152. تا فرصت باقى است ، توبه كنيد - توبه اى نصوح

يا ايها الذين آمنوا توبوا الى الله توبة نصوحا عسى ربكم ان يكفر عنكم سيئاتكم و يدخلكم جنات تجرى من تحتها الانهار يوم لا يخزى الله النبى والذين آمنوا معه نورهم يسعى بين ايديهم و بايمانهم .
تحريم : 8
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، به درگاه خدا توبه كنيد - توبه اى از روى اخلاص . باشد كه پروردگارتان گناهانتان را محو كند و شما را به بهشتهايى داخل كند كه در آن نهرها جارى است . در آن روز، خدا پيامبر و كسانى را كه به او ايمان آورده اند فرو نگذارد و نورشان پيشاپيش و سمت راستشان در حركت باشد.
«توبه» و «توب» و «متاب» به معناى رجوع و برگشتن است .
حقيقت توبه بازگشت به خداست به وسيله خالى كردن دل از قصد معصيت و تبديل دورى از درگاه الهى به قرب و نزديكى به او، كه نتيجه آن جبران تقصيرات گذشته و ترك گناهان در حال و عزم بر ترك در آينده است . البته جوهر توبه پشيمانى است ؛ و آن امرى قلبى است كه «استغفر الله» نماد لفظى آن است .
امام رضا (عليه السلام) در اين باره فرموده اند : من استغفر الله بلسانه و لم يندم قلبه فقد استهزء بنفسه .(829) (كسى كه به زبان توبه كند، ولى در دل از گناهى كه مرتكب شده پشيمان نباشد، خودش را مسخره كرده است .)
نيامد بدين در كسى عذرخواه كه سيل ندامت نشُستش گناه لازمه توبه اميد به عفو و رحمت و آمرزش حضرت حق است . از اين رو، در كنار امر به توبه ، خداوند از ماءيوس شدن از رحمت الهى نهى كرده و آن را اعظم گناهان كبيره خوانده است .
قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا.(830) (بگو : اى بندگان من ، كه بر خود اسراف و ستم كرده ايد، از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى آمرزد.) آرى ، همه گناهان در صورت توبه جامع الشرايط آمرزيده مى شود و فقط كافران اند كه اين نعمت و رحمت عظيم الهى ، يعنى توبه پذيرى او، را انكار مى كنند : «ان لا يياءس من روح الله الا القوم الكافرون .»(831) (تنها گروه كافران اند كه از رحمت خدا ماءيوس مى شوند.)
هر كه خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو كبر و ناز و حاجب و دربان درين درگاه نيست امام صادق (عليه السلام) در توصيف توبه و بيان انواع آن براى اصناف مختلف از خلايق چنين فرموده اند : «توبه ريسمان خدا و يارى و عنايت اوست ؛ و بنده چاره اى جز اين ندارد كه پيوسته در هر حال توبه كند. پس هر گروهى از بندگان توبه خالص خود را دارند : توبه انبيا از اضطراب درون است ؛ توبه اوليا از خطوراتى است كه در ذهن و قلبشان ايجاد مى شود؛ و توبه برگزيدگان از نفس كشيدن است ؛ توبه خواص از دل مشغولى به غير خدا و توبه عوام از گناهان است ... «اما توبه عوام اين است كه با آب حيات و اعتراف به كوتاهيهاى خود پيوسته باطن خود را از گناهان شستشو دهد و از صميم جان بر اعمال گذشته خويش پشيمان باشد و بر باقى مانده عمرش ‍ ترسان و گناهانش را كوچك نشمارد كه اين امر او را به كسالت و بى اعتنايى وادار مى كند و گريه تاءسف را بر آنچه كه از طاعت خدا از دست داده ادامه دهد و نفس خود را از خواسته هاى شيطانى حفظ كند و از درگاه الهى خالصانه بخواهد تا او را بر توبه خويش ثابت و وفادار گرداند و از برگشت دوباره به گناهان حفظ نمايد و نفس خود را به تلاش در ميدان بندگى تمرين دهد و واجبات فوت شده را قضا كند و ظلمهايى را كه خواسته يا ناخواسته به ديگران روا داشته جبران كند و از هم نشينى با بدان كناره گيرد...»(832)

153. علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد

و انيبوا الى ربكم و اسلموا له من قبل ان ياءتيكم العذاب ثم لا تنصرون و اتبعوا احسن ما انزل اليكم من ربكم من قبل ان ياءتيكم العذاب بغتة و انتم لا تشعرون ان تقول نفس يا حسرتى على ما فرطت فى جنب الله و ان كنت لمن الساخرين .
زمر : 54 و 56
پيش از آن كه عذاب فرا رسد و كسى به ياريتان برنخيزد. به پروردگارتان روى آوريد و به او تسليم شويد؛ و پيش از آنكه به ناگاه و بى خبر عذاب بر شما فرود آيد، از بهترين چيزى كه از جانب پروردگارتان نازل شده است پيروى كنيد. تا كسى نگويد : اى حسرتا بر من كه در كار خدا كوتاهى كردم و از مسخره كنندگان بودم !
«انيبوا» از مصدر «انابة» از ماده «نوب» است ؛ و «نوب» و «انابة» به معناى رجوع بعد از رجوع در قرآن به كار رفته است . «انابه به خدا» يعنى برگشتن به سوى خدا با توبه و اخلاص عمل كه نشان مى دهد درهاى توبه پيوسته باز است . به زنبور عسل هم «نوب» مى گويند؛ زيرا پى در پى به كندويش باز مى گردد. حادثه را نيز «نائبه» مى گويند، زيرا پى در پى مى آيد.
«الساخرين» از ماده «سخر»، به معناى ريشخند كردن است ؛ و «ساخرين » جمع «ساخر» به معناى مسخره كننده است .
اكنون به گوشه اى از خطبه هشتاد و سوم نهج البلاغه امام اميرالمؤ منين (عليه السلام) توجه كنيد - خطبه اى كه به روايت مرحوم شريف رضى ، بعد از آنكه امام (عليه السلام ) آن را ايراد فرمودند، بدنها به لرزه افتاد و اشكها سرازير شد و دلها ترسان گرديد. جمعى از مردم آن را «خطبه غراء» ناميده اند.
عباد الله اين الذين عمروا فنعموا و علموا ففهموا و انظروا فلهوا و سلموا فنسوا... (اى بندگان خدا، كجايند آنان كه در عمر خود از نعمت برخوردار بودند؟ كجايند آنان كه تعليم يافتند و درك كردند، اما مهلتشان دادند، ولى آنها به لهو و لعب پرداختند و آنها را از آفات به دور داشتند، اما آنان فراموش كردند؟ زمانى طولانى آنها را مهلت دادند، نعمتهاى فراوان بخشيدند، از عذاب دردناك پرهيزشان دادند، و وعده هاى بزرگ از بهشت جاويدان به آنها دادند. اى مردم ، از گناهانى كه شما را به هلاكت افكند و از عيبهايى كه خشم خدا را در پى دارد بپرهيزيد.)
اولى الابصار و الاسماع و العافية و المتاع هل من مناص او خلاص او معاذ او ملاذ او فرار او محار ام لا فاءنى تؤ فكون ام اين تصرفون ام بماذا تغترون ... (اى دارندگان چشمهاى بينا و گوشهاى شنوا و سلامت و دارندگان كالاى دنيا، آيا راه گريز يا رهايى و جاى امنى و پناهگاهى و جاى فرارى هست ؟ يا نه ؟ پس به كجا رو كرده ايد و به كدام سو مى رويد؟ و به چه چيز مغرور مى شويد؟ تنها بهره هر يك از شما از زمين به اندازه طول و عرض قامت شماست ، در حالى كه گونه ها بر خاك ساييده مى شود. اى بندگان خدا، هم اكنون تا ريسمانهاى مرگ بر گلوى شما نيفتاده و روح شما براى كسب كمالات آزاد است و بدنها راحت و در حالتى قرار داريد كه مى توانيد مشكلات يكديگر را حل كنيد، هنوز مهلت داريد و جاى تصميم و توبه و بازگشت از گناه باقى مانده است . عمل كنيد پيش از آنكه در شدت تنگناى وحشت و ترس و نابودى قرار گيريد، پيش از آنكه مرگ در انتظار مانده فرا رسد و دست قدرتمند خداى توانا شما را بر گيرد...
پس از خدا چونان كسى پروا كنيد كه سخن حق را شنيد و فروتنى كرد، گناه كرد و اعتراف كرد، ترسيد و به اعمال نيكو پرداخت ، پرهيز كرد و پيش ‍ تاخت ، يقين پيدا كرد و نيكوكار شد، پند داده شد و آن را به گوش جان خريد، او را ترساندند و نافرمانى نكرد، به او اخطار شد و به خدا روى آورد و پاسخ مثبت داد و نيايش و زارى و توبه كرد و در پى راهنمايان الهى رفت و پيروى كرد، راه نشانش دادند و شتابان به سوى حق حركت كرد و از نافرمانيها گريخت .»)(833)

154. هيزم جهنم انسانها و سنگهايند. خود و خانواده خويش را از آن برهانيم

يا ايها الذين آمنوا قوا انفسكم و اهليكم نارا وقودها الناس و الحجاره عليها ملائكه غلاظ شداد لا يعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤ مرون .
تحريم : 6
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، خود و خانواده خود را از آتشى كه هيزم آن مردم و سنگهايند نگهداريد. فرشتگانى درشت گفتار و سخت گير بر آن آتش موكل اند. هر چه خدا بگويد نافرمانى نمى كنند و همان مى كنند كه به آن مامور شده اند.
«قوا» از ريشه «وقى» است ؛ و «وقى» و «وقاية» و «وقاء» به معناى حفظ شى ء است از آنچه اذيت و ضرر مى رساند. «تقاة» و «تقوى» هم يعنى پرهيز از عذاب خدا به وسيله اداى واجبات و ترك محرمات .
«وقود» از «وقد»، به معناى افروخته شدن آتش ، است ؛ و «وقود» يعنى هيزم و مانند آن كه آتش گيره است ، يعنى ماده اى قابل اشتعال است .
«يعصون» از «عصيان» به معناى نافرمانى و خروج از طاعت ، است . «معصيت» نيز به همين معناست .

چگونه خود و افراد خانواده را از آتش برهانيم ؟

همين پرسش را ابو بصير از شاگردان امام صادق (عليه السلام) در محضر آن حضرت و درباره اين آيه شريفه طرح كرد. حضرت در پاسخ فرمود : تاءمرهم بما امرهم الله و تنهاهم عما نهاهم الله عنه فان اطاعوك كنت قد وقيتهم و ان عصوك فكنت قد قضيت ما عليك .(834) (آنها را به انجام دادن آنچه خدا فرمان داده فرمان ده و از آنچه خدا منعشان كرده منع كن . پس اگر از تو اطاعت كردند، آنان را از آتش حفظ كرده اى ؛ و اگر نافرمانى ات كردند، تو وظيفه ات را انجام داده اى .)
نيز از امام صادق (عليه السلام) روايت شده است كه «وقتى اين آيه نازل شد مردى از مسلمانان شروع به گريه كرد و گفت : من خودم را نمى توانم حفظ كنم ، چگونه مسئوليت حفظ خانواده ام از عذاب به گردنم گذاشته شده است ؟ پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند : كافى است كه آنچه به خودت فرمان مى دهى به آنان نيز فرمان دهى و از آنچه خودت را از آن منع مى كنى آنان را نيز منع كنى .»(835)
امام على (عليه السلام) نيز درباره اين آيه فرمودند : «علموا اولادكم الخير»(836 ) (خيرها و خوبيها را به فرزندانتان ياد دهيد.)

