اصل يكصد و سى و چهارم
زيارت قبور مؤمنان ، خصوصاً زيارت بستگان و آشنايان ، يكى از اصول اسلامى است كه براى خود آثار سازنده اى دارد ، زيرا مشاهده وادى آرام قبرستان كه چراغ زندگى انسانها در آنجا به خاموشى گراييده ، دل و جان را تكان مى دهد ، و براى انسانهاى عبرت آموز درس عبرت مى شود ، اين گروه با خود مى گويند : اين زندگى موقت كه پايان آن پنهان شدن در زير خروارها خاك است ارزش تلاشهاى ناروا را ندارد . و سرانجام اين افراد در برنامه زندگى خود تجديدنظر مى كنند و تحولى در روح و روان آنها پديد مى آيد ، پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)در حديثى به اين نكته اشاره كرده و مى فرمايد :
« زُورُوا القُبُورَ فانّها تُذكّركُم الآخِرَة »(1) .
قبرها را زيارت كنيد ، زيرا يادآور سراى ديگر مى باشد .
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ سنن ابن ماجه ، 1/113 ، باب ما جاء في زيارة القبور .

گذشته از اين ، زيارت بزرگان دين ، نوعى ترويج از دين و مقامات معنوى است ، و توجه مردم به مدفن بزرگان ، اين فكر را تقويت مى كند كه معنويت آنان مايه اين گرايش ها است ، و گرنه صاحبان قدرت و مكنت ولى فاقد معنويت ، زير خاك خفته و كسى به آنها توجهى ندارد .
رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) در آخرين روزهاى عمر خود به قبرستان بقيع رفت و در باره اصحاب قبور ، طلب آمرزش كرد و فرمود :
پروردگارم دستور داده است كه به سرزمين بقيع بيايم و براى آنان طلب مغفرت كنم ، آنگاه فرمود : هرگاه به زيارت آنان شتافتيد بگوييد :
« السّلامُ على أَهْلِ الدِّيارِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَالمُسْلِمين يَرْحَمُ الله المُسْتَقْدِمِينَ مِنّا وَالْمُسْتأخِرينَ وَإِنّا إنْ شاءَ الله بِكُمْ لاحِقُون »(1) .
درود بر ساكنان اين وادى از مؤمنان و مسلمانان ، رحمت خدا بر گذشتگان از ما ، و بازماندگان و ما به خواست خدا به شما مى پيونديم .
در كتابهاى حديثى ، زيارت قبور اولياء الهى و پيشوايان دين به صورت يك مستحب مؤكّد آمده است و پيوسته ائمه اهل بيت به زيارت رسول خدا ، و ديگر امامان متقدم بر آنها مى رفتند ، و پيروان خود را بر انجام آن دعوت مى نمودند .

اصل يكصد و سى و پنجم
« غلو » در لغت به معنى تجاوز از حد است ، قرآن در خطاب به اهل كتاب مى فرمايد :
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح مسلم : 3/64 ، باب ما يقال عند دخول القبور .

يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لاَ تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَلاَ تَقُولُوا عَلَى اللهِ إِلاَّ الْحَقَّ (1)
اى اهل كتاب ( مقصود مسيحيان است ) در دين خود از حد تجاوز نكنيد و در باره خدا جز سخن حق نگوييد .
آنان را از اين جهت از غلو نهى مى كند كه در حق حضرت مسيح از مرز حق تجاوز كرده و او را خدا يا فرزند خدا دانسته اند .
پس از درگذشت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) گروههايى در باره آن حضرت و پيشوايان معصوم ، از مرز حق تجاوز كرده و مقاماتى را براى آنان قائل شدند كه از آن خداست . از اين جهت آنان « غالى » يا « غاليان » ناميده شدند كه از مرز حق تجاوز كردند .
شيخ مفيد مى گويد : غاليان گروههايى هستند كه به اسلام تظاهر نموده ولى براى امير مؤمنان و پيشوايان از فرزندان او ، الوهيت و نبوت ثابت نموده اند ، و آنان را با صفاتى معرفى كرده اند كه از مرز حقيقت فراتر است(2) .
علامه مجلسى مى گويد : « غلو » در باره پيامبر و پيشوايان اين است كه آنها را خدا بناميم يا در عبادت و پرستش شريك خدا بينگاريم ، و يا آفرينش و روزى را از آن آنها بدانيم ، و يا معتقد شويم خدا در آنها حلول كرده است و يا بگوييم آنان بدون الهام از جانب خدا از غيب آگاهند ، و يا امامان را پيامبر بينديشيم ، يا تصور كنيم كه شناخت و معرفتِ آنان ، ما را از هر نوع عبادت خدا بى نياز مى سازد و تكاليف را از ما بر مى دارد(3) .
اميرمؤمنان و فرزندان پاك او (عليهم السلام) پيوسته از غاليان دورى جسته و بر آنها
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نسا/171 .
2 ـ تصحيح الإعتقاد ، ص 109 .
3 ـ بحارالانوار : 25/364 .

لعنت فرستاده اند ، ما در اينجا به نقل يك حديث بسنده مى كنيم ، امام صادق (عليه السلام) به پيروانش چنين دستور مى دهد :
« إحذَروا على شبابِكُمُ الغلاةَ لا يَفْسِدُوهُمْ فإنّ الغُلاة شَرُّ خَلقِ الله ، يُصغِّرون عظمَة الله وَيدّعونَ الربوبيّة لعباد الله »(1) .
بر جوانان خود از غاليان بترسيد ، مبادا باورهاى دينى آنها را فاسد سازند ، حقّا كه غاليان بدترين مردمند ، كوشش مى كنند از عظمت خدا بكاهند و براى بندگان خدا ربوبيت و كردگارى ثابت كنند .
از اين جهت تظاهر آنها به اسلام بى ارزش مى باشد ، و بزرگان اسلام آنها را كافر مى دانند ، يادآور مى شويم كه در عين اينكه بايد از غلو پرهيز نمود ولى نبايد هر نوع عقيده و انديشه در باره پيامبران و اولياء الهى را غلو انديشيد . و بايد ، مانند همه جا ، حزم و احتياط را از دست نداد ، و با سنجش درست ، عقايد را سنجيد .
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بحارالانوار : 25/265 .

بخش دهم: حديث ، اجتهاد و فقه

اصل يكصد و سى و ششم
شيعه اماميه ، در عقايد و احكام ، به احاديثى كه به وسيله افراد ثقه و مورد اعتماد از رسول گرامى نقل شود عمل مى كند ، خواه اين روايات در كتب حديث شيعه باشد ، و يا در كتب حديث اهل سنت . از اين روى در كتب فقهى شيعه گاه به رواياتى نيز كه از طريق راويان اهل سنت نقل شده استناد شده است ( در تقسيم بندى حديث به اقسام چهارگانه در علم درايه شيعه به اين گونه احاديث « موثق » مى گويند ) و بنابراين آنچه كه برخى از غرضورزان به شيعه نسبت مى دهند كاملاً بى اساس است .
پايه فقه شيعه را كتاب ، سنت ، عقل و اجماع تشكيل مى دهد ، و سنت عبارت است از قول و فعل يا تقرير معصومين كه در رأس آنان پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله) قرار دارد . بنابراين ، هرگاه حديثى از طريق يك راوى موثق از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) نقل شود و مشتمل بر قول و فعل يا تقرير آن حضرت باشد ، از نظر شيعه معتبر است . مندرجات كتب فقه شيعه گواه روشن اين مدعا بوده و به اعتبارى ، بايد گفت كه در اين قسمت ميان كتب حديثى شيعه و اهل سنت فرقى نيست ; كلامى اگر هست در تشخيص ثقه و درجه اعتبار راوى است .

اصل يكصد و سى و هفتم
احاديث و رواياتى كه با سند صحيح از پيشوايان معصوم شيعه نقل مى شود حجت شرعى است ; بايد به مضمون آنها عمل كرد و بر وفق آنها فتوا داد . ائمه اهل بيت (عليهم السلام) مجتهد و مفتى ـ به معنى رايج و اصطلاحى لفظ ـ نبوده و آنچه كه نقل مى كنند حقايقى است كه از طرق مختلف زير به آنها دست يافته اند :

الف ـ نقل از رسول خدا
پيشوايان معصوم (عليهم السلام) احاديث را ( بدون واسطه ، يا از طريق پدران بزرگوارشان ) از رسول خدا اخذ كرده و براى ديگران نقل مى كنند . اين نوع روايات ، كه هر آدمى آن را از امام پيشين . . . تا برسد به رسول خدا نقل كرده است در احاديث شيعه اماميه فراوان است ، و اگر اين گونه احاديث اهل بيت (عليهم السلام)كه سنداً متصل و منتهى به رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مى باشد يكجا جمع شود مسند بزرگى را تشكيل مى دهد كه خود مى تواند گنجينه عظيمى براى محدثان و فقيهان مسلمان باشد . زيرا رواياتى كه با چنين سند استوار ، در جهان حديث نظير ندارد . به يك نمونه از اين نوع احاديث ، كه گفته مى شود نسخه اى از آن ، به عنوان حديث سلسلة الذهب ، از باب تبرك و تيمن ، در خزانه سلسله ادب دوست و فرهنگ پرور « سامانيان » نگهدارى مى شده است ، اشاره مى كنيم :
شيخ بزرگوار صدوق در كتاب توحيد به واسطه دو نفر از ابوالصلت هروى نقل مى كند كه مى گويد : من با على بن موسى الرضا (عليهما السلام) همراه بودم كه از نيشابور عبور مى كرد . در اين هنگام جمعى از محدثان نيشابور مانند محمد بن رافع ، احمد بن حرب ، يحيى بن يحيى ، اسحاق بن راهويه و جمعى از دوستداران علم ، زمام مركب ايشان ر گرفته و گفتند : تو را به حق پدران پاك و مطهرت سوگند مى دهيم كه براى ما حديثى نقل كنى كه از پدرت شنيده اى . حضرت در اين حال سر خود را از كجاوه بيرون آورد و چنين گفت :
ــ[285]ــ
« حدثنى أبى العبد الصالح موسى بن جعفر (عليهما السلام) قال حدثني أبي الصادق جعفر بن محمد (عليهما السلام) قال حدثني أبي أبو جعفر محمد بن علي باقر علم الأنبياء (عليهما السلام) قال حدثني أبي علي بن الحسين سيد العابدين (عليهما السلام) قال حدثنى أبي سيّد شباب أهل الجنّة الحسين (عليهما السلام)قال حدثني أبي علي بن أبي طالب (عليهما السلام) سمعت النبي (صلى الله عليه وآله) يقول سمعت جبرئيل يقول سمعت الله جلّ جلاله يقول : لا إله الاّ الله حِصني فَمَنْ دَخَلَ حِصْني أَمِنَ مِنْ عَذابي » .
سپس زمانى كه به راه افتاد ، فرياد برآورد كه : بشروطها و أنا من شروطها(1) .

ب ـ نقل از كتاب على (عليه السلام)
اميرمؤمنان (عليه السلام) در تمام دوران بعثت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) با ايشان همراه بود ، و بدين جهت توفيق يافت كه احاديث بسيارى از رسول خدا را در كتابى گرد آورد ( در حقيقت ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) املا مى كرد و على (عليه السلام) مى نوشت ) . خصوصيات اين كتاب ، كه پس از شهادت امام در خانواده او باقى ماند ، در احاديث ائمه اهل بيت بيان شده است . امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد : طول اين كتاب هفتاد زراع بوده ، و به املاى رسول خدا و خط على بن ابى طالب نگارش يافته است و آنچه كه مردم به آن نيازمند در آن بيان شده است(2) .
گفتنى است كه اين كتاب پيوسته در خاندان على (عليه السلام) دست به دست مى گشت و امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) كراراً از آن حديث نقل كرده و خود كتاب را نيز به ياران خويش ارائه مى فرمودند و هم اكنون نيز بخشى از احاديث آن
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ توحيد شيخ صدوق ، باب 1 ، احاديث 21 ، 22 ، 23 .
2 ـ بحارالأنوار : 26/18 .

كتاب در مجامع حديثى شيعه بالأخص در « وسائل الشيعه » در ابواب مختلف موجود است .

ج ـ الهامات الهى
علوم ائمه اهل بيت (عليهم السلام) سرچشمه ديگرى دارد كه مى توان از آن با عنوان « الهام » ياد كرد . الهام به پيامبران اختصاص نداشته و در طول تاريخ گروهى از شخصيتهاى والاى الهى از آن بهره مند بوده اند . تاريخ ، اشخاص متعددى سراغ مى دهد كه با اينكه پيامبر نبودند ، اسرارى از جهان غيب بر آنها الهام مى شد و قرآن به برخى از آنها اشاره دارد . چنانكه در باره مصاحب موسى ( خضر ) كه چند صباحى او را آموزش داد ، چنين مى فرمايد :
آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً (1)
او مورد رحمت خاص ما قرار داشته و از خزانه علم خويش به وى دانشى ويژه عطا كرده بوديم .
نيز در باره يكى از كارگزاران سليمان ( آصف بن برخيا ) يادآور مى شود :
قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ (2)
آن كس كه دانشى از كتاب نزد او بود چنين گفت . . .
اين افراد علم خود را از طريق عادى نياموخته بلكه به تعبير قرآن داراى « علم لدّنى » بوده اند :
عَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً (3)
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ كهف/66 .
2 ـ نمل/40 .
3 ـ كهف/65 .

بنابراين نبى نبودن ، مانع از آن نيست كه برخى از انسانهاى والا طرف الهام الهى قرار گيرند . در احاديث اسلامى كه فريقين نقل كرده اند اين گونه افراد را « محدَّث » مى گويند ، يعنى كسانى كه بدون اينكه پيامبر باشند فرشتگان با آنها سخن مى گويند .
بخارى در صحيح خود از پيامبر نقل مى كند كه فرمود :
« لَقَدْ كانَ فيمَن كانَ قَبلَكُمْ مِنْ بني إسرائيلَ يُكَلَّمونَ مِنْ غير أَنْ يكونُوا أنبياءً . . . »(1) .
قبل از شما در بنى اسرائيل كسانى بودند كه ( فرشتگان ) با آنها سخن مى گفتند ، بدون اينكه پيامبر باشند .
براين اساس ، ائمه اهل بيت (عليهم السلام) نيز كه مرجع امت در تبيين معارف الهى و احكام دينى مى باشند ، برخى از سؤالات را كه پاسخ آن در احاديث پيامبر (صلى الله عليه وآله)يا كتاب على (عليه السلام) وجود نداشت از طريق الهام و آموزش غيبى پاسخ مى دادند(2) .

اصل يكصد و سى و هشتم
احاديث رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) مانند قرآن از اعتبار خاصى برخوردار است و سنت پيامبر ، همچون كتاب خدا ، از مدارك عقيدتى و فقهى مسلمانان به شمار مى آيد . پس از رحلت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) ، گروهى از مسلمانان زير فشار دستگاههاى حكومتى وقت ، از نوشتن احاديث نبوى سرباز زدند ولى خوشبختانه پيروان ائمه اهل بيت (عليهم السلام) آنى از نگارش حديث غفلت نكرده و پس
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخارى : 2/149 .
2 ـ درباره محدَّث و حدود آن به كتاب ارشاد السارى فى شرح صحيح البخارى : 6/99 وغيره مراجعه شود .

از رحلت آن حضرت به ضبط حديث پرداختند . در اصل پيشين يادآور شديم كه بخشى از احاديث ائمه اهل بيت (عليهم السلام) از خود پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) گرفته شده است .
در طول تاريخ ، تربيت يافتگان مكتب اهل بيت (عليهم السلام) مجموعه هاى حديثى بزرگى نوشته اند كه در كتب رجال از آنها ياد شده است . بويژه در قرن چهارم و پنجم هجرى ، با استفاده از كتبى كه در زمان خود ائمه (عليهم السلام) و توسط شاگردان آنان تأليف شده بود ، كتابهاى حديثى جامعى تدوين يافت كه هم اكنون محور عقايد و احكام شيعه به شمار مى رود و ما ذيلاً به اسامى اين كتب و مؤلفان آنها اشاره مى كنيم :
1 . كافى ، نگارش محمد بن يعقوب كلينى ( متوفاى 329 ) در هشت جلد .
2 . من لا يحضره الفقيه ، نگارش محمد بن على بن بابويه معروف به شيخ صدوق ( 306 ـ 381 ) در چهار جلد .
3 . تهذيب ، نگارش محمد بن حسن طوسى معروف به شيخ طوسى ( 385 ـ 460 ) در ده جلد .
4 . استبصار ، نگارش مؤلف پيشين ، در چهار جلد .
اينها دومين سرى از جوامع حديثى است كه شيعه در طول تاريخ پر تكاپوى خويش ، تا قرن چهارم و پنجم تنظيم كرده است ، و چنانكه اشاره شد در عصر خود ائمه يعنى قرن دوم و سوم ، جوامعى به نام جوامع اوليه به ضميمه « اصول چهار صد گانه » تأليف يافته بود كه مندرجات همانها به جوامع دوم منتقل گشته است .
از آنجا كه علم حديث پيوسته مورد توجه شيعه قرار دارد ، در قرن يازدهم و دوازدهم نيز جوامع ديگرى تنظيم و تأليف شده است كه بحارالأنوار ( تأليف محمد باقر مجلسى ) ، وسائل الشيعه ( محمد حسن حرّ عاملى ) و وافى ( محمد محسن فيض كاشانى ) در ميان آنها شهرتى بسزا دارند .
بديهى است كه شيعه به هر حديثى عمل نمى كند ، و در حوزه عقايد اخبار آحاد و يا مخالف قرآن و سنت قطعى حجت نيست ، همچنين وجود روايت در كتب حديث ، لزوماً دليل بر اعتقاد مؤلف آن نمى باشد ; بلكه احاديث از نظر اين علماى شيعه به انواع مختلف صحيح ، حسن ، موثق و ضعيف تقسيم مى شود كه هر يك احكام و اعتبار خاص خود را دارد و تفصيل آن در علم درايه بيان شده است .

اصل يكصد و سى و نهم
در بخش گذشته به مدارك فقه شيعه ( كه ادله چهارگانه كتاب و سنت و عقل و اجماع است ) اشاره كرديم . استنباط احكام شرعى از اين ادلّه با شرايط ويژه اى كه در علم اصول بيان شده است ، اجتهاد ناميده مى شود .
شريعت اسلام ، از آنجا كه آخرين شريعت آسمانى بوده و ديگر پس از آن شريعتى نخواهد آمد ، بايستى پاسخگوى تمام نيازهاى بشرى در قلمرو زندگى فردى و اجتماعى وى باشد . مسلمانان عصر پيامبر نيز ، با همين ارتكاز و برداشت از كمال و جامعيت اسلام ، بود كه سيره پيامبر را راهنماى عمل خويش شمرده و در جميع شئون زندگى چشم به امر و نهى خدا و رسول (صلى الله عليه وآله)داشتند .
از طرف ديگر مى دانيم حوادث و رخدادها به آنچه كه در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) وجود داشت منحصر نبوده ، و تحولات روزگار پيوسته حادثه هاى نوى مى آفريند كه طبعاً هر يك براى خود حكم شرعى خاصى را مى طلبد .
با توجه به اين دو مطلب ، باز بودن باب اجتهاد به روى فقها در طول
تاريخ ، جنبه يك امر ضرورى را پيدا مى كند . آيا امكان دارد كه اسلام ، اين آئين كامل و جامع الهى ، نسبت به حوادث نوظهور ساكت باشد و بشريت را در سرپيچهاى تند و نو بنوى تاريخ ، سرگشته و بلا تكليف بگذارد ؟ !
همگى مى دانيم كه علماى علم اصول ، اجتهاد را به دو قسم « اجتهاد مطلق » و « اجتهاد در مذهب خاص » تقسيم مى كنند . مثلاً هرگاه فردى در چهارچوب مسلك فقهى ابوحنيفه اجتهاد كند يعنى سعى كند كه نظر او را در مورد مسئله اى به دست آورد ، اين عمل وى را اجتهاد در مذهب مى نامند ; ولى هرگاه مجتهد به مسلك فرد معينى در فقه مقيد نبوده و سعى خود را معطوف به فهم حكم خدا از ادله شرعى سازد ( خواه با مسلكى موافق باشد يا مخالف ) به آن اجتهاد مطلق مى گويند .
متأسفانه از سال 665 هجرى باب اجتهاد مطلق به روى علماى اهل سنت بسته شد(1) و اجتهاد در چارچوب مذاهب فقهى معيّنى محصور ماند كه مسلماً خود نوعى قيد و بند بر دست و پاى استنباط حقجويانه و آزادانه از احكام الهى است .
فقهاى شيعه ، بر مبناى كتاب و سنت و اجماع و عقل اجتهاد كرده و كوشش آنها براى درك حقايق و معارف دينى قيدى جز پيروى از ادله شرعيه ندارد . از اينروست كه علماى اين مذهب در پرتو اين اجتهاد زنده و مستمر ، فقهى جامع و سازگار با نيازهاى گوناگون و متحول بشرى پديد آورده و گنجينه علمى عظيمى را فراهم ساخته اند . آنچه كه به فقه زنده و زاينده تشيّع كمك كرده اين است كه اين آئين تقليد ابتدايى از مجتهد ميت را ممنوع دانسته و حكم به تقليد از
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مقريزى ، الخطط : 2/344 .

مجتهد حىّ مى كند كه نبض جامعه و زمان را در دست دارد .
فقه شيعه در بسيارى از مسايل با آراى فقيهان ديگر مذاهب موافق بوده و مطالعه كتاب « اخلاف » شيخ طوسى گواه روشن اين مطلب است ، چون كمتر فرعى است كه فقه شيعه با رأى يكى از فقهاى چهارگانه و يا فقهاى قبل از آنها هماهنگ نباشد . در عين حال اين مذهب در يك رشته از فروع ، رأى خاصى دارد كه به برخى از آنها در چند اصل زير اشاره مى كنيم . زيرا گاه تصور مى شود كه اين فروع ويژه ، دليلى مشروع ندارد و يا بر خلاف كتاب و سنت است ، در حاليكه جريان بر عكس است .

اصل يكصد و چهلم
سنت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) توسط گروهى از صحابه آن حضرت ، براى نسلهاى آينده ضبط و نقل شده است ، و گفتار او مانند كردار و تقريرش حجت الهى است كه بايد از آن پيروى كرد . بنابراين اگر يك فرد صحابى سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله) را نقل كند ، هرگاه روايت حائز شرايط حجيت باشد ، همگان آن را پذيرفته و طبق آن عمل مى شود .
و همچنين هرگاه فرد صحابى لغت قرآن را معنا كرده و يا حوادث مربوط به عصر رسالت و غيره را نقل كند ، گفتار او با توجه به شرط ياد شده ، پذيرفته است .
ولى هرگاه صحابى رأى و استنباط خود را از آيه و يا سنت يادآور شود ، و يا گفتارى از او نقل شود و روشن نباشد كه آيا سنت رسول خدا را نقل مى كند ، يا رأى و اجتهاد خويش را ، در چنين صورت حجت نخواهد بود ، زيرا رأى مجتهد براى مجتهدان ديگر حجيت ندارد . از اين جهت در عمل به قول صحابى بايد ميان رأى و اجتهاد او با نقل سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرق نهاد . و شيعه اماميه در صورتى به قول صحابى عمل مى كند كه سنت پيامبر را نقل نمايد .

اصل يكصد و چهل و يكم
بر هر مسلمانى لازم است در مسايلى كه اعتقاد به آنها لازم است ، تحصيل يقين كند . و در اين مخورد پيروى از ديگران بدون آنكه براى خود او يقين حاصل شود ، جايز نيست ، و از آنجا كه اصول و كليات مسائل اعتقادى محدود بوده و از نظر عقل هر يك دليل روشنى دارد ، تحصيل يقين در اصول عقايد براى افراد آسان خواهد بود در حالى كه فروع و احكام فقهى دايره اى گسترده دارد ، و علم به آنها در گرو مقدمات بسيارى است كه غالب افراد قادر به تحصيل آن نيستند ، از اين روى افراد مزبور ، به حكم فطرت و سيره خردمندان ، بايد به عالمان و مجتهدان در احكام شريعت رجوع كنند و از اين طريق به تكاليف دينى خود عمل نمايند .
اصولاً انسان ، يك فاعل علمى است و كارهاى خود را بر پايه علم استوار مى سازد ، هرگاه خود به علم دست يافت ، چه بهتر ، و در غير اين صورت از علم ديگران كمك مى گيرد .
در اين جا بايد توجه كرد كه تقليد از مجتهد جامع الشرايط شاخه اى از رجوع به متخصص است و ارتباطى به تقليدهاى بى اساس كه سرچشمه آن تعصبات نژادى و قومى و مانند آن است ، ندارد .
برخى از احكام فقهى مورد اختلاف
آيين اسلام تركيبى از « عقيده » و « شريعت » ( يا « هستى شناسى » ، و « بايدها و نبايدها » ) است كه از آن با تعبير اصول و فروع دين نيز ياد مى شود . در مباحث گذشته ، طى يك رشته اصول با عقايد شيعه به طور مستدل آشنا شديم . همچنين نظريه شيعه در باره اعتبار احاديث پيامبر (صلى الله عليه وآله) و اهل بيت (عليهم السلام)بيان گرديد . اكنون لازم است به طور موجز به روش فقهى شيعه نيز اشاره نموده و برخى از مسائل فقهى را كه اين گروه در باره آن نظر خاصى دارد يادآور شويم .

اصل يكصد و چهل و دوم
همگى مى دانيم كه وضو يكى از مقدمات نماز است . در سوره مباركه مائده مى خوانيم :
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاَةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ (1)
اى افراد با ايمان هرگاه براى نماز بپا خاستيد صورت و دستهاى خود را تا آرنج بشوييد و سر و پاها را تا كعبين مسح كنيد .
در جمله نخست فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ ( لفظ « أيدى » به كار رفته كه جمع « يد » است و از آنجا كه اوّلاً كلمه يد در زبان عربى استعمالات مختلفى داشته و گاه صرفاً به انگشتان دست ، گاه به انگشتان تا مچ ، گاه به انگشتان تا آرنج ، و بالاخره گاه به كلّ دست از سر انگشتان تا كتف اطلاق مى شود ، و ثانياً مقدار واجب شست دست در وضو فاصله ميان مرفق تا سر انگشتان است ، لذا قرآن لفظ إِلَى الْمَرَافِقِ ( را به كار برده تا مقدار واجب را
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مائده/6 .

بيان نمايد . بنابراين ، كلمه « إلى » در إِلَى الْمَرَافِقِ ( بيانگر مقدار « مغسولٌ به » است ، نه « كيفيت » غَسل و شستوى دست ( كه مثلاً از بالا به پايين صورت گيرد يا از پايين به بالا ) ، بلكه كيفيت شستشو مربوط به عرف و عادت مردم است كه معمولاً هنگام نظافت از بالا به پايين مى شويند . فى المثل اگر پزشك دستور دهد پاى بيمار را تا زانو بشوييد ، پاى وى را از بالا به پايين مى شويند ، نه بالعكس . از اين روى شيعه اماميه معتقد است كه در هنگام وضو صورت و دستها را بايستى از بالا به پايين شست و خلاف آن را صحيح نمى داند .
مطلب ديگر ، مسئله مسح پاها در وضوست . فقه شيعه مى گويد بايد پاها را ، مسح كرد ، نه غَسل ; و دليل وى نيز به صورت موجز اين است كه ظاهر آيه ششم سوره مائده حاكى از آن است كه انسان نمازگزار به هنگام وضو دو وظيفه دارد : يكى شستن ( در مورد صورت و دست ) و ديگرى مسح ( در مورد سر و پاها ) . اين مطلب از تقارن و مقايسه دو جمله زير روشن مى شود :
1 . فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ ;
2 . وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْن .
چنانچه ما اين دو جمله را به فرد عرب زبانى كه ذهن او مسبوق به مشروب فقهى خاصى نباشد ارائه كنيم ، بى ترديد خواهد گفت كه طبق اين آيه وظيفه ما نسبت به صورت و دست ، شستن ; و نسبت به سر و پاها ، مسح است .
از نظر قواعد ادبى ، لفظ أَرْجُلَكُمْ ( بايد عطف بر كلمه رُؤُوسِكُمْ (باشد كه نتيجه آن همان مسح پاهاست ، و نمى توان آن را بر جمله پيشين وَأَيْدِيَكُمْ ( عطف كرد كه نتيجه آن شستن پاها مى باشد . زيرا لازمه اين امر آن است كه ميان معطوف وَأَرْجُلَكُمْ ( و معطوفٌ عليه وَأَيْدِيَكُمْ ( جمله معترضه وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِكُمْ ( قرار گيرد ، كه از نظر قواعد عربى صحيح نيست و مايه اشتباه در مقصود مى باشد .
ضمناً در اين قسمت ( مسح كردن پاها ) فرقى ميان قرائت جرّ و قرائت نصب وجود ندارد و بر مبناى هر دو قرائت ، كلمه أَرْجُلَكُمْ ( عطف بر كلمه رُؤُوسِكُمْ ( است ; با اين تفاوت كه اگر بر ظاهر آن عطف شود مجرور ، و اگر بر محلّ آن عطف شود منصوب خواهد بود .
روايت متواتر از ائمه اهل بيت حاكى است كه وضو از دو چيز تشكيل يافته است : غَسْلَتان و مَسْحَتان ; و امام باقر (عليه السلام) در حديثى ضمن توضيح وضوى رسول خدا نقل مى كند كه آن حضرت بر پاهاى خود مسح كشيد .
در خور ذكر است كه نه تنها ائمه اهل بيت در هنگام وضو بر پاها مسح مى كشيدند ، بلكه گروهى از صحابه و تابعين نيز بر اين رأى بودند ، ولى بعدها به عللى نزد عدّه اى از مسلمانان سنّت مَسح تبديل به غَسل گرديد كه مشروح آن در كتب فقهى آمده است .

اصل يكصد و چهل و سوم
شيعه معتقد است كه در حال نماز بايد بر زمين يا آنچه كه از آن مى رويد ( مشروط به آنكه خوردنى يا پوشيدنى نباشد ) سجده كرد ; و سجده بر غير اين دو در حال اختيار صحيح نيست . در حديثى كه از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) روايت شده و اهل سنت نيز آن را نقل كرده اند ، به اين مطلب تصريح شده است :
« وَجُعِلَتْ لِيَ الأَرْضُ مَسْجِداً وَطَهُوراً »(1)
كلمه « طهور » كه ناظر به تيمم است ، نشان مى دهد كه مقصود از « ارض »
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخارى : 1/91 ، كتاب تيمم ، حديث 2 .

زمين طبيعى است كه از سنگ و خاك و مانند آن دو تشكيل مى شود .
امام صادق (عليه السلام) نيز مى فرمايد :
« اَلسُّجُودُ لا يَجُوزُ إِلاّ عَلى الأَرْض أَوْ عَلى ما أَنْبَتَتِ الأَرْضُ إلاّ ما أُكِلَ أو لُبِسَ »(1) .
سيره مسلمانان در عصر رسول گرامى سجده بر زمين مسجد بود كه از سنگريزه ها مفروش شده بود . آنان هنگام گرمى هوا كه سجده بر سنگهاى داغ مشكل بود ، سنگريزه ها را به دست مى گرفتند تا خنك شود و به هنگام نماز بر آن سجده كنند . جابر بن عبدالله انصارى مى گويد : من نماز ظهر را با پيامبر مى گزاردم ; مشتى از سنگريزه در دست گرفته و آنها را دست به دست مى كردم تا خنك شود و به هنگام نماز بر آن سجده كنم(2) .
پيامبر به يكى از صحابه ، كه از خاكمال شدن پيشانى دورى جسته بود ، دستور داد و گفت : « ترّب وجهك » : صورت خود را خاكمال كن(3) . همچنين اگر احياناً برخى از افراد بر گوشه عمامه خود سجده مى كردند ، پيامبر آن را از زير پيشانى آنها مى كشيد(4) .
اين احاديث ، همگى گواه آن است كه در عصر رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) ، وظيفه مسلمانان ابتدا سجده بر سنگ و خاك بوده و آنان هرگز بر فرش و لباس و گوشه عمامه سجده نمى كردند . ولى بعدها وحى الهى به پيامبر ابلاغ كرد كه بر حصير و بوريا نيز مى توان سجده كرد ، و روايات بسيارى از سجده پيامبر بر حصير و بوريا حكايت مى كند(5) .
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ وسائل ، ج 3 ، باب 1 ، از ابواب « ما يسجد عليه » حديث يكم ، ص 591 .
2 ـ مسند احمد : 3/327 ، حديث جابر ، سنن بيهقى : 1/439 .
3 ـ كنز العمال : 7/465 ، شماره حديث 19810 .
4 ـ سنن بيهقى : 2/105 .
5 ـ مسند احمد : 6/179 ، 309 ، 331 ، 377 ; و2/192 ـ 198 .

البته در مواقع عذر ، گاه برخى از صحابه بر لباس خود سجده مى كردند ، چنانكه انس بن مالك مى گويد : ما با پيامبر نماز مى خوانديم . هرگاه يكى از ما از گذاردن پيشانى بر زمين معذور بود بر گوشه عمامه يا لباس خود سجده مى كرد(1) .
براين اساس ، شيعه اماميه پيوسته بدين اصل مقيّد بوده و صرفاً بر زمين و يا روييدنيهاى غير مأكول و غير ملبوس آن ، مانند حصير و بوريا ، سجده مى كند ; و اگر اصرار دارد كه حتى الامكان بر خاك و سنگ يا حصير و مانند آن سجده كند به پاس اين ادله است . وانگهى بهتر اين است كه مساجد در بلاد اسلامى به گونه اى باشد كه پيروان همه مذاهب بتوانند به وظايف خود عمل نمايند .
در پايان از ذكر نكته اى ناگزيريم ، و آن اينكه سنگ و خاك « مسجودٌ عليه » است و نه « مسجودٌ له » ( بر آن سجده مى شود ; به آن سجده نمى شود ) . گاه به غلط تصور مى شود كه شيعه براى سنگ سجده مى كند ! در حاليكه او ، بسان همه مسلمانان ، تنها براى خدا سجده كرده و به عنوان اظهار خضوع و تذلّل در پيشگاه الهى ، پيشانى به خاك مى سايد و در دل مى گويد : « أين التّراب وربّ الأرباب » .

اصل يكصد و چهل و چهارم
بر هر مسلمانى لازم است در شبانه روز پنج بار نماز بگزارد كه اوقات شرعى آنها در قرآن و سنت بيان شده است : از ظهر تا غروب وقت نماز ظهر
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخارى : 1/101 ; صحيح مسلم : 1/109 .

و عصر است ; از مغرب تا نيمه شب وقت نماز مغرب و عشا ; و از طلوع فجر تا طلوع آفتاب نيز وقت نماز صبح .
شيعه معتقد است از ظهر تا غروبْ وقت مشترك دو نماز است ، جز اينكه به مقدار چهار ركعت از اول وقت ، مخصوص نماز ظهر و به مقدار چهار ركعت از آخر وقت ، مخصوص نماز عصر مى باشد . بنابراين ، غير از دو وقت اختصاصى مذكور ، انسان مى تواند هر دو نماز را در فاصله مزبور هر وقت خواست انجام دهد و از وقت فضيلت آن صرف نظر كند ; هر چند بهتر آن است كه آن دو را از هم جدا كند و هر يك را در وقت فضيلت خود كه بعداً بيان مى شود انجام دهد(1) .
امام باقر (عليه السلام) مى فرمايد :
« إذا زالت الشمسُ دَخَلَ الوقتانِ الظهرُ وَالعصرُ وإذا غابت الشمسُ دخل الوقتان المغربُ والعشاءُ الآخرة »(2)
آنگاه كه خورشيد به وسط آسمان رسيد وقت انجام دادن نماز ظهر و عصر فرا مى رسد و آنگاه كه خورشيد غروب كرد هنگام انجام نماز مغرب و عشا خواهد بود .
امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد :
« إذا زالتِ الشمسُ فقد دخل وقتُ الظهرِ والْعصرِ جميعاً إلاّ انّ هذه قبل هذه ، ثمّ أنت في وقت منهما جميعاً حتى تغيب الشمس »(3) .
هنگامى كه خورشيد به حدّ زوال رسيد وقت نماز ظهر و عصر فرا مى رسد ; جز آنكه نماز ظهر قبل از نماز عصر انجام مى گيرد . آنگاه تو آزادى كه آن دو را در هر وقتى
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ وقت فضيلت ظهر از اول زوال شمس تا وقتى است كه سايه شاخص به اندازه خود شاخص باشد . وقت فضيلت عصر نيز وقتى است كه سايه شاخص دو برابر مقدار خود شاخص باشد .
2 ـ وسائل الشيعه : ج 3 ، أبواب مواقيت ، باب 4 ، روايت 1 .
3 ـ وسائل الشيعه : ج 3 ، أبواب مواقيت ، باب 4 ، روايت 4 و 6 .

خواستى بخوانى تا زمانى كه خورشيد غروب كند .
امام باقر (عليه السلام) از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) حكايت مى كند كه آن حضرت نماز ظهر و عصر را بدون هيچ عذر و علتى با هم به جاى آورد(1) .
اصولاً جواز جمع ميان دو نماز در برخى از موارد ، مورد اتفاق همه فقهاى اسلام قرار دارد . در عرفه و مزدلفه همه فقها جمع ميان نماز ظهر و عصر يا مغرب و عشا را جايز مى دانند ، همچنانكه گروه زيادى از فقهاى اهل سنت جمع بين دو نماز را در سفر مجاز مى شمردند . تمايز شيعه از ديگران آن است كه گام فراتر نهاده و با استناد به ادلّه فوق ( در عين قبول افضليت انجام نمازها در وقت فضيلت خويش ) جمع ميان دو نماز را مطلقاً جايز مى داند . حكمت اين امر نيز ، همان گونه كه در احاديث بيان شده است ، تسهيل امر بر مسلمانان است ، و خود پيامبر گرامى در موارد زيادى بدون عذر ( مانند سفر ، بيمارى و غيره ) بين دو نماز جمع مى كرده تا كار را براى امت آسان سازد ، كه هر كس بخواهد بين نمازها جمع كند و هر كس بخواهد آنها را جدا از يكديگر انجام دهد .
مسلم در صحيح خود نقل مى كند كه « صلّى رسولُ الله الظهرَ والعصرَ جميعاً والمغربَ والعشاءَ جميعاً في غير خوف ولا سفر »(2)
رسول خدا نماز ظهر و عصر و نيز نماز مغرب و عشا را با هم به جاى آوردند ، بدون اينكه خوفى از دشمن داشته و يا در سفر باشند .
در برخى از روايات به حكمت اين عمل اشاره شده است ، چنانكه در يك روايت مى خوانيم :
« جَمَعَ النبيّ (صلى الله عليه وآله) بين الظهر والعصرِ وبين المغرب والعشاء فقيل له في ذلك
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ وسائل الشيعه : ج 3 ، أبواب مواقيت ، باب 4 ، روايت 4 و 6 .
2 ـ صحيح مسلم : 2/151 ، باب الجمع بين الصلاتين في الحضر .

فقال صنعتُ هذا لئلاّ تحرج أُمّتي »(1) .
پيامبر (صلى الله عليه وآله) نماز ظهر و عصر و نيز مغرب و عشا را با هم به جاى آورد . علت اين امر از ايشان سؤال شد ، فرمود : چنين كردم تا امّتم به رنج و سختى نيفتند .
رواياتى كه در باره اقدام رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به جمع بين دو نماز ، در صحاح و مسانيد وارد شده ، متجاوز از بيست و يك روايت است كه بخشى از آنها مربوط به سفر ، و بخش ديگر در غير سفر و مرض و وقت بارانى است . در برخى از آنها به حكمت جمع ميان نمازها ، كه همان آسان شدن امر بر مسلمانان مى باشد ، اشاره شده است و فقهاى شيعه از همين تسهيل استفاده كرده جمع بين دو نماز را مطلقاً جايز شمرده اند . كيفيت جمع نيز به همان نحوى است كه همه مسلمانان در عَرَفه و مزدلفه يا در سفر جمع مى كنند .
گاهى تصور مى شود مقصود از جمع اين است كه نماز اول را در آخرين وقت ( فضيلت ) آن ( مثلاً هنگام رسيدن سايه شاخص به اندازه خود ) ، و نماز دوم را در اولين وقت عصر بخواند . با اين كار ، فرد نمازگزار در حقيقت هر دو نماز را در وقت خود خوانده است ، گرچه يكى در پايان وقت و ديگرى در آغاز آن انجام گرفته است .
اين پندار با ظاهر روايات مخالف است . زيرا همان طور كه گفته شد ، كيفيت جمع ميان دو نماز همان است كه همه مسلمانان در عرفه و مزدلفه انجام مى دهند ، بدين گونه كه در عرفه هر دو نماز را در وقت ظهر ، و در مزدلفه هر دو را در وقت عشا مى خوانند . بنابراين ، جمعى كه در لسان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) آمده است بايد ناظر به چنين جمعى باشد ، نه جمعى كه يكى از نمازها در آخر وقت
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ شرح زرقانى بر موطأ مالك ، ج 1 ، باب الجمع بين الصلاتين في الحضر والسفر ، ص 294 .

و ديگرى در اول وقت صورت پذيرد .
گذشته از اين ، در برخى از رواياتْ حكمت جمع بين دو نماز ، توسعه و تسهيل بر امت معرفى شده است ، و در برخى ديگر رفع حرج ; و اين امر ، در صورتى تحقق مى پذيرد كه دست نمازگزار در جمع صلاتين باز باشد ، يعنى بتواند نماز ظهر و عصر يا مغرب و عشا را ( در دايره وقت واسع آنها ) در هر زمان كه خواست بخواند تا رفع حرج گردد . علاوه ، بر اساس اين نوع تفسير از جمع ، بايد گفت كه پيامبر چيز جديدى نياورده ، زيرا يك چنين جمعى ، قبل از عمل پيامبر نيز جايز بود و هر مسلمانى مى توانست ظهر را در آخر وقت و عصر را نيز در نخستين وقت آن به جا آورد .
فقهاى شيعه در باره جمع ميان دو نماز و ادله آن ، رساله هاى گسترده اى دارند كه علاقمندان مى توانند به آن رجوع نمايند .

اصل يكصد و چهل و پنجم
فقه شيعه بر اساس رهنمودهاى كتاب و سنت ، قائل به صحت دو نوع ازدواج است : « ازدواج دائم » كه نياز به توضيح ندارد ، و « ازدواج موقت » يا « متعه » كه كيفيت آن به شرح زير است :
زن و مردى كه هيچ مانع شرعى ( از نسب و رضاع و غيره ) بر سر راه ازدواج آنان وجود ندارد پس از تعيين مهريّه ، براى مدتى معين با يكديگر پيوند زناشويى برقرار مى سازند و پس از انقضاى مدت بدون اجراى صيغه طلاق از يكديگر جدا مى شوند . ضمناً چنانچه فرزندى از آن دو متولد شد ، فرزند شرعى آنان بوده و از هر دو ارث مى برد . زن نيز پس از انقضاى مدت بايد عده شرعى نگهدارد ، و اگر حملى داشته باشد بايد تا تولد نوزاد صبر كرده و از ازدواج با شخص ديگر خوددارى ورزد .
ازدواج موقت ماهيتاً با ازدواج دائم يكى بوده و كليه احكامى كه بر دومى جارى است بر اولى نيز مترتب است . تفاوت مهمى كه بين اين دو ازدواج وجود دارد در دو مطلب زير خلاصه مى شود :
1 . تعيين مدت در ازدواج موقت ;
2 . عدم وجوب پرداخت نفقه در آن .
چنانچه از اين دو مطلب بگذريم تفاوتهاى ديگر آنچنان جزئى است كه چندان فاصله اى ايجاد نمى كند .
از آنجا كه اسلام ، آيين خاتم و جامع است ، براى حل مشكل بحرانهاى جنسى چنين طرحى را تجويز كرده است . جوانى را در نظر بگيريم كه در خارج از كشور مشغول تحصيل يا كار است و توانايى ازدواج دائم را ندارد . در اين صورت تكليف او چيست ؟ پيداست كه جوان مزبور بايستى يكى از سه راه زير را برگزيند :
الف ـ خويشتن دارى و محروم ساختن خود از تمتع جنسى ;
ب ـ ايجاد رابطه نامشرو با زنان فاسد و بيمار ;
ج ـ استفاده از ازدواج موقت با زنى پاكدامن ، تحت شرايط خاصى كه در عين رفع مشكل ، هزينه اى براى او ايجاد نكند .
پيداست كه در مثال فوق ، راه چهارمى وجود ندارد كه جوان ياد شده از آن بهره گيرد ( البته به آن معنا نيست كه ازدواج موقت ، مخصوص چنين شرايطى است ، ولى در عين حال چنين مواردى مى تواند حاكى از حكمت تشريع اين حكم باشد ) .
ضمناً بايد توجه داشت كه فقهاى ديگر مذاهب نيز نوعى از ازدواج دائمى
ــ[303]ــ
را تأييد مى كنند كه واقعيت آن همان ازدواج موقت است ، و آن اين است كه زن و مردى به صورت دائم با هم ازدواج مى كنند ولى يكى از آنان يا هر دو مى دانند كه بايستى پس از مدتى به صورت طلاق از هم جدا شوند . تجويز چنين ازدواجى درست تجويز ازدواج موقت است و فقط در نام با آن فرق دارد .
كتاب خدا و سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، حاكى از مشروعيت ازدواج موقت ( متعه ) است . قرآن كريم مى فرمايد :
فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً (1)
هرگاه عقد تمتّعى با زنان برقرار كرديد ، مهريه آنان را بپردازيد .
اكثريت به اتفاق مفسران ، نزول اين آيه را مربوط به ازدواج موقت دانسته اند . اصولاً در اين مطلب كه در اسلام چنين ازدواجى تشريع شده ، جاى هيچ ترديدى نيست ، اگر اختلافى باشد در باره منسوخ شدن يا نشدن است . روايات فريقين حاكى است كه اين حكم منسوخ نشده و تنها به جهانى در عصر خليفه دوم از اجراى اين حكم جلوگيرى شده است . از قضا سخن خليفه نيز حاكى از جواز و رواج متعه در عصر پيامبر (صلى الله عليه وآله) بوده ومى رساند كه در اين منع جز رأى شخصى وى ، جهت ديگرى در كار نبوده است . زيرا وى چنين گفت :
« أيّها النّاس ثلاثٌ كُنّ على عهدِ رسولِ الله أنا أنهى عنهُنَّ وَأُحَرِّمهنَّ وأُعاقِبُ عليهنّ وهي متعة النساء ومتعة الحجّ وحيّ على خير العمل »(2) .
اى مردم سه چيز در زمان رسول خدا معمول بود كه من از آنها نهى مى كنم و هر كس را كه مرتكب آنها گردد مورد عقاب و كيفر قرار مى دهم . آن سه چيز عبارت است از متعه زنان ، متعه حج ، و حى على خير العمل .
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نسا/24 .
2 ـ شرح تجريد قوشجى ، مبحث امامت ، ص 464 ، و غيره .

شگفت اينجاست كه نهى خليفه درباره مورد نخست و مورد اخير تاكنون به قوّت خود باقى مانده ، ولى متعه حج ـ بر خلاف نظر خليفه ـ مورد عمل همه مسلمانان قرار دارد ! ( مقصود از متعه حج آن است كه زائر خانه خدا ميان عمره و اعمال حج از حال احرام بيرون آيد ، و محرّمات احرام بر او حلال شود ) .
گواه روشن بر اين مطلب كه پيامبر از متعه نهى نكرده ، اين است كه بخارى از عمران بن حصين نقل مى كند كه مى گويد : « آيه متعه در كتاب خدا نازل شد ، ما هم با رسول خدا به آن عمل نموديم . هرگز آيه اى در تحريم آن نازل نشد و پيامبر از آن نهى نكرد تا درگذشت . آنگاه فردى به رأى خويش در باره آن سخن گفت » ( مقصود تحريم متعه توسط خليفه دوم است )(1) .

اصل يكصد و چهل و ششم
نماز گزاردن به صورت دست بسته ( قبض يا تكفير ) ، در فقه اماميه بدعت و حرام است . اميرمؤمنان مى فرمايد :
لا يَجْمَعُ المسلمُ يَدَيْهِ في صَلاتِهِ وهو قائمٌ بينَ يَدَيِ الله يُشَّبَّه بأهلِ الكُفرِ من المجوس »(2) .
نمازگزار دستهاى خود را در حاليكه در برابر خدا ايستاده است روى هم قرار ندهد كه با اين عمل ، شيوه مجوسيان كافر را حكايت مى كند .
ابو حميد ساعدى ، صحابى بزرگ ، براى گروهى از صحابه كه در ميان آنان ابوهريره دوسى ، سهل ساعدى ، ابو اسيد ساعدى ، ابو قتاده ، حارث بن
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نزلت آية المتعة في كتاب الله فعملنا بها مع رسول الله ولم ينزل قرآن يحرِّمها ولم ينه عنها حتى مات ، قال رجل برأيه ما شاء ( صحيح بخارى : 6/27 ، بخش تفسير ، ذيل آيه 196 از سوره بقره ) .
2 ـ وسائل الشيعة ، ج 4 ، باب 15 از ابواب قواطع نماز ، حديث 7 .

ربعى ومحمد بن مسلمه نيز حضور داشتند ، كيفيت انجام نماز را از رسول خدا حكايت كرد و نيز از مستحبات ريز و درشت آن نام برد ، ولى از چنين عملى ( دست روى دست نهادن در نماز ) سخن به ميان نياورد(1) . بديهى است اگر شيوه پيامبر ولو احياناً چنين بود ، او يادآور مى شد ، و يا حاضران تذكر مى دادند . مشابه حديث ساعدى ، از زبان امام صادق (عليه السلام) به وسيله حماد بن عيسى نيز در كتابهاى حديثى ما نقل شده است(2) .
از حديث سهل بن سعد استفاده مى شود كه دست بسته نماز خواندن ، بعد از پيامبر به وجود آمده است ، زيرا مى گويد :
« كانَ النّاسُ يُؤمرون » :
به مردم دستور مى دادند . چه ، اگر اين كار دستور پيامبر بود ، آن را به پيامبر نسبت مى داد(3) .

اصل يكصد و چهل و هفتم
صلاة « تراويح » به پيروى از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) از مستحبات مؤكد است . فقه شيعه مى گويد : مستحب است انسان در مجموع شبهاى ماه رمضان هزار ركعت نماز بگزارد . ولى برگزارى اين نمازها به جماعت ، بدعت است و بايد به صورت فُرادى در مسجد و بيشتر در خانه برگزار شود . زيد بن ثابت از پيامبر (صلى الله عليه وآله) نقل مى كند كه نمازگزاردن مرد در خانه افضل از نمازگزاردن او در
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بيهقى ، سنن : 2/72 ، 73 ، 101 ، 102 ; ابو داود سنن : 1/194 ، باب افتتاح الصلاة ، حديث 730 ، 736 ; ترمذى ، سنن : 2/98 ، باب صفة الصلاة .
2 ـ وسائل الشيعة : 4 ، باب 1 از ابواب افعال الصلاة ، حديث 81 .
3 ـ فتح البارى : 2/224 وسنن بيهقى : 2/28 .

مسجد است ، مگر نماز واجب كه مستحب است آن را در مسجد بخواند(1) .
امام باقر (عليه السلام) مى فرمايد : نمازهاى مستحبى را نمى توان با جماعت خواند ، و هر نوع بدعت در دين مايه گمراهى بوده و عاقبت آن آتش است .
امام رضا (عليه السلام) نيز در رساله خود كه پيرامون عقايد و اعمال يك فرد مسلمان نگاشته ، يادآور شده است كه نماز مستحب را نمى توان به جماعت خواند ، و اين كار بدعت است(2) .
از بررسى تاريخچه برگزارى نماز تراويح به صورت جماعت ، كه در ميان اهل سنت متداول است ، روشن مى شود كه اجتهاد به رأى ، به اين عمل مشروعيت بخشيده ، تا آنجا كه آن را بدعت حسنه ناميده است . در اين مورد طالبين مى توانند به مدارك ياد شده در پاورقى مراجعه نمايند(3) .

اصل يكصد و چهل و هشتم
همه فقهاء اسلام معتقدند كه تمام غنايم جنگى ميان جهانگردان تقسيم مى شود ، مگر يك پنجم آن كه بايد در موارد خاصى مصرف شود كه در آيه كريمه قرآن وارد شده است چنانكه مى فرمايد :
وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِن شَيْء فَأَنَّ للهِِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ . . . (4)
بدانيد آنچه راكه به غنيمت مى گيريد ، يك پنجم بن ، از آن خدا و رسول او ،
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ طوسى : خلاف ، كتاب صلاة ، مسئله 268 .
2 ـ صدوق ، عيون اخبار الرضا : 2/124 .
3 ـ قسطلانى ، ارشاد السارى : 3/226 ; عينى ، عُمدة القارى 110/126 ; شاطبى ، الاعتصام : 2/291 .
4 ـ انفال/41 .

و خويشاوندان وى ، و يتيمان و تهى دستان و در راه ماندگان است . . .
تفاوتى كه فقيهان شيعه با ديگر فقهاء دارند اين است كه گروه دوم خمس را منحصر به غنيمت جنگى دانسته و در غير آن قابل به چنين فريضه اى نيستند . و دليل آنان اين است كه اين آيه در مورد غنيمت جنگى وارد شده است .
ولى اين مطلب از دو نظر صحيح نيست .
اوّلاً : در لغت عرب به هر چيزى كه انسان به آن دست يابد ، غنيمت گفته مى شود ، و اختصاص به غنيمت جنگى ندارد ، چنانكه ابن منظور مى گويد : « الغنم الفوز بالشيء من غير مشقّة »(1) .
غنيمت ، دست يافتن به چيزى است بدون مشقّت .
گذشته از اين قرآن نيز آن را در نعمت هاى بهشتى بكار برده مى فرمايد : فَعِندَ اللهِ مَغَانِمُ كَثِيرَةٌ (2)
نزد خدا پاداشهاى بزرگى است .
اصولاً « غنيمت » در برابر « غرامت » است ، هرگاه انسانى بدون بهره گيرى از چيزى محكوم به پرداخت مبلغى شود ، نام آن غرامت ، و آنگاه كه نفعى به دست آورد ، غنيمت نام دارد .
بنابراين ، تخصيص آيه به غنايم جنگى دليلى ندارد و نزول آيه در غنايم جنگى « بدر » دليل بر اختصاص نيست ، و قانون تخميس درآمدها قانونِ كلى است و مورد نزول آيه مخصص نيست .
وثانياً : در برخى از روايات وارد شده است كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) پرداخت
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ لسان العرب ، كلمه غَنَم . قريب به اين معناست كلام ابن اثير در النهاية ، و كلام فيروزآبادى در قاموس اللغة .
2 ـ نسا/94 .

خمس را از هر نوع درآمد واجب كرده است . آنگاه كه گروهى از قبيله عبدالقيس حضور او رسيدند و گفتند : ميان ما و شما ، مشركان حايل و مانع اند ، و ما فقط در ماههاى حرام ( كه امنيت برقرار است ) مى توانيم نزد شما بياييم ، دستوراتى را كه در سايه عمل به آن وارد بهشت گرديم و ديگران را نيز به آن دعوت كنيم ، بيان فرما ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : شما را به ايمان فرمان مى دهم ، آنگاه در تفسير ايمان فرمود :
« شهادة أن لا إله إلاّ الله ، وإقام الصلاة ، وإيتاء الزكاة ، وتعطوا الخمس من المَغْنَم »(1) .
شهادت بر يگانگى خدا ، و برپا داشتن نماز ، و پرداختن زكات و اينكه يك پنجم درآمدها را بپردازيد .
مسلماً غنيمت در اين حديث درآمدهاى غير جنگى است ، زيرا مى گويند : ما در نقطه اى هستيم كه دسترسى به پيامبر نداريم ، يعنى از ترس مشركان نمى توانيم به مدينه بياييم ، اين گونه افراد كه در محاصره مشركان بودند توانايى جهاد با مشركان را نداشتند تا خمس آن را بپردازند .
علاوه بر اين روايات ائمّه اهل بيت (عليهم السلام) بر لزوم پرداخت خمس از هرگونه درآمد تصريح كرده و نقطه ابهامى باقى نگذاشته است(2) .
اينها يك رشته از فروع فقهى است كه شيعه در باره آنها نظر و رويّه اى خاص را برگزيده است . البته اختلاف شيعه با ديگران در مسئله فروع منحصر به موارد ياد شده نيست ، وفى المثل در ابواب خمس ، وصيت و ارث(3) نيز اختلاف
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخارى : 4/250 .
2 ـ وسائل الشيعة : ج 6 ، كتاب خمس ، باب اوّل .
3 ـ وصيت به ارث از نظر شيعه نافذ است ولى از نظر اهل سنت نافذ نيست . عول و تعصب در احكام ارث در فقه شيعه باطل و مشكل در آن دو مورد ، از طريق ديگرى حل مى شود كه مشروح آن در كتابهاى فقهى آمده است .

نظر وجود دارد ، ولى گذشته از اشتراك شيعه با ديگران در كليّات احكام ، تدريس فقه به صورت تطبيقى و بويژه توجه به آرا و نظريات مستدل خاندان وحى (عليهم السلام) ، مى تواند از همين مقدار فاصله اهل سنت با شيعيان نيز بكاهد .

اصل يكصد و چهل و نهم
تمدن اسلامى مرهون تلاشهاى بىوقفه امت اسلامى است . آنان با داشتن مليتهاى گوناگون در سايه ايمان و عقيده ، در اسلام و خدمت به آن ذوب شدند و همه تلاش خود را در مسير پيشبرد اهداف عالى اسلام بكار گرفتند ، و در نتيجه تمدنى را پايه گذارى كردند كه هم اكنون جامعه بشرى مرهون بن تمدن درخشان است .
در اين ميان ، شيعه در برافراشتن بناى شكوهمند تمدن اسلامى نقش مؤثرى داشته است ، كافى است در اين جا كتابهاى مربوط به علوم و تمدن اسلامى را ورق بزنيم كه همه جا نام دانشمندان شيعه مى درخشد .
در ادبيات و علوم ادبى ، كافى است كه پايه گذار آن اميرمؤمنان على (عليه السلام)بوده و ادامه دهنده راه او شاگردش ابو الأسود دوئلى ، و پس از آن شخصيت هاى شيعى كه غالباً در عراق مى زيستند ، مانند : مازنى ( متوفاى /248 ) ، ابن سكيت ( متوفاى /244 ) ابو اسحاق نحوى ( از ياران امام كاظم (عليه السلام) ) ، خليل بن احمد فراهى مؤلف كتاب « العين » ( متوفاى /170 ) ، ابن دريد مؤلف « الجمهرة » ( متوفاى /321 ) و صاحب بن عبّاد ، مؤلف كتاب « المحيط » ( متوفاى /386 ) ، آنان و صداها اديب شيعى كه هر يك در عصر خود استوانه لغت و نحو و صرف و يا شعر و عروض بودند .
در علم تفسير ، اوّلين مفسر پس از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) امير مؤمنان (عليه السلام) و ائمه اهل بيت (عليهم السلام) و پس از آنان عبدالله بن عباس ( متوفاى /68 ) و ديگر شاگردان آنان بوده اند . و در طول چهارده قرن ، صدها تفسير بر قرآن به صورت هاى مختلف نوشته اند و ما سير تاريخى تفسيرنگارى شيعه را در مقدمه « تبيان » شيخ طوسى به تفصيل نگاشته ايم .
در علم حديث ، شيعه بر ديگر فرق اسلامى تقدم داشته و سنت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را ، روزى كه نوشتن حديث در عصر خلفا ممنوع بود ، با نوشتن و مذاكره ، حفظ كردند . در اين باره مى توان از « عبدالله بن ابى رافع » ، « ربيعة بن سميع » و « على بن أبى رافع » از ياران امام على (عليه السلام) و سپس شخصيتهاى از شاگردان امام سجاد و حضرت صادق و باقر (عليهما السلام) ياد كرد .
رُشد حديث در عصر حضرت صادق (عليه السلام) به جايى رسيد كه حسن بن على الوشّاء مى گويد : و من در مسجد كوفه نهصد محدّث را ديدم كه همگان مى گفتند : حدثنى جعفر بن محمد (عليهما السلام)(1) در قلمرو فقه ، در مكتب پيشوايان اهل بيت (عليهم السلام) مجتهدان برجسته اى تربيت شده اند مانند : ابان بن تغلب ( متوفاى / 141 ) ، زرارة بن اعين ( متوفاى / 150 ) ، محمد بن مسلم ( متوفاى / 150 ) ، