيد و او را خونين كرد.
مرد بيكار گفت : كافى است فهميدم چطور دعوا مى شود، يكى چيزى مى گويد، ديگرى هم كوتاه نمى آيد و هى دنبال مى كند، سرانجام ، كار به دعوا مى كشد.
اولش چيزى نيست يا خيلى مختصر است ، ليكن با تعقيب كردن ، با فحش و ناسزا تا برسد به كتك كارى يا خداى نكرده چاقوكشى و چماقدارى .
«دابه مرتاضه» يعنى حيوانى كه صاحبش او را تمرين داده كه از حدود چراگاه خارج نشود. همه بايد نفس خود را رياضت بدهند، بر هر فردى لازم است نفس خودش را وادارد كه عادت كند از حدود الهى بيرون نشود، از مرز انسانيت كه بيرون رفت ، حيوانى بيش نيست ، البته زحمت دارد ولى تا مدتى ، اما بعد آسان مى شود بلكه از كظم غيظ و فرو بردن خشم ، شاد مى گردد و كيف مى كند. سخت مى نمايد ولى با تصميم آسان مى شود.
در روايتى رسيده است كه به يكى از پيغمبران ملكوت بعضى از امور را نشان دادند؛ به اين ترتيب كه به او گفتند : فردا كه به صحرا مى روى ، نخستين چيزى را كه ديدى بايد بخورى ، دومين را بايد پنهان كنى تا پنج چيز كه شاهد من همان نخستين آن است و تكرار مى كنم صورت ملكوتى است نه ملكى ، صورت مثالى است نه خارجى .
نخستين چيزى كه مشاهده كرد، كوه بزرگى بود، تعجب كرد و گفت چگونه مى شود كوه را خورد، بعد با خود گفت من ماءمورم كه اين كار را بكنم تا هر اندازه كه بتوانم انجام مى دهم ، شدن يا نشدنش با من نيست ، با اين تصميم قدم پيش گذاشت ، هر گامى كه برمى داشت ، كوه كوچكتر مى شد تا وقتى نزديكش رسيد، ديد به اندازه لقمه كوچكى گرديد، آن را برگرفت و در دهان گذاشت ، ديد از عسل شيرينتر و گواراتر است .
اين ملكوت را كه نشانش دادند بعدا به او فهماندند كه اين ملكوت غيظ است ، نخست براى انسان تحمل كردنش سخت است ، مثل كوه مى ماند كه بخواهد آن را بخورد، خوددارى كردن از انتقام راستى كه سخت است ، آدمى فحش بخورد ولى پاسخ ندهد! اما با تصميم بر حلم و به عمل آوردنش ، مى بيند آسان گرديد بلكه لذتبخش نيز مى گردد.
در يكى از كتابهاى ادبى ، حكايتى بسيار آموزنده و جالب نقل كرده كه براى تنبه يادآورى مى شود.

من سزاوار صدمه بيشتر هستم

بزرگى از كوچه اى مى گذشت و از پشت بام خانه اى ، مقدارى خاكروبه بر سرش ريختند، سر بلند كرد و گفت : خداوندا تو را سپاس مى گويم كه سر پر گناهم ، سزاوار سنگ است ولى تو به جايش بر آن خاك نرم ريختى ! در حالات پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم هم همه خوانده يا شنيده ايد كه مكرر خاكستر بر سرش مى ريختند، گاهى استخوان به قلم پايش مى زدند كه از پايش خون مى آمد، شكنبه شتر و محتواى آن را بر سر و روى او مى ريختند اما رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در برابر دعايشان مى كرد :
«اللهم اهد قومى فانهم لا يعلمون (83) خدايا! قوم مرا هدايت فرما اينها نمى دانند» . عذرشان را نيز از خداوند مى خواهد كه عذاب بر ايشان نفرستد. اينان نادانند.
روش پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بايد مورد اقتداى همه ما قرار بگيرد مخصوصا آقايان اهل علم بايد در برابر ناملايماتى كه از اجتماع مى بينند تحمل داشته باشند و بدانند كه اين وضع ، باقى نمى ماند، مردم روشن مى شوند.
عرايضم را به حديث شريفى كه در اصول كافى است به مناسبت خشم و خوددارى از آن كه مورد بحث بود، ختم مى نمايم .

