104. دوزخيان را با زنجير هفتاد ذراعى مى بندند

خذوه فغلوه ثم الجحيم صلوه ثم فى سلسلة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه .
حاقه : 30 - 32
بگيريدش ، زنجيرش كنيد و به جهنمش بكشيد؛ و او را با زنجيرى به درازاى هفتاد ذراع بكشيد.
«صلوا» از ماده «صلو» يا «صلى» به معناى ملازمت دخول ، سوختن و نيز ملازم قرار دادن آدمى با آتش آيد. «صال» هم به معناى ملازم و داخل است .
«سلسلة» به معناى زنجير است . اصل آن «سلسل» به معناى اضطراب و تكان خوردن است ؛ و چون حلقه هاى زنجير مى لرزند و تكان مى خورند به آن «سلسلة» مى گويند و جمع آن «سلاسل» است .
«ذراع» فاصله آرنج تا نوك انگشت وسط (بلندترين انگشت دست) را گويند كه خود يك واحد اندازه گيرى طولى است . و «ذرع» به معناى اندازه گيرى با «ذراع » است .
قرآن كريم مى فرمايد : «انا اعتدنا للكافرين سلاسل و اغلالا و سعيرا.(557)» (ما براى كافران زنجيرها و غلها و شعله هاى سوزان آتش آماده كرده ايم .) «غل» آن طوقى است كه در گردن مى گذارند. در آيه 71 سوره مومن نيز، خداوند به غل و زنجير جهنم اشاره كرده است .
در حديثى از امام صادق (عليه السلام) از قول جبرئيل خطاب به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آمده است كه لو ان حلقة واحدة من السلسلة التى طولها سبعون ذراعا وضعت على الدنيا لذابت الدنيا من حرها.(558 ) (اگر يك حلقه از آن زنجير هفتاد ذراعى را بر زمين قرار دهند دنيا از گرماى آن ذوب مى شود.)
در تفسير هفتاد ذراع مطالب گوناگونى بيان شده است : بعضى معتقدند كه عدد هفتاد صرفا براى افاده كثرت آمده است : بعضى ديگر مى گويند اين ذراع ، ذراع معمولى نيست بلكه هر ذراع آن فاصله هاى عظيمى را در بر مى گيرد و همه دوزخيان را با آن ، زنجير مى كنند؛ در نزد بعضى ، يك زنجير است ؛ و در نزد بعضى ديگر، هر يك نفر يك زنجير دارد.

توجيه عذاب الهى با اعتقاد به رحمت نامتناهى حضرتش چگونه است ؟
(559)
سوال اين است كه چطور مى شود با حفظ اعتقاد به نامتناهى بودن رحمت الهى عذاب ابدى خداوند را توجيه كرد، با اينكه برخى انسانهاى بارحم را مى بينيم كه به مجرم خود، كه از روى نادانى مخالفت كرده ، رحم مى كنند و از عذابش صرف نظر مى كنند، هر چند رحمت و مهربانى آنان محدود و متناهى است ؟
پاسخ اين پرسش و اشكال را از موضوع گذشته ، كه درباره انتقام الهى سخن گفتيم ، مى توان فهميد؛ و آن اينكه انتقام خدا اجتماعى است ، نه فردى و اينجا رحمت قلبى و نفسانى با رحمت عقلى خلط شده است . رحمت عقلى عبارت است از تتميم ناقص و تكميل كمبود افرادى كه استعداد آن را دارند؛ و لذا مى بينيم عذاب خلق همواره به سبب جرمهايى است كه استعداد رحمت و امكان افاضه را از بين مى برد : بلى من كسب سيئه و احاطت به خطيئته فاولئك اصحاب النار هم فيها خالدون .(560) (آرى ، كسانى كه مرتكب گناه شوند و آثار گناه سراسر وجودشان را بپوشاند آنها اهل آتش اند و جاودانه در آن خواهند بود.)
آرى ، بر اثر تكرار گناهان ، صورتهاى زشت و ناراحت كننده اى در آدمى پديد مى آيد كه جهنم و عذاب الهى در واقع همان تجسم گناهان و ملكات زشتى است كه انسان ها در زندگى دنياى خود كسب كرده اند. اين مطلبى كلى است كه درباره پاداش الهى نيز قابل طرح است . بنابراين همه پاداشها و كيفرها چيز جز عمل و كردار ما نيست ، ولى به صورت و لباس اخروى ؛ مثلا خوردن مال يتيم در آخرت به آتش در شكمها تبديل مى شود : ان الذين ياكلون اموال اليتامى ظلما انما ياءكلون فى بطونهم نارا و سيصلون سعيرا.(561) (كسانى كه اموال يتيمان را به ظلم و ستم مى خورند در حقيقت تنها آتش مى خورند و به زودى در شعله هاى آتش مى سوزند.) در اين باره ، در صفحات بعد نيز سخن خواهيم گفت .

105. عذاب آخرت تلخ ‌تر و بزرگ تر و خواركننده تر و گرمايش شديدتر از عذابهاى دنياست

والساعه ادهى و امر
قمر : 46
و لعذاب الاخره اكبر
قلم : 33
و لعذاب الاخره اخزى
فصلت : 16
قل نار جهنم اشد حرا
توبه : 81
و قيامت بلاخيزتر و تلخ ‌تر است
و عذاب آخرت بزرگتر است
و عذاب آخرت خواركننده تر است
بگو گرماى آتش جهنم بيشتر است .
از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) روايت شده كه فرمودند : ناركم هذه جزء من سبعين جزءا من نار جهنم لكل جزء منها حرها.(562) (اين آتش دنياى شما (تمام آتشهاى دنيا) يكى از هفتاد جزو آتش دوزخ است كه براى هر جزئى از آن آتش حرارت و سوزندگى همه آتش است .)
امام على (عليه السلام) هم در توصيف عذاب جهنم مى فرمايند : اتقوا نارا حرها شديد و قعرها بعيد و حليتها حديد و شرا بها صديد.(563) (از آتشى بپرهيزيد كه حرارتش شديد و عمق آن ناپيدا و زيور آن غل و زنجير و آشاميدنى آن زرد آب و چرك جوشان است .)
حضرتش در عبارت ديگرى فرموده اند : «و اما گناهكاران را در بدترين منزلگاه در آورد و دست و پاى آنها را با غل و زنجير به گردنشان در آويزد، چنان كه سرهايشان به پاها نزديك شود. جامه هاى آتشين بر بدنشان پوشاند و در عذابى كه حرارت آتش آن بسيار شديد است و درش بر روى آنها بسته است ، در آتشى كه بخروشد و زبانه كشد، و صداى شعله هايش ‍ هراس انگيز است قرار دهد - جايگاهى كه هرگز از آن خارج نشود و براى اسيران آن غرامتى نپذيرند و زنجيرهاى آن گسسته نمى شود. مدتى براى عذاب آن تعيين نشده تا پايان پذيرد و نه سر آمدى تا فرا رسد.»(564)

اى بشر امروز بكن فكر خويش
هست تو را روز حسابى به پيش
روز مكافات گناه و صواب
روز گرفتارى و «يوم الحساب»
روز حساب بد و نيك همه
عدل خدا قاضى آن محكمه
هر كه در آن محكمه محكوم شد
خوار و سرافكنده و محروم شد
قسمت او در طبقات جحيم
حسرت و درد است و عذاب اليم
تا به ابد سوختن و خوارى اش
حاصل يك عمر تبه كارى اش
منزل هر مومن نيكوسرشت
غرفه پرنعمت باغ بهشت
عطر گل و در جريان نهرها
برتر از آن قرب و رضاى خدا
سوى جنان راهبر مومنان
نيست به جز عترت و قرآن حسان
(565)

106. جهنم با لباسهاى آتشين و بارانى سوزان و جوشان و گرزهاى آهنين

فالذين كفروا قطعت لهم ثياب من نار يصب من فوق رؤ سهم الحميم يصهر به ما فى بطونهم و الجلود و لهم مقامع من حديد.
حج : 19 - 21
براى آنان كه كافرند جامه هايى از آتش بريده اند و از بالا بر سرشان آب جوشان مى ريزند. بدان آب جوشان ، هر چه در درون شكم دارند و نيز پوستهايشان گداخته مى شود؛ و نيز براى آنهاست گرزهايى آهنين .

حقيقت جهنم و بهشت چيست ؟

گر چه در موضوعات قبلى مطالبى در اين باب مطرح شد؛ به دليل اهميت مسئله ، در اين باره از منظرى ديگر بحث مى كنيم . بهشت و جهنم به صورت دو چيز مستقل مطرح نيستند؛ بلكه آن دو، با همه مراتب و مراحلشان ، از آثار و چگونگى حركت به سوى پروردگارند كه همان لقاى حضرت حق است : بهشت از آثار و لوازم لقاى حضرت حق با اسماى رحمت و مغفرت و هدايت است و جهنم از آثار و تبعات لقاى پروردگار با اسماى غضب و سخط. بنابراين حقيقت بهشت لقاى حضرت حق با اسماى رحمت است و حقيقت جهنم لقاى حضرت حق با اسماى غضب . بايد دانست كه اسماى الهى صرفا سلسله اى از عناوين محض و اعتبارى نيست ، بلكه منشاء آثارند؛ و در حقيقت ، هر وجود و موجودى در دنيا و نظامهاى ديگر و عوالم برتر و حتى آخرت از آثار اسماى حسناست . عوالم وجود همه جلوه هاى اسماست و هر اسمى آثار خاص خود را دارد و در مراتب مختلفى تجلى مى كند و هر فردى در مسير خود با اسمى از اسماى ربوبى در ارتباط است . اگر آدمى در مقام بندگى باشد، با رب هادى رو به روست و در قيامت نزديك به ملاقات خداى ارحم الراحمين در بهشت نايل مى شود؛ اما اگر در مقام مخالفت با حضرت حق و دين الهى باشد، مربى اى كه او را تربيت مى كند رب منتقم و شديد العذاب است و باز در قيامت نزديك به ملاقات خداى اشد المعاقبين در جهنم نايل مى شود.
از صفت وز نام چه زايد خيال و آن خيالش هست دلال وصال ديده اى دلال بى مدلول هيچ تا نباشد جاده نبود غول هيچ هيچ نامى بى حقيقت ديده اى يا ز گاف و لام گل گل چيده اى اسم خواندى رو مسمى را بجو مه به بالا دان نه اندر آب جو(566) قرآن در آيات متعدد مسير حركت عمومى عالم را لقاى پروردگار و رجعت به سوى مبدا عالم دانسته است : «انا لله و انا اليه راجعون .»(567) (ما از آن خداييم و به سوى او باز مى گرديم)؛ «و ان الى ربك المنتهى»(568) (كه همه امور به پروردگارت منتهى مى گردد)؛
«الا الى الله تصير الامور»(569) (آگاه باشيد كه همه كارها تنها به سوى خدا باز مى گردد)؛ لكن گروهى به جهنم مى رسند و گروهى به بهشت : «فريق فى الجنة و فريق فى السعير.»(570) (گروهى در بهشت اند و گروهى در آتش ‍ سوزان .) به هر روى بايد به اين حقيقت توجه داشت كه از ديدگاه قرآن جهنم از آثار لقاى پروردگار با اسماى غضب و سخط و انتقام و طرد و رد است : اولئك جزاءهم ان عليهم لعنه الله و الملائكه و الناس اجمعين خالدين فيها لا يخفف عنهم العذاب و لا هم ينظرون .(571) (كيفر آنها اين است كه لعن و طرد خداوند و فرشتگان و مردم همگى بر آنهاست . همواره در اين لعن مى مانند مجازاتشان تخفيف نمى يابد و به آنها مهلت داده نمى شود.) افمن اتبع رضوان الله كمن باء بسخط من الله و ماءويه جهنم و بئس المصير.(572) (آيا كسى كه از رضاى خدا پيروى كرده همانند كسى است كه به خشم و غضب خدا بازگشته ؟ و جايگاه او جهنم و پايان كار او بسيار بد است .)
بهشت نيز از آثار لقاى پروردگار با اسماى رحمت و غفور و ودود و عفو است :
فاما الذين آمنوا بالله و اعتصموا به فسيدخلهم فى رحمة منه و فضل و يهديهم اليه صراطا مستقيما.(573) (اما آنها كه به خدا ايمان آوردند و به قرآن چنگ زدند به زوده همه را در حمت و فضل خود وارد مى سازد و در راه راستى به سوى خودش هدايت مى كند.)