بيا تا مونس هم يار هم غمخوار هم باشيم
انيس جان هم فرسوده بيمار هم باشيم
شب آيد شمع هم گرديم و بهر يكدگر سوزيم
شود چون روز دست و پاى هم در كار هم باشيم
دواى هم شفاى هم فداى هم براى هم
دل هم جان هم جانان هم دلدار هم باشيم
به هم يك تن شويم و يك دل و يك رنگ و يك پيشه
سرى در كار هم آريم و دوش بار هم باشيم
به جمعيت پناه آريم و از باد پريشانى
اگر غفلت كند آهنگ ما بيدار هم باشيم
جدايى نباشد بهره اى تا در ميان آيد
به هم آريم سر گرد هم و پرگار هم باشيم
غم هم شادى هم دين هم دنياى هم گرديم
بلاى جان هم را چاره و ناچار هم باشيم
يكى گرديم در رفتار و در كردار و در گفتار
زبان و دست و پا يك كرده خدمتكار هم باشيم
حيات يكديگر باشيم و بهر يكدگر ميريم
گهى خندان هم گه خسته افكار هم باشيم
جمال يكدگر باشيم و عيب همديگر پوشيم
قبا و جبه و عمامه و دستار هم باشيم
(837)

155. دو وظيفه الهى : همراه نشدن با لذت طلبان و مادى گرايان و تذكر به آنان

و ذر الذين اتخذوا دينهم لعبا و لهوا و غرتهم الحياة الدنيا و ذكّر به ان تبسل نفس بما كسبت ليس لها من دون الله ولى و لا شفيع و ان تعدل كل عدل لا يؤ خذ منها.
انعام : 70
و واگذار آن كسانى را كه دين خويش را بازيچه و لهو گرفته اند و زندگانى دنيا فريبشان داد؛ و به قرآن پندشان ده ، مبادا بر كيفر اعمال خويش گرفتار آيند. جز خدا دادرس و شفيعى ندارند؛ و اگر براى رهايى خويش هرگونه فديه دهند، پذيرفته نخواهد شد.
«ذر» صيغه امر است از ريشه «وذر» به معناى ترك كردن و انداختن از روى بى اعتنايى .
«تبسل» از ماده «بسل»، به معناى نگاهدارى و منع از چيزى با قهر و غلبه ، است .
در آيات متعدد قرآن كريم خداوند به رها كردن اهل كفر و عصيان و بريدن از آنها فرمان داده است . آيات 45 تا 47 سوره طور و 11 تا 13 مزمل و 6 قمر و 14 جاثيه نيز همين مطلب را بيان مى كند. در آيه 29 سوره نجم مى فرمايد : فاعرض عن من تولى عن ذكرنا و لم يرد الا الحياة الدنيا. (از كسى كه از ياد ما روى مى گرداند و جز زندگى مادى دنيا را نمى طلبد اعراض كن .) در آيات 42 تا 44 سوره معارج نيز مى فرمايد : فذرهم يخوضوا و يلعبوا حتى يلاقوا يومهم الذى يوعدون . (آنان را به حال خود واگذار تا در باطل خود فرو روند و بازى كنند تا زمانى كه روز موعود خود را ملاقات كنند.) يوم يخرجون من الاجداث سراعا كانهم الى نصب يوفضون . (همان روز كه از قبرها به سرعت خارج مى شوند، گويى به سوى بتها مى دوند) خاشعة ابصارهم ترهقهم ذلة ذلك اليوم الذى كانوا يوعدون . (در حالى كه چشمهايشان از شرم و وحشت به زير افتاده و پرده اى از ذلت و خوارى آنها را پوشانده است . اين همان روزى است كه به آنها وعده داده مى شد.»)
گويا امام على (عليه السلام) علت رها نكردن دنياپرستان و بى دينان را در دنياپرستى خود آنان يافته اند، آنجا كه مى فرمايند : من عشق شيئا اعشى بصره و امرض قلبه فهو ينظر بعين غير صحيحة و يسمع باذن غير سميعة ...(838) (هر كس به چيزى عشق ناروا ورزد نابينايش مى كند و قلبش را بيمار مى كند و با چشمى بيمار مى نگرد و با گوشى بيمار مى شنود، خواهشهاى نفس پرده عقلش را دريده ، دوستى دنيا دلش را ميرانده است ، شيفته بى اختيار دنيا و برده آن است ، و برده كسانى است كه چيزى از دنيا در دست دارند. دنيا به هر طرف برگردد او نيز برمى گردد و هر چه هشدارش ‍ دهند از خدا نمى ترسد. از هيچ پند دهنده اى شنوايى ندارد، با اينكه گرفتار آمدگان دنيا را مى نگرد كه راه پس و پيش ندارند و در چنگال مرگ اسيرند.)
البته اين تكليف ، يعنى رها كردن دنياپرستان و هوامحوران ، وظيفه اى است كه از جنبه اثر پذيرى از آنان متوجه اهل ايمان است ؛ لكن مومنان آگاه درباره آنان وظيفه ديگرى نيز دارند و آن اثرگذارى در آنات ، يعنى امر به معروف و نهى از منكر و يادآورى حقيقت سراى دنيا و سفر آخرت و قرارگاه ابدى شان است كه اين خود شرط ديندارى مؤ منان است .
«رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند : خداى عزوجل از مومن ضعيفى كه بى دين است نفرت دارد. عرض شد : مومنى كه دين ندارد كيست ؟ حضرت فرمودند : كسى است كه نهى از منكر نمى كند.»

156. با كسانى كه به قيامت ايمان ندارند دوستى نكنيد

يا ايها الذين آمنوا لا تتولوا قوما غضب الله عليهم قد يئسوا من الاخره كما يئس الكفار من اصحاب القبور.
ممتحنه : 13
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، با مردمى كه خدا بر آنها خشم گرفته است دوستى مكنيد. اينان از آخرت نوميدند، همچنان كه آن كافرانى كه اكنون در گورند از آخرت نوميدند.

برخى از اوصاف اهل آخرت در حديث حضرت قدس

خداوند در سفر آسمانى و معراج خدايى رسول الله حقايقى را براى حبيبش باز گفت ؛ و در بخشى از آن ، كه به «حديث» معراج شهرت يافته ، و ويژگيهاى اهل آخرت را بيان كرده است :
«اى احمد، اهل آخرت و خير نجابت و حيايشان فراوان است ، حماقتشان كم است و نفعشان زياد و فريب و مكرشان اندك است . مردم از دست آنان در آسايش و امنيت اند؛ و خود در سختى و رنج سنجيده سخن مى گويند. به محاسبه نفس خود مى پردازند. نفس خود را به زحمت مى اندازند. چشمانشان به خواب مى رود، ولى دلشان بيدار است . چشمشان گريان و دلشان همواره به ياد خداست . آنگاه كه مردم از غافلان محسوب مى شوند، آنان در شمار ذاكران اند. در آغاز نعمت ، حمد و، در پايان آن ، شكر را به جا مى آورند. دعاى آنان بالا مى رود و سخن آنان پذيرفته مى شود و ملائكه از آنان خشنودند و دعاى آنان در زير حجابها دور مى زند. خداوند دوست مى دارد كلام آنان را بشنود، همان طور كه مادر طفل خود را دوست مى دارد. حتى به اندازه يك چشم بر هم زدن هم از خدا غافل نمى شوند. خواهان پرخورى و پرگويى و اسراف در لباس نيستند. مردم در نظر آنان مردگان اند و خدا در نظرشان حى و كريم است . كسانى را كه به آنان پشت كرده اند از روى بزرگوارى به سوى خود مى خوانند و كسانى را كه به آنان روى آورده اند از روى لطف مى پذيرند. دنيا و آخرت در نظر آنان يكسان است . مردم در عمرشان يك بار مى ميرند، ولى اهل آخرت بر اثر مبارزه با نفس و مخالفت با هوا و هوس و مجاهده با شيطانى كه در درون آنهاست روزى هفتاد بار مى ميرند.»(839)

پشت بر روزگار بايد كرد
روى در روى يار بايد كرد
چون ز رخسار پرده برگيرد
در دمش جان نثار بايد كرد
پيش شمع رخش چو پروانه
سوختن اختيار بايد كرد
از پى يك نظار بر در او
سالها انتظار بايد كرد
تا كند يار روى در رويت
دلت آيينه دار بايد كرد
تا نهد بر سرت عزيزى پاى
خويش چون خاك خوار بايد كرد
ور تو خود را ز خاك به دانى
خود تو را سنگسار بايد كرد
تا دهى بوسه بر كف پايش
خويشتن را غبار بايد كرد
دشمنى كِت ز دوست وادارد
زودت از وى فرار بايد كرد
ور ز چشمت نهان بود دشمن
بر دو چشمت چهار بايد كرد
دشمن خود تويى چو در نگرى
با خودت كارزار بايد كرد
چون عراقى ز دست خود فرياد
هر دمت صد هزار بايد كرد

157. با سير در زمين و ديدن آفرينش ، دايما به ياد مرگ و قيامت باشيد

قل سيروا فى الارض فانظروا كيف بدا الخلق ثم الله ينشى النشاة الاخرة ان الله على كل شى ء قدير.
عنكبوت : 20
بگو : در زمين سير كنيد و بنگريد كه چگونه خدا موجودات را آفريده . سپس ‍ آفرينش بازپسين را پديد مى آورد؛ زيرا خداوند بر هر چيزى تواناست .
«بداء» از ريشه «بدء»، به معناى شروع ، است .
«ينشى ء» از ماده «نشاء» به معناى پديد آمدن است ؛ و «انشاء» كه مصدر «ينشى ء» است ، به معناى پديد آوردن است . «نشاءة» هم به معناى پديد آمده و خلق شده است .

چرا به ياد مرگ باشيم ؟

بررسى آثار سازنده و فوايد ياد مرگ در روايات :
1) موجب بهره گيرى از فرصتهاى دنيا مى شود؛(840)
2) موجب شتاب در كارهاى نيكو مى شود؛(841)
3) شهوات نفسانى را مى كشد؛(842)
4) ريشه هاى غفلت و بى خبرى را در آدميان قطع مى كند؛(843)
5) دل را به وعده هاى الهى نيرومند مى كند؛(844)
6) طبع آدميزادگان را نرم و رقيق مى كند؛(845)
7) پرچمهاى هوا و هوس را در انسان سرنگون مى كند؛(846)
8) آتش حرص را خاموش مى كند؛(847)
9) دنيا را در نظر انسان كوچك مى نماياند؛(848)
10) دنيا را براى دنياداران كوچك و تنگ مى نماياند؛(849)
11) دنيا را براى تنگ دستان و گرفتاران وسيع و گسترده و قابل تحمل مى كند؛(850)
12) مصيبتهاى بزرگ را كوچك و تحمل آنها را آسان مى كند؛(851)
13) قبر را به باغى از باغهاى بهشتى تبديل مى كند؛(852)
14) موجب حياى حقيقى از خداوند مى شود؛(853)
15) مانعى بين انسان و شهوتهاى او مى شود؛(854)
16) لذتهاى حرام دنيا را در هم مى شكند؛(855)
17) كفاره گناهان مى شود؛(856)
18) بيماريها روحى و روانى (شك و دودلى و وسواس و گمانهاى بد و افكار پريشان و هم و غم) را درمان مى كند؛(857)
19) خنده مضر را كم و گريه سودمند را زياد مى كند؛(858)
20) موجب كسب عزت دنيا و بزرگوارى آخرت مى شود؛(859)
21) براى ياد كننده آن بارزترين مصداق زهد مى شود و او را به زهد در دنيا دعوت مى كند؛(860)
22) نشانه دوستى خدا و ديدار اوست ؛(861)
23) واعظى توانا و موثر براى انسان است ؛(862)
24) كامل ترين مصداق تفكر است ؛(863)
25) نشانه زيركى يادكننده اوست ؛(864)
26) كامل ترين و برترين عبادت حق است .(865)

158. مرگ ميهمانى است ناخوانده . وصيت كنيد

كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية للوالدين و الاقربين بالمعروف حقا على المتقين .
بقره : 180
هر گاه يكى از شما را مرگ فرا رسد و مالى بر جاى گذارد، مقرر شد كه درباره پدر و مادر و خويشاوندان از روى انصاف وصيت كند؛ و اين شايسته پرهيزكاران است .
«الوصية» از ماده «وصى» به معناى متصل شدن و متصل كردن است ؛ و «ايصاء» و «توصية» هم به معناى سفارش و دستور است . وصيت (براى مرگ) را از آن جهت «وصيت» گويند كه موصى كارش را به كارهاى وصى متصل كند و يا كارهاى قبل از مرگ را به بعد از مرگ خود متصل مى كند.
ناگهانى بودن مرگ و اينكه در كمين هر انسانى نشسته و دايما او را تهديد مى كند و اينكه اساسا در هر نفسى مرگى نهفته است مسئله وصيت و اهميت آن را روشن مى كند. قرآن كريم در چند آيه از وصيت به عنوان تكليف مؤ كد ياد كرده و حتى آداب اصلى آن را بيان كرده است .(866) سره انبيا و اوليا و ائمه (عليهم السلام) در داشتن وصيت نيز خود تاكيد ديگرى بر اهميت آن است . البته اين صرف نظر از آن تكليف عمومى و همگانى است كه اعضاى جامعه اسلامى نسبت به يكديگر دارند و آن توصيه و سفارش روزمره به هم است : «و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.»(867)
وصيت راهى است براى جبران كاستيها و كوتاهيهاى گذشته انسان و طرحى است براى اتمام كارهاى نيمه تمام او در جريان زندگى ؛ و همچنين نشانى است از دور انديشى او براى بعد از مرگش و واقع بينى انسان به مرگش . علاوه بر اينها يادگارى پسنديده و ماندنى براى نسل بعد و نيز موجب عمل به سنت و سيره مردان خداست .

وصيت در شرع

بر اساس قانون ارث ، تنها عده اى از بستگان ، آن هم با توجه به حساب معينى ، از ارث بهره مند مى شوند؛ در حالى كه شايد عده ديگرى از خويشان و دوستان و آشنايان نيز محتاج كمكهاى مالى باشند. نيز در مواردى گاهى مبلغ ارث پاسخگوى نياز وارثان نيست . به اقتضاى جامعيت قوانين اسلام ، قانون وصيت وضع شده و به مسلمانان اعم از مرد و زن اجازه داده شده تا درباره يك سوم (ثلث) اموال خود براى بعد از مرگ خويش تصميم بگيرند. با اين حال امام على (عليه السلام) فرمودند : «وصى خود باش و درباره مالت آن گونه كن كه مى پسندى بعد از تو انجام دهند.»(868) البته فوايد وصيت منحصر به بعد مادى و اقتصادى نيست : وصاياى خداوند در قرآن مجيد(869) و وصاياى ائمه (عليهم السلام) خاصه امام على (عليه السلام) نشان از سازندگى وصيت و عبرت گيرى براى اهل و عيال دارد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرموده اند : «شايسته نيست شخص مسلمان شب را به روز آورد، مگر آنكه وصيت او زير سرش باشد.»(870)
امام باقر (عليه السلام) نيز فرموده اند : «هر كس براى خويشاوندانى كه از او ارث نمى برند وصيت نكند هنگام مرگ عمل خود را با معصيت تمام كرده است .»(871)
با اينكه اصل وصيت كردن امرى مستحبى است ، در مواردى بر شخص ‍ واجب مى شود :
1) هر گاه انسان در پرداخت حقوق واجب الهى ، مانند خمس و زكات كوتاهى كرده باشد؛
2) هر گاه در نزد انسان امانتهايى از مردم باشد كه اگر وصيت نكند احتمال از بين حقوق آنها وجود داشته باشد؛
3) هر گاه بر عهده انسان ديونى از مردم باشد كه اگر وصيت نكند حق الناس ‍ ضايع شود؛
4) هر گاه شخصى از چنان موقعيت خانوادگى يا اجتماعى اى برخوردار باشد كه اگر وصيت نكند لطمه شديد و ضربه جبران ناپذيرى بر سلامت خانواده يا اجتماع و دين مردم وارد شود.

159. جز با تسليم در برابر فرمانهاى خدا نميريد

يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون .
آل عمران : 102
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، آنچنان كه شايسته ترس از خدسات از او بترسيد و جز بر مسلمانى نميريد.
«مسلمون» از ماده «سلم» و «اسلام» و كلمه «اسلام» از باب افعال و «تسليم» از باب تفعيل و «استسلام» از باب استفعال - همه به معناى اين است كه كسى يا چيزى در برابر كسى ديگر چنان باشد كه هرگز او را نافرمانى نكند و او را از خود دور نسازد؛ و اسلام انسان در برابر خداى تعالى يعنى پذيرش هر آنچه حضرت حق بخواهد و گردن نهادن به هر سرنوشتى كه خداى سبحان برايش مقرر كند، چه سرنوشت تكوينى ، كه همان قدر و قضاى الهى است و چه سرنوشت تشريعى ، كه اوامر و نواهى و در حقيقت دين خداست ؛ و اين حقيقت مشترك همه اديان الهى و توحيدى است . قرآن مى فرمايد : «ان الدين عند الله الاسلام ؛) (872) يعنى دين در نزد خداى سبحان يكى است و اختلافى در آن نيست و شرايع پيامبران صرفا از نظر مقدار و كيفيت مختلف اند، اما از نظر حقيقت يكى اند : حقيقت مشترك همه آنها تسليم خدا شدن در عمل به شرايع و قوانين الهى و اطاعت او در آنچه در هر عصرى با زبان پيامبرش از بندگانش مى خواهد؛ و اين يعنى اسلام ، يعنى تسليم حق شدن و اعمال حق انجام دادن . آنگاه قرآن مى فرمايد : «بلى من اسلم وجهه لله و هو محسن .»(873) يا «اسلمت وجهى لله و من اتبعن .»(874) در اين آيات ، خداوند اسلام را متعلق به وجه كرده است ، يعنى با وجهش اسلام بياورد و تسليم شود؛ و وجه هر چيز آن طرف است كه رو به ما باشد و رو به رو قرار گيرد. اگر به معناى همين چهره بگيريم ، باز تاكيدى براى معناى اسلام است ؛ چون چهره و صورت محل اجتماع بيشتر حواس انسان است و اگر چهره انسان تسليم خدا باشد، يعنى با شنوايى و بينايى و چشايى و بويايى و لامسه تسليم شده است و علاوه بر آن ، با زبان و قلب رو آورده و در حقيقت با همه بدن تسليم حق شده است . مضاف بر اين ، تسليم شدن با چهره بر اقبال و خضوع تواءم با عشق و دلباختگى در برابر اوامر پروردگار دلالت دارد.(875)

مراتب اسلام

البته مراتب اسلام و تسليم شدن در برابر حضرت حق به حسب شدت و ضعف مختلف است : بعضى از مسلمانان در برابر تكاليف دشوار تسليم مى شوند و برخى تا جايى مسلم و تسليم اند كه تكاليف آسان و بى دردسر باشد. بنابراين مى توان گفت اسلام مراتبى دارد : مرتبه اول همان پذيرش ‍ ظاهرى فرمانهاى الهى و جارى كردن شهادتين كه به زبان است ، اگر چه قلب موافق نباشد؛
مرتبه بالاتر اسلام تسليم و انقياد قلبى در برابر نوع اعتقادات حق و در پى آن اعمال صالح است ، گر چه گاهى گناهى هم از او سر زند؛
در مرتبه بالاتر، شهوتها و خواسته هاى حيوانى و دنيوى همگى رام شخص ‍ مسلم مى شود و چنان خدا را بندگى مى كند كه گويا او را مى بيند و خلاصه از سر تا پا تسليم خدا مى شود؛
در مرتبه چهارم ، مسلم دايما و قلبا و به طور شايسته مشغول وظيفه بندگى است و خود را چون عبد مملوك در برابر پروردگار مى بيند و اراده و رضاى مولا و محبوب خود را بر هر چيز ديگرى ترجيح مى دهد و مى داند كه هيچ موجودى و هيچ سببى در برابر خدا استقلال ندارد و خدا را مالك حقيقى و منشاء همه اثرها و سببها مى داند.(876)
از اين جا مى توان فهميد اسلامى كه خداوند در اين آيه خواسته و فرموده : «فلا تموتن الا و انتم مسلمون» همين اسلام مرتبه چهارم است . فرموده است كه همواره بر اين اسلام باشيد تا مرگتان در حال اسلام و تسليمتان در برابر حضرت حق واقع شود. اين همان امرى است كه ابراهيم فرزندانش را به آن سفارش كرد : و وصى بها ابراهيم بنيه و يعقوب يا بنى ان الله اصطفى لكم الدين فلا تموتن الا و انتم مسلمون .(877) اين تسليمى عاشقانه و انتخاب است و اين زيباترين معناى واژه عشق و شوريدگى است .

160. پيامبر و اهل بيتش وسايل الهى اند، با آنان به خدا تقرب جوييد

يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيله و جاهدوا فى سبيله لعلكم تفلحون .
مائده : 35
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا بترسيد و وسيله اى براى تقرب به او بجوييد و در راهش جهاد كنيد. باشد كه رستگار گرديد.
«الوسيلة» از ماده «وسل» به معناى تقرب و نزديكى ؛ و نيز توصل از روى رغبت است .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در آغاز حديثى طولانى ، كه درباره وسيله و اهميت و تجسم آن در قيامت است ، فرموده اند : «اگر خواستيد از خداوند براى من چيزى بخواهيد، وسيله را بخواهيد. وسيله درجه من در قيامت است كه هزار پله دارد و مابين هر پله فاصله اى به اندازه يك ماه دويدون يك اسب تندرو است ... ندا مى آيد : اين درجه محمد است ... و على پيشاپيش من در حركت است و پرچم من به دست اوست ... ندايى از جانب خدا مى آيد كه : ... هذا حبيبى محمد و هذا وليى على طوبى لمن احبه ... پس رضوان ، خازن زيباروى بهشت ، كليدهاى بهشت را به من مى دهد و من آنها را به برادرم ، على بن ابى طالب ، مى دهم و مالك خازن زشت روى جهنم ...»(878)
امام على (عليه السلام) نيز در تفسير اين آيه فرمودند : «انا وسيلته» (من وسيله خدايم .)(879) رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نيز فرمودند : الائمه من ولد الحسين من اطاعهم فقد اطاع الله و من عصاهم فقد عصى الله عزوجل هم العروة الوثقى و هم الوسيلة الى الله عزوجل .(880) (امامان ، از نسل حسين اند. هر كه از آنان پيروى كند به تحقيق كه خدا را بندگى كرده است ؛ و هر كس نافرمانى شان كند به تحقيق كه نافرمانى خدا را كرده است . آنان دستگيره هاى محكم هدايت و وسيله تقرب به خداى عزوجل اند.)

خرما نتوان خورد از اين خار كه كشتيم
ديبا نتوان يافت از اين پشم كه رشتيم
بر لوح معاصى خطر عذرى نكشيديم
پهلوى كباير حسناتى ننوشتيم
ما كشته نفسيم و بس آوخ كه بر آيد
از ما به قيامت كه چرا نفس نكشتيم
افسوس بر اين عمر گرانمايه كه بگذشت
ما از سر تقصير و خطا در نگذشتيم
دنيا كه در او مرد خدا گل نسرشته است
نامرد كه ماييم چرا دل بسرشتيم
ايشان چو ملخ در پس زانوى رياضت
ما مور ميان بسته دوران بر در و دشتيم
پيرى و جوانى چو شب و روز بر آمد
ما شب شد و روز آمد و بيدار نگشتيم
واماندگى اندر پس ديوار طبيعت
حيف است دريغا كه در صلح بهشتيم
تا چند بر اين كنگره چون مرغ توان بود
يك روز نگه كن كه بر اين كنگره خشتيم
ما را عجب ار پشت و پناهى بود امروز
كامروز كسى را نه پناهيم نه پشتيم
گر خواجه شفاعت نكند روز قيامت
شايد كه ز مشاطه برنجيم كه زشتيم
باشد كه عنايت برسد ور نه مپندار
با اين عمل دوزخيان كاهل بهشتيم
سعدى مگر از خرمن اقبال بزرگان
يك خوشه ببخشند كه ما دانه نكشتيم
(881)

161. با اقرار به ايمان ، دايما غفران گناهان و مرگ با نيكان را از خداوند بخواهيد

ربنا اننا سمعنا مناديا ينادى للايمان ان آمنوا بربكم فآمنا ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و كفر عنا سيئاتنا و توفنا مع الابرار.
آل عمران : 193
اى پروردگار ما، شنيديم كه منادى اى به ايمان فرا مى خواند كه به پروردگارتان ايمان بياوريد؛ و ما ايمان آورديم . پس ، اى پروردگار ما، گناهان ما را بيامرز و بديهاى ما را بزداى و ما را با نيكان بميران .

چند شبهه درباره شفاعت و پاسخ آنها
(882)
1) بر اساس آياتى از قرآن كريم ، شفاعت درباره هيچ كس پذيرفته نمى شود : «و لا يقبل منها شفاعة»(883) جمع بين شفاعت و معناى اين آيات چگونه است ؟
اين آيات در نفى شفاعت استقلالى و بى ضابطه است ؛ و شفاعتى با اين ويژگيها پذيرفته است : اولا، با اجازه خداوند به شفيع است ؛ ثانيا، شفيعان از چگونگى و ارزش اعمال شفاعت شوندگان مطلع اند؛ ثالثا كسانى كه شفاعت مى شوند از حيث دين و ايمان پذيرفته اند، اما خطاها و گناهانى داشته اند.
2) اگر به وجود شفاعت قايل شويم ، بايد بگوييم كه خداوند از شفاعت كنندگان اثر مى پذيرد. اين مسئله را چگونه حل مى كنيد؟
پذيرش شفاعت به معناى اثرپذيرى نيست ، چنانكه در باب قبول توبه و استجابت دعا نيز همين پاسخ را مى توان به اشكال كنندگان داد؛ زيرا در همه اين موارد كارهاى خود بندگان موجب آمادگى و شايستگى شان براى پذيرش رحمت الهى مى شود و به اصطلاح «شرط قابليت قابل است ، نه شرط فاعليت فاعل .»
3) آيا معناى شفاعت شفيعان اين نيست كه آنان مهربان تر از خدايند، با اينكه مى گوييم خدا ارحم الراحمين است ؟
دلسوزى و مهربانى شفاعت كنندگان پرتويى از رحمت بى پايان و راهى است كه خداى متعال خود براى آمرزش بندگان گنهكارش ايجاد كرده است و در حقيقت ، مرتبه اى از رحمت اوست كه در بندگان شايسته و اولياى برگزيده اش تجلى كرده است .
4) اگر حكم الهى درباره عذاب گنهكاران به مقتضاى عدل الهى باشد، آيا پذيرفتن شفاعت بر خلاف عدالت نيست ؟
احكام الهى همگى موافق عدل و حكمت است و عادلانه و حكيمانه بودن حكمى با عادلانه و حكيمانه بودن حكم ديگر ناسازگار نيست ؛ زيرا موضوع آنها تفاوت دارد : حكم به عذاب به مقتضاى ارتكاب گناه است كه عادلانه و حكيمانه است ؛ و حكم به نجات از عذاب به موجب شفاعت شفيعان است كه آن نيز عادلانه و حكيمانه است ، مانند حكم به بلا و گرفتارى قبل از دعا و صدقه و حكم به رفع آن بعد از دعا و صدقه است - هر دو حكم عين عدالت و حكمت است و با هم سازگارند.
5) عذاب الهى گنهكاران مستحق عذاب در قيامت يكى از سنتهاى الهى است و «فلن تجد لسنة الله تبديلا.»(884) (سنتهاى الهى قابل تغيير و تبديل نيست .) پس چگونه اين سنت با شفاعت نقض مى شود؟
هم عذاب گناهكاران در آخرت سنت الهى است و هم پذيرفتن شفاعت شفيعان درباره آنان ؛ و سنتهاى الهى را بايد با هم در نظر گرفت ؛ و هر گاه دو سنت در مقابل هم قرار گيرند، هر يك ملاكش قوى تر باشد بر ديگرى حاكم است .
6) آيا وعده شفاعت به گنهكاران موجب گستاخى خلق در گناهكارى نمى شود؟
همان طور كه گفتيم ، برخوردارى از شفاعت ضابطه و شروطى دارد؛ و بعلاوه ، اگر گناهكار هيچ اميدى به آمرزش نداشته باشد، دچار ياءس و نوميدى مى شود و اين خود باعث بيشتر فرو رفتن در ورطه هاى گناه است ؛ و با توجه به اينكه هدف اوليه خداوند تقرب انسان به او و تربيت بندگان و كمال آنان است ، نه عذاب آنها، نقش تربيتى شفاعت نمايان مى شود.

162. خلاصى از عذاب جهنم را از خدا بطلبيد

والذين يقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم ان عذابها كان غراما انها سآءت مستقرا و مقاما.
فرقان : 65
و آنان كه مى گويند : اى پروردگار ما، عذاب جهنم را از ما بگردان ؛ زيرا عذاب جهنم عذابى است دايم ، جهنم بد قرارگاه و بدمكانى است .
«غرام» در اصل به معناى مصيبت و ناراحتى شديدى است كه پيوسته ملازم انسان است . بعضى نيز آن را صرفا به معناى ثابت و لازم مى دانند.
آرى ، بندگان رحمان آنان اند كه از شدت ايمان به خدا و وعده ها و وعيدهاى او و يقين به آخرت و عذاب دوزخ پيوسته از خدا خلاصى خود را از عذاب مى طلبند و هرگز به عبادت و اعمال خود مغرور نمى شوند، بلكه همه آنها را در مقابل غضب و خشم الهى و دوزخ هيچ مى انگارند.
اميرالمؤ منين (عليه السلام) در توصيف پرهيزكاران فرموده اند : فهم والجنة كمن قد رآها فهم فيها منعمون و هم و النار كمن قد رآها فهم فيها معذبون .(885) (بهشت براى آنان چنان است كه گويى آن را مى بينند و در نعمتهاى آن به سر مى برند؛ و جهنم را چنان باور دارند كه گويى آن را مى بينند و در عذابش گرفتارند.)
اين ادب بندگى است كه روز و ساعتى بر انسان نگذرد، مگر اينكه دل را به وعده هاى خدا محكم كند و از تهديدهاى او بترساند كه والذين هم من عذاب ربهم مشفقون ان عذاب ربهم غير ماءمون .(886) (و آنها كه از عذاب پروردگارشان بيمناك اند، چرا كه هيچ كس از عذاب پروردگارش در امان نيست .) آرى ، خود فرموده است : «ان بطش ربك لشديد.»(887)
(گرفتن قهرآميز و مجازات پروردگارت به يقين شديد است .) آن روزى كه با قدرت انتقام مى گيرد : «يوم نبطش البطشة الكبرى انا منتقمون .»(888) (در آن روز كه آنها را با قدرت خواهيم گرفت . آرى ، ما انتقام گيرنده ايم .) فرشتگان ، چون هم واقف به حقايق اند و هم شدت عذاب و قهر خدا و دوزخ را مى شناسند و هم قصور مومنان در عمل را؛ «يستغفرون للذين آمنوا»(889) (براى مومنان استغفار مى كنند) و از خدا رهايى آنان را از عذاب مى خواهند : «و قهم عذاب الجحيم»(890) (و آنان را از عذاب دوزخ نگاه دار.)

تا چند از اين خاك بميريد و بزاييد
گامى بگذاريد و بر افلاك بر آييد
يك بار بميريد و دوم بار نميريد
يك بار بزاييد و دوم بار نزاييد
يك روز مباشيد و همه روز بباشيد
يك دم بمپاييد و همه سال بپاييد
از لب به سوى كوه و ز كُه باز سوى لب
خواهيد روان شد كه همه رجع صداييد
باز آمدن و رفتن از اين خانه شما را
از چيست بپرسيد كه جوينده چراييد
بر دولت و بر مال فزايش نكند سود
آن سود بود سود كه بر خود بفزاييد
خود منبع شهد و شكر و كان نباتيد
تا چند به طعم شكر انگشت بخاييد
اى پاك نژادان فلك قدر ملك صدر
تا كى به در مفلسكان چهره بساييد
زين سوى بدان سوى و زين كوى بدان كوى
چون يوسف مصريد كه در بيع و شراييد