جلوگيرى از خونريزى در خوددارى از خشم ورزى

يكى از رؤ ساى قبايل عرب از باديه نشينان خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيد، هنگامى كه مى خواست خداحافظى كند عرض ‍ كرد : يا رسول الله دستور و نصيحتى به من بفرماييد كه از آن بهره مند گردم . رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هم فرمود : «لا تغضب ؛ خشم نكن» . عرض كرد : چشم ! اطاعت مى كنم .
ديد هنگام مراجعت نزديكيهاى قبيله اش ، وضع غير عادى است ، عده اى منتظر ورودش هستند، نزديك شد و پرسيد چه خبر است ؟ گفتند : بين ما و قبيله ديگر خونى ريخته شده منتظر تو هستيم تا با آنان بجنگيم .
ابتدا حميت قوميت عربى و جاهليت او را گرفت و مسلح شد و همراه قبيله اش حركت كرد، وقتى با قبيله ديگر مقابل شدند، فرمايش پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به يادش آمد كه فرموده بود : «خشم نكن» فورا اسلحه را انداخت و با لباس عادى رو به قبيله مخاصم آمد، آنان وقتى ديدند رئيس ‍ قبيله بدون اسلحه و متواضع مى آيد، دست به اسلحه نبردند و منتظر ماندند كه چه مى گويد و چه مى خواهد.
نزديك شد و نام سرانشان را برد و به نرمى به آنان گفت : اين نزاع براى چيست ؟ اگر مى خواهيد به جاى كشته شما كسى را بكشيد كه با كشته شدن ديگرى زنده نمى شود، بياييد خونبها بگيريد و به علاوه آن ، هر چه بخواهيد من مى دهم ، اگر هم اصرار داريد چون از شما كسى كشته شده ، حتما يك نفر از ما را بكشيد، من حاضرم خودم را در اختيار شما قرار دهم ، مرا به جاى مقتول بكشيد و دست از فتنه و فسادى كه درگيريهاى مداوم در پى دارد، برداريد.
قبيله مقابل وقتى از او چنين وضع بى سابقه اى را ديدند، از راه انسانيت درآمدند و گفتند نه ، ما هم در مى گذريم و اصلا خونبها هم نمى خواهيم و با صلح و صفا، قضيه خاتمه يافت .
آن وقت راز فرمايش پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم هنگام خداحافظيش ‍ معلوم شد كه فرمود : «غضب نكن ، به بركت اين كظم غيظ، چه خونها كه محفوظ ماند و چه فتنه ها كه خوابيد» . (84)

جلسه هفتم : خشم رحمانى و شيطانى

بحث ما در موضوع «خشم» بود، ممكن است خشم ، انسان را به تباهى بكشد و در نتيجه صورت ملكوتيش ، حيوان درنده اى بشود مطابق آنچه رفتار كرده است ، قرآن مجيد مى فرمايد : «به درستى كه بدترين جنبنده ها نزد خداوند، كران گنگى هستند كه بى شعورند» . (85)
آدمى از هر درنده اى بدتر مى شود، اگر راه خشم حيوانى را طى كند، عاقبتش چنين است . امروز اين حقيقت را بايد روشن كنيم كه چه قسم خشم ، راه حيوانى است و چه قسم آن ، انسانى است كه اگر آدمى راه و روشش را طبق خشم حيوانى قرار داد، آخرش درنده اى در عالم ملكوت مى شود و اگر راه و روشش را طبق خشم انسانى قرار داد، انسان كامل ، مصدر خيرات و مورد بركات مى شود.
خشم حالتى است در انسان كه در برخورد با ناملايمات برايش پيش ‍ مى آيد؛ خوى از باطن به ظاهر توجه مى كند، تهييج مى شود كه با آن مانع و ناملايم گلاويز شود و اگر دسترسى نداشت سعى مى كند در آينده انتقام بگيرد.

وجود خشم در انسان ضرورى است

البته آدمى بدون اينكه خشم داشته باشد نمى تواند زندگى كند ولى به شرطى كه آن را در راه صحيح به كار بيندازد. وجود خشم در انسان لازم است تا در راه انسانيت آن را به كار ببرد، آدمى بدون شهوت و غضب نمى تواند زندگى كند، بايد شهوت در او باشد تا به دنبال خوراك و ازدواج برود. اگر خشم نداشته باشد، با وجود موانع چگونه به حيات خويش ادامه مى دهد؟
اما اگر اين خشم را در راه حيوانى و هوا و هوس به كار برد آنگاه موجب سقوطش از عالم انسانيت مى گردد. حال ببينيم خشم انسانى چيست و حيوانى كدام است ؟

خشم حيوانى از لحاظ كم و كيف

خشم حيوانى آنجاست كه عقل و شرع آن را مجاز نمى داند، هر جا كه به حكم عقل و شرع ، خشم در آنجا بى مورد باشد، از لحاظ كيفيت و چگونگى انتقام نيز هر جا بر خلاف ميزان عقل و شرع باشد آن نيز خشم حيوانى و ناپسند است ، بايد خشم را در راه صحيح به كار برد و آن در اين است كه هر جا مانع پيشرفت و كمال بود، خشم كند و هر كسى كه خواست به تو ستم كند، بايد خشم كنى يعنى جلو ستم او را بگيرى ، نه جايى كه اصلا خشمش ‍ بى مورد باشد. ناچار با ذكر مثال ، مطلب را روشن مى كنيم .
اگر از طرف شخصى بدون قصد و عمد، صدمه اى به شما رسيد و شما به زحمت افتاديد، اگر بر او خشم كنيد و به او دشنام دهيد و گلاويز شويد، بخواهيد انتقام بگيريد، اين خشم حيوانى و بى مورد است ، او كه عمدا اين كار را نكرده و در اين كار قصدى نداشته است ، عمد و سهو را حيوان درك نمى كند، همين قدر كه بر خلاف ميلش واقع گردد در صدد انتقام برمى آيد، اما انسان كه درك مى كند آيا طرف ، قصد صدمه زدن به من را داشته يا نه ؟

رفتار حضرت سجاد (ع) در برابر غلامى كه فرزند آن بزرگوار را كشت

در جلد 11 بحارالا نوار مروى است كه حضرت سجاد عليه السلام در منزل ميهمان داشتند و خادم حضرت سيخ داغ كباب را آورد و ناگهان اتفاقى رخ داد و سيخ داغ كباب بر سر بچه كوچك حضرت افتاد و خلاصه باعث مرگ او شد، فورا غلام هوشيار، آيه شريفه را خواند (... والكظمين الغيظ) ؛ «كسانى كه خشم خود را فرو مى برند» امام عليه السلام فرمود : «خشم خود را فرو بردم» غلام بقيه آيه را خواند : (والعافين عن الناس) «و كسانى كه از مردمان درمى گذرند» .
فرمود : «از تو در گذشتم و عفو كردم» . سپس دنباله آيه را خواند : (... والله يحب المحسنين) (86) ؛ «و خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد» . فرمود : «تو را آزاد كردم» .
بر خلاف ميل نفس عمل كن ، اينجا جاى عفو است نه خشم ؛ چون عمدا نكرده و قصد سوئى نداشته است .
گاهى بچه در خانه ظرفى را ندانسته مى شكند، پدر يا مادر از دست او خشمگين مى شوند و گاهى مفصل بچه را مى زنند، اين كار غلط است ، كار بچه ، بازى است او كه نمى خواست ظرف را بشكند.