107. جهنم با آتشى كه نه مى ميراند و نه رها مى كند

والذين كفروا لهم نار جهنم لا يقضى عليهم فيموتوا و لا يخفف عنهم من عذابها كذلك نجزى كل كفور.
فاطر : 36
و كافران را آتش جهنم است ، نه بميرانندشان و نه از عذابشان كاسته گردد. ناسپاسان را چنين كيفر مى دهيم .

مسئله خلود و جاودانگى در عذاب جهنم به كيفر گناهان محدود و معدود در دنيا چگونهقابل حل است ؟
(574)
بنابر آنچه از قرآن و روايات به خوبى استفاده مى شود، همه مومنان و پاكان در بهشت و بعضى از گناهكاران در جهنم جاودانه اند. تعبير به «خلود»، كه به معناى بقاى چيزى به حال خود است و دهها بار در قرآن درباره بهشتيان و جهنميان به كار رفته است ، شايد در مورد پاداش و بهشت الهى مسئله برانگيز نباشد؛ اما اين نابرابرى ميان عمل و كيفر و عذاب آن چگونه ممكن است ؛ مثلا فردى 80 سال گناه كند، اما در جهنم جاودانه باشد، آن هم با آن عذابهاى توصيف شده ؟ خلاصه مسئله خلود با اصل عدالت پروردگار چگونه سازگار است ؟ براى پاسخ به اين اشكال ابتدا به توضيح سه مطلب مى پردازيم :
1) مجازات جاويدان و ابدى منحصرا مربوط به آنانى است كه همه روزنه هاى نجات و هدايت را در وجودشان كور كرده اند و از روى علم و عمد در گرداب گناه فرو رفته اند، به طورى كه به رنگ كفر و معصيت در آمده اند؛(575)
2) اين اشتباه است كه بعضى خيال مى كنند مدت و زمان كيفر بايد به اندازه مدت و زمان گناه باشد؛ زيرا رابطه ميان گناه و كيفر رابطه زمانى و كمى نيست ، بلكه رابطه اى كيفى است ، يعنى مقدار زمان مجازات تناسب با كيفيت گناه دارد، نه با مقدار زمان گناه ؛ شخصى را تصور كنيد كه در يك لحظه انسانى را از پاى در مى آورد، در حالى كه دادگاه او را به حبس ابد محكوم مى كند؛
3) مجازاتها و كيفرهاى رستاخيز اثر و نتيجه اعمال خود دوزخيان است : فاليوم لا تظلم نفس شيئا و لا تجزون الا ما كنتم تعملون .(576) (امروز به هيچ كس ستم نمى شود و جز اعمال خود شما جزايى براى شما نيست .)
از بسيارى از آيات قرآن ، من جمله سوره جاثيه آيه 33 و قصص 84، اين مطلب استفاده مى شود.
بعد از روشن شدن اين سه مطلب ، به اين مثال توجه فرماييد : فرض كنيد كسى بر اثر شرب خمر در يك هفته عمرى گرفتار زخم معده شديد بشود. آيا اين برابرى ميان عمل بد و نتيجه آن بر خلاف عدالت است ؟ و اگر عمر اين انسان به جاى 80 سال 800 سال هم باشد، بايد به سبب يك هفته هوسرانى ساليان متمادى رنج ببرد. بايد گفت اين عين عدالت و برابرى است ؛ زيرا قبلا وجود اين خطر را در ميگسارى و مصرف مشروبات الكلى به او اعلام كرده بودند و او را از اين عمل بر حذر داشته بودند و با وجود اين ، مرتكب اين عمل شده است ؛ يا اگر كسى بر اثر بى توجهى به مقررات رانندگى در يك لحظه دچار حادثه اى شود و او يكى از اعضاى مهم خود، مثلا چشمان خود، را از دست بدهد و مجبور شود عمرى را در رنج نابينايى به سر ببرد، آيا منافاتى بين اين اثر عمل با عدالت پروردگار وجود دارد؟ قطعا پاسخ منفى است ، زيرا اين امور همه از آثار عمل خود انسان است ، با اينكه مساوات و برابرى ميان كميت عمل و نتيجه آن برقرار نيست .
آرى ، هنگامى كه كيفر قيامت و دوزخ نتيجه و اثر عمل آدمى باشد، ديگر مسئله مساوات و برابرى از نظر كميت مطرح نخواهد بود؛ و هنگامى كه گناه و كفر و سركشى وجود انسانى را احاطه كند، به طورى كه تمام بال و پرهاى روح و جان او در آتش اعمالش بسوزد، چه جاى تعجب است اگر در سراى جاويدان آخرت براى هميشه از نعمت پرواز در آن جهان وسيع و ابدى محروم شود؟
امام على (عليه السلام) مى فرمايند : «... فان يعذب فانتم اظلم و ان يعف فهو اكرم .»(577)

108. طعام مجرمان : ميوه درخت زقوم و آب داغ متعفن

اذلك خير نزلا ام شجره الزقوم انا جعلناها فتنه للظالمين انها شجره تخرج فى اصل الجحيم طلعها كانه رؤ س الشياطين فانهم لاءكلون منها فمالئون منها البطون ثم ان لهم عليها لشوبا من حميم ثم ان مرجعهم لالى الجحيم .
صافات : 62 - 68
آيا اين از نظر پذيرايى بهتر است يا درخت زقوم ؟ ما آن درخت را براى ابتلاى ستمكاران پديد آورده ايم . درختى است كه از اعماق جهنم مى رويد، ميوه اى همانند سر شياطين است ، دوزخيان از آن مى خورند و شكم انباشته مى سازند، و بر سر آن آميزه اى از آب سوزان مى نوشند. سپس بازگشتشان به همان جهنم است .
اصل «نزل» نزول ، به معناى فرود آمدن است ؛ و «نزل» به معناى آن چيزى است كه براى ميهمان آماده شده تا بر آن نازل شود.
«طلع» و «طلوع» و «مطلع» به معناى آشكار شدن است ؛ و «اطلاع » به معناى ظاهر شدن و آگاه شدن و آگاه كردن مى آيد؛ و چون «طلوع» به معناى بروز و آشكار شدن است ، به ميوه و غنچه گل و شكوفه هم «طلع» مى گويند، زيرا از درخت ظاهر مى شود. «حميم» و «حمم» به معناى آب داغ است . ان شجرت الزقوم طعام الاثيم كالمهل يغلى فى البطون كغلى الحميم .(578) (مسلما درخت زقوم غذاى گناهكاران است ، همانند فلز گداخته در شكمها مى جوشد - جوششى همچون آب سوزان).
لآكلون من شجر من زقوم فمالئون منها البطون .(579) (قطعا از درخت زقوم مى خوريد و شكمها را از آن پر مى كنيد.)
«زقوم» شجره اى است كه ريشه اش از اصل جهنم روييده و شاخه و برگش تا اين نظام دنيوى كشيده شده است . عمل بد و فكر بد و صفت بد و عقيده بد هر يك گرفتن شاخه اى از اين درخت است كه انسان را به اصل و ريشه آن كه در عمق جهنم است مى كشاند : دايم از ميوه هاى اين درخت تغذيه مى كنند و شكمهاى خود را پر مى كنند تا آماده شوند براى پيش رفتن و اين حركت مرحله به مرحله ادامه پيدا مى كند تا به جهنم ، كه ريشه درخت زقوم در آنجاست ، برسند. در روايت آمده كه «عذاب گرسنگى را به دوزخيان مسلط مى كنند تا به ناچار شكمهاى خود را از قوم پر سازند. پس از آن تشنگى را چنان بر آنها چيره مى كنند كه چون حميم را برايشان عرضه مى كنند بسيار از آن مى آشامند؛ و آن به گونه اى گرم است كه درون آنها را ريزه ريزه مى كند.»(580)
درباره غذاى جهنميان خداوند مى فرمايد : ليس لهم طعام الا من ضريع لا يسمن و لا يغنى من جوع .(581) (غذايى جز ضريع ، خار خشك تلخ و بدبو، ندارند، غذايى كه نه آنها را فربه مى كند و نه از گرسنگى مى رهاند.)
از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) روايت شده كه در تعريف «ضريع» فرمودند : «ضريع چيزى است در دوزخ همانند خار، از صبر زرد تلخ ‌تر است و از مردار بدبوتر و از آتش داغتر. خداوند آن را ضريع ناميده است .»(582)
رسول خدا فرمودند : «اگر يك سطل از چرك و خون دوزخيان (غسلين) در شرق عالم ريخته شود، بر اثر آن جمجمه كسانى كه در غرب عالم اند به جوش مى آيد.»(583 )
قرآن كريم نيز مى فرمايد : فليس له اليوم ههنا حميم و لا طعام الا من غسلين .(584 ) (از اين رو امروز هم در اينجا يار مهربانى ندارد و نه طعامى جز از چرك و خون .)

109. نگهبانان جهنم جوشان و خروشان : مگر بيم دهنده الهى نيامد!

و للذين كفروا بربهم عذاب جهنم و بئس المصير اذا القوا فيها سمعوا لها شهيقا و هى تفور تكاد تميز من الغيظ كلما القى فيها فوج سالهم خزنتها الم ياءتكم نذير.
ملك : 6 - 8.
و براى كسانى كه به پروردگارشان كافر شده اند، عذاب جهنم باشد و جهنم بد سرانجامى است . چون در جهنم افكنده شوند، به جوش آيد و بانگ زشتش را بشنوند، نزديك است كه از خشم پاره پاره شود؛ و چون فوجى را در آن افكنند، خازنانش گويندشان : آيا شما را بيم دهنده اى نيامد؟
«جهنم» يعنى خانه عذاب . عرب مى گويد «ركيه جهنام و جهنم» يعنى چاه عميق ؛ و جهنم به واسطه عميق بودن «جهنم» خوانده شده است . در فرهنگ اسلامى ، جهنم گودالى است بى پايان و آتشى است افروخته شده از غضب يزدان و زندان افرادى است با انواع بلاها، كه ادراك حقيقت آنها از فهم بشر خارج است و مقابل و ضد بهشت است ، انواع شدتها و ناراحتيها در آن وجود دارد بدون اندكى آسايش و راحتى ، موجودى است با شعور كه سخن مى گويد و مى شنود و صدا مى كند.(585)
«شهيق» به درون كشيدن نفس را گويند. ضد آن «زخير» است كه خارج كردن نفس است و منظور از آن صفير و صداى جهنم است .
«تفور» از ماده «فور» به معناى جوشيدن و غليان است و درباره فوران آتش و غليان ديگ و برانگيخته شدن غضب به كار مى رود.

صحنه قيامت : محل ظهور حجت بالغه حق

از امام صادق (عليه السلام) درباره آيه «فلله الحجه البالغه»(586) (پس ‍ دليل رسا و قاطع براى خداست) سوال كردند. حضرت فرمودند : «خداوند روز قيامت مى گويد : بنده من آيا مى دانستى ؟ اگر بگويد : بله ، مى گويد : چرا به آنچه مى دانستى عمل نكردى ؟ و اگر بگويد نمى دانستم ، به او مى گويد : چرا نياموختى تا عمل كنى ؛ و بدين گونه با او مخاصمه مى كند م اين است حجت بالغه خداوند بر خلقش .»(587) همچنين از حضرتش روايت شده است كه «خداوند در روز قيامت با فلان مومنى كه در فلان محله زندگى مى كرده با همسايگانش احتجاج مى كند و به آنان مى گويد : آيا فلانى در بين شما نبود؟ چرا سخن او را نشنيديد؟ چرا گريه هاى شبانه او را نشنيديد؟ پس آن مومن حجت و دليل رساى خدا بر آنان است .»(588)
نيز از آن حضرت روايت شده كه فرمودند : «روز قيامت زن زيبايى را مى آورند كه چهره زيبايش سبب فريب و اغفال او شده است . پس مى گويد : اى پروردگار من ، زيبايى من مرا به خطاها انداخت و وضعم را در نزد تو اين گونه كرد. پس مريم (عليها السلام) را مى آورند و به او مى گويند : تو زيباتر بودى يا مريم كه با اين زيبايى اش فريب نخورد؟ پس مردى را مى آورند زيبارو كه به خطاكارى افتاده است . مى گويد : اى پروردگار من ، چهره زيبايم باعث گناهكارى ام شده است . پس يوسف (عليه السلام) را مى آورند و به او مى گويند : تو زيباترى يا يوسف كه با اين زيبايى اش فريب نخورد؟ و شخص گرفتار و مبتلايى را مى آورند كه به سبب بلايا در آزمون الهى در دنيا مردود شده است . پس مى گويد : اى پروردگار من ، گرفتاريها باعث فريب من شد. پس آنگاه ايوب (عليه السلام) را مى آورند و به او مى گويند : تو گرفتارتر بودى يا ايوب كه با آن مصيبت و سختى فريب نخورد.»(589)

110. خداوند : كافران لجوج را در آتش افكنيد آنان مناع خير بودند

القيا فى جهنم كل كفار عنيد مناع للخير معتد مريب الذى جعل مع الله الها ءاخر فالقياه فى العذاب الشديد.
ق : 24 - 26
هر ناسپاس كينه توزى را به جهنم بيندازيد، آن كه از بخشش امساك ورزيد و تجاوزكار بود و شك مى آورد، آن كه با خداى يكتا خداى ديگرى قرار داد. پس به عذاب سختش بيفكنيد.
«كفار» از ريشه «كفر» به معناى پوشاندن است ؛ و «كافر» كسى است كه اصول دين يا ضرورى دين را انكار كند؛ و «كفار» صيغه مبالغه «كافر» است .
«عنيد» به معناى طاغى و كسى است كه دانسته با حق عناد ورزد و مخالفت كند.
«معتد» اسم فاعل از ريشه «عدو»، به معناى تجاوز است .
«مريب» اسم فاعل از ريشه «ريب»، به معناى شك ، است .
مرحوم علامه طباطبايى معتقدند بين اين چند صفتى كه در آيه شمرده شده است يك نحو ارتباط و استلزام هست ، زيرا «كفار» يعنى بسيار كفرانگر، و همين صفت او را وا مى دارد با هر حقى كه مواجه شود آن را رد كند؛ و ثمره اين كار قهرا اين است كه با حق دشمن شود و بر اين دشمنى اصرار ورزد؛ و اصرار بر دشمنى هم باعث مى شود كه آدمى از بسيارى خيرات محروم شود؛ زيرا هيچ خيرى نيست ، مگر آنكه حق هم هست ؛ و اساسا خير بودن هر چيزى به سبب حق بودن آن است و در باطل هيچ خير نيست ؛ و اين هم مستلزم آن است كه آدمى همواره از حد خارج شود و به طرف باطل برود، از حد عبوديت خارج شود به طرف استكبار و طغيان برود. چنين كسى قهرا مردم را درباره دين حق ، كه بالفطره در پى آن اند، به شك مى اندازد. پس كفار عنيد هم هست ؛ و عنيد مناع خير نيز هست ؛ و مناع خيز متعدى هم هست ؛ و متعدى مريب نيز هست .
از اين رو خداوند به دو فرشته سائق و شهيد، كه در آيات قبل ذكر آن آمده است ، خطاب مى كند كه چنين شخصى را در آتش افكنيد.
در اين آيات كريمه ، يكى از اوصاف زشت كافران ، كه به سبب آن جهنمى شده اند، «مناع للخير»ى است كه بر اساس بعضى روايات ، اين آيه درباره وليد بن مغيره نازل شده است ، زيرا به برادرزاده اش مى گفت : هر كس از شما اسلام بياورد من تا زنده ام به او كمكى نخواهم كرد.(590)
مناع خير بودن عامل جهنمى شدن است . در سوره حاقه ، آيه 34، مى فرمايد : «و لا يحض على طعام المسكين .»(591) (ديگران را وادار به اطعام مسكين نمى كرد.) نفرموده اطعام مسكين نمى كرد و مناع خير بود، بلكه فرموده است ديگران را دعوت به اين كار خير نمى كرد. به نص قرآن ، كسانى كه چنين وصفى داشته باشند جهنمى اند.

مهربانى با مومنان عذاب را سبك و آسان مى كند

از امام كاظم (عليه السلام) روايت شده است كه فرمودند : «در ميان بنى اسرائيل ، مومنى بود كه همسايه اى كافر داشت ؛ و آن همسايه با آن مرد رفتار نرم و خوبى داشت و به او نيكى مى كرد. هنگامى كه آن همسايه كافر از دنيا رفت ، خداوند براى او در دوزخ (برزخى) خانه اى گلى ساخت تا او را از گرماى آتش و حرارت آن حفظ كند و روزى اش از غير دوزخ (برزخى) مى آمد. به او ندا رسيد : اين موقعيت به سبب آن رفتارى است كه با همسايه مؤ منت داشتى .»(592)

111. جهنميان : غافلانى بى بهره از فهم حقيقى

و لقد ذراءنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم ءاذان لا يسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون .
اعراف : 179
بسيارى از جن و انس را براى جهنم بيافريديم . ايشان را دلهايى است كه بدان نمى فهمند و چشمهايى است كه بدان نمى بينند و گوشهايى است كه بدان نمى شنوند. اينان همانند چارپايان اند، حتى گمراه تر از آنهايند. اينان خود غافلان اند.
«ذراءنا» از ماده «ذرء»، در اصل به معناى ظهور و اظهار است و در اشاره به آفريدن به كار مى رود، زيرا خداوند آفريده خود را آشكار مى كند.
خداوند در اين آيه نشانه هاى دوزخيان را برمى شمرد و مى فرمايد : آنان كسانى اند كه استعداد قرار گرفتن در صحراى رحمت الهى را از دست داده اند؛ و از مشاهده آيات خدا هيچ الهامى نمى گيرند، گويا چشمهايشان نمى بيند؛ و از شنيدن مواعظ مردان حق متاءثر نمى شوند، گويى گوش ‍ ندارند؛ و حجتها و بيناتى كه فطرتشان در دلهايشان تلقين مى كند سودى به حالشان ندارد، گويى دل ندارند.

چرا خداوند دوزخيان را آفريد؟
(593)
در اين آيه ، خداوند با عبارت «ذراءنا لجهنم» جهنم را نتيجه و غايت آفرينش بسيارى از جن و انس دانسته است ؛ در حالى كه در آيه 119 سوره هود مى فرمايد : «الا من رحم ربك و لذلك خلقهم .» (مگر كسى را كه پروردگارت رحم كند؛ و براى همين پذيرش رحمت آنها را آفريد.)
اين دو آيه با هم منافاتى ندارند؛ با اينكه در آيه اول فرمود : بسيارى از جن و انس را براى جهنم آفريديم و در آيه دوم فرمود : براى همين رحمت خلق را آفريده است ، يعنى هدف خلق رسيدن به رحمت ، يعنى بهشت ، بوده است .
وجه متنافى نبودن اين دو آيه اين است كه معناى غرض به حسب كمال فعل و به حسب آن هدفى كه فعل منتهى به آن مى شود مختلف مى گردد. به اين مثال توجه كنيد : نجار وقتى بخواهد درى بسازد ابتدا به چوبهايى كه براى اين كه تهيه ديده توجه مى كند و آنها را با اره كردن و تيشه زدن و رنده كردن آماده مى كند تا در آخر در مورد نظر خود را بسازد. پس كمال غرض ‍ نجار از اين كارها تنها و تنها ساختن در است و اين اراده اصلى اوست ؛ اما همين نجار از جهت ديگر از همان اول كار مى داند كه همه اين چوبها براى در شدن مناسب نيست و ساختن يك جفت در از ميان چوبها مستلزم اين است كه مقدارى از آنها ضايع شود و به صورت هيزم در آيد؛ و اين دورريز چوب از ابتدا در نقشه و قصد نجار وجود داشته و نجار به آن اراده اى داشته كه به آن اراده ضرورى و تبعى مى گوييم ؛ يعنى در پى اراده اصلى مى آيد و خودش اصلى نيست ، اما ضرورى است و گريزى از آن نيست . پس اين نجار دو نوع غايت براى چوبها در نظر دارد : يكى غايت كماليه و آن اينكه اين چوبها را به صورت درى در آورد؛ و ديگر غايت تبعى و آن اين است كه مقدارى از اين چوب را در بسازد و مقدارى را كه استعداد در شدن ندارد ضايع كند و دور بريزد.
خداى تعالى نيز مشيتش به اين امر تعلق گرفته كه در زمين موجود تمام عيار و از هر جهت كاملى به نام انسان خلق كند تا او را بندگى كند و بدين وسيله مشمول رحمت خداوندى قرار گيرد : «الا من رحم ربك و لذلك خلقهم .»؛ ولكن اختلاف استعدادى كه در زندگى دنيوى بر اساس آزادى و اختيار و اراده اى كه به هر يك از آنها داده است نمى گذارد همه آنها در مسير و مجراى حقيقى خود قرار بگيرند و راه نجات را طى كنند و در پايان ، به غايت خلقتشان ، كه رحمت خداوندى است ، برسند. اينجاست كه بايد بگوييم غرض خداى تعالى هم مانند آن نجار به دو اعتبار متعدد مى شود : يكى غايت اصلى در خلقت انسانها و آن اين است كه رحمتش شامل آنان شود و همه را به بهشت ببرد؛ و غايت ديگر تبعى و ضرورى است در خلقت اهل خسران و شقاوت و آن اين است كه ايشان را با اينكه براى بهشت خلق كرده به دوزخ ببرد.

112. گناهكاران جهنمى اند، با ذلت و خوارى و چهره هايى ظلمانى

والذين كسبوا السيئات جزاء سيئه بمثلها و ترهقهم ذله ما لهم من الله من عاصم كانما اغشيت وجوههم قطعا من الليل مظلما اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون .
يونس : 27
و براى آن ان كه مرتكب بديها شوند، پاداش هر بدى همانند آن است و خوارى بر آنان چيره مى شود. كسى آنان را از خشم خدا نگه نمى دارد، چنان شوند كه گويى صورتشان در پاره اى از شب تاريك پوشيده شده است . اينان اهل جهنم اند و جاودانه در آن .
«ترهق» از ماده «رهق» به معناى پوشاندن و رسيدن است . «عاصم» از ماده «عصم» به معناى امساك و حفظ است ؛ و «عصمت» هم به معناى منع است ؛ و «عاصم» اسم فاعل آن است .

مخلدون كيان اند؟ چرا خلود؟

در موضوعات گذشته درباره خلود و عذاب جاودانه اهل جهنم سخن گفتيم و ادله اى آورديم ؛ اما به دليل اهميت موضوع مجددا به آن مى پردازيم .
اولا، اينكه ببينيم چه كسانى در آتش مخلدند. قرآن كفار و منافقان را مخلد در آتش معرفى كرده است : وعد الله المنافقين و المنافقات و الكفار نار جهنم خالدين فيها هى حسبهم و لعنهم الله و لهم عذاب مقيم .(594) (خداوند به مردان و زنان منافق و كفار وعده آتش دوزخ داده است . جاودانه در آن خواهند ماند. همان براى آنها كافى است ؛ و خدا آنها را از رحمت خود دور ساخته و عذاب هميشگى براى آنهاست .)
شيعه نيز بر اين اساس معتقد است كه گناهكاران معتقد به خدا و مقر به ضروريات و فرايض دين و اهل نماز در آتش جاودانه نمى مانند.(595)

اما چرا خلود؟

اول اينكه ، همان طور كه قبلا گفتيم ، كيفر اثر وضعى عمل است ؛ يعنى عمل ما در اين جهان به منزله بذرى است كه كيفرها و پاداشهاى آخرت نتيجه طبيعى و اثر وضعى آن است . در اين صورت ، هيچ كس جز عامل آن عمل مسئول كيفر خود نيست . اوست كه با توجه و آگاهى دست خود را به گناه آلوده كرده و با اينكه بذر گل در اختيار داشته بذر خار كاشته و در سراى آخرت بايد ميوه كردار خود را بچيند.
مگر نه اين است كه «الدنيا مزرعه الاخره»(596) (دنيا محل كشت آخرت است) و «والعمل الصالح حرث الاخرة»(597) (كار نيك كشت آخرت است .)
پس اى انسان هر چه بكارى بدروى و هر چه امروز بفرستى فردا بدان دست يابى .
ثانيا، كيفرها عين اعمال و تجسم آنهايند؛ يعنى كيفر نتيجه عمل نيست ، بلكه عين همان عمل دنيوى است كه لباس خود را عوض كرده و با لباس ‍ اخروى جلوه كرده است .
از امام صادق (عليه السلام) روايت شده است كه فرمودند : انما خلد اهل النار فى النار لان نياتهم كانت فى دنيا ان لو خلدوا فيها ان يعصوا الله ابدا و انما خلد اهل الجنه فى الجنه لان نياتهم فى الدنيا ان لو بقوا فيها ان يطيعوا الله ابدا فبالبينات خلد هؤ لاء و هؤ لاء. (اين است و جز اين نيست كه دوزخيان به اين دليل در آتش جاوداه اند كه نيت آنها اين بود كه اگر در دنيا جاودانه باشند گناه و معصيت خدا كنند؛ و اهل بهشت در بهشت جاودانه اند، زيرا نيت و قصد آنان اين بود كه اگر در دنيا هميشه بمانند اطاعت و بندگى خدا كنند. پس اين هر دو دسته به سبب نيات و قصدشان خلود دارند.) سپس حضرت اين آيه شريفه را تلاوت فرمودند : «قل كل يعمل على شاكلته .»؛(598) و فرمودند : «يعنى هر كس بر اساس نيتش عمل مى كند.»(599)
از اين حديث نيز مخلدون در آتش شناخته مى شوند. معذبان جاويدان گناهكاران جاويدان اند - آنان كه به رنگ گناه و كفر در آمده اند و ذره اى نور و هدايت در وجودشان نمانده است .

113. بدكاران را با صورت در آتش افكنند

و من جاء بالسيئه فكبت وجوههم فى النار هل تجزون الا ما كنتم تعملون .
نمل : 90
و آنان را كه كارهاى بد مى كنند سرنگون در آتش اندازند. آيا جز بر وفق كارهايى كه كرده ايد كيفر يابيد؟
«كبت» از ماده «كب»، به معناى چيزى را به صورت بر زمين افكندن ، است .
قرآن عذاب اين گروه از جهنميان را بدترين نوع عذاب مى داند و مى فرمايد :
الذين يحشرون على وجوههم الى جهنم اولئك شر مكانا و اضل سبيلا.(600) (آنان كه بر صورتهايشان به سوى جهنم محشور مى شوند بدترين محل را دارند و گم راه ترين افرادند.)
همچنين قرآن درباره آنان كه وزنه اعمالشان سبك باشد مى فرمايد : «تلفح وجوههم النار و هم فيها كالحون .»(601) (شعله هاى سوزان آتش به صورتهايشان نواخته مى شود و در دوزخ چهره اى عبوس ‍ دارند.)

سخت ترين عذاب براى كيست ؟

امام على (عليه السلام) فرمودند : «اشد الناس عقوبة رجل كافا الاحسان بالاساءة»(602) (سخت ترين مردم از حيث عقوبت آن كسى است كه خوبى را به بدى پاداش دهد.)
نيز فرمودند : اشد الناس عذابا يوم القيامه المسخط لقضاء الله .(603) (سخت ترين عذاب روز قيامت از آن كسى است كه از قضاى الهى ناخشنود باشد.)

آفرينش جهنم براى چيست ؟

باز هم بررسى اين سوال كه چرا خداوند جهنم را آفريد با اينكه هدف از آفرينشش فياضيت و رحمانيت بوده است . و اگر چنان كه قبلا گفتيم ، كسى در پاسخ به اين اشكال بگويد جهنم لقاى خداوند با اسماى غضب او است ، سوال جديد اين است كه اساسا چگونه مى توان براى خداوند متعال كه همه وجود و هستى اش خير و خوبى و كمال و جمال است اسماى غضب و سخط و انتقام تصور كرد؟
پاسخ : اسماى حسنا در يك تقسيم بندى به اسماى ذات و اسماى فعل تقسيم مى شوند. اسما و صفات ذاتيه آن امورى است كه ذات مقدس الهى مصداق عينى آنهاست و با توجه به نوعى از كمال از ذات الهى انتزاع مى شود، مانند حيات و علم و قدرت . هر كمالى از اين كمالات كه ظاهر و متجلى شود تجلى اسمى از اسماى ذات خواهد بود. در مقابل ، اسماى فعل و صفات فعليه آن اسما و صفاتى است كه از مقام فعل حق انتزاع مى شود و مفاهيمى است كه از نوعى رابطه بين خداى متعال و مخلوقاتش ‍ به دست مى آيد، مانند خالقيت و رازقيت ، كه از وابستگى وجودى مخلوقات به ذات الهى حكايت مى كند.
بنابراين اسما و صفات فعل قسمتى از اسماى حسناى الهى است كه از افعال حق خبر مى دهند، نه از مقام ذات حق ؛ و اسماى غضب و سخط و انتقام و طرد و رد از جمله آنهاست كه در مقام فعل و از مقام فعل انتزاع مى شود و در ذات حضرت حق وجود ندارد، چرا كه ذات او همه نور و كمال و خير و خوبى است .
بنابراين كسى كه معاند با خداست و با وصف مخالفت و مقاومت با خداوند روبرو مى شود با اسم قهار خداوند مواجه خواهد شد، چرا كه خداوند قاهر است ، يعنى كسى را كه مى خواهد در برابر او مقاومت و مخالفت كند مى شكند و اين شكستن غضب خداوند است كه از آثارش ‍ جهنم و دركات آن است . پس معلوم شد كه مقاومت از مخلوق پيدا مى شود و همين امر موجب ظهور قهاريت خداوند مى شود. به اين مثال توجه كنيد : نور به همه جا مى تابد، به هوا و سنگ و سفيد و سياه و خاك ... ولى نباتات و سفيديها خاصيتى دارند كه نور را به زيبايى تبديل مى كنند، يعنى نور در چيزى كه او را قبول كند اين چنين جلوه و ظهور مى كند؛ اما آهن با تيرگى خود و مقاومتش مى خواهد نور را طرد كند، اما نور طرد نمى شود و به همه مى تابد، و اين تابش به آهن به علت مقاومت آهن و قبول كردن نور به آتش ‍ يا حرارت بدل مى شود. ما انسانها هم كه با اسم نور ذات مقدس حق رو به رو مى شويم اگر دلمان همچون آهن سنگين باشد آن نور را رد مى كنيم و آن تبديل به نار مى شود و آثارش جهنم است . بنابراين جهنم از آثار اسماى غضب خداوند است و اسماى غضب در مقام فعل پيش مى آيد، نه در مقام ذات خداوند كه همه اش خير و جمال و نور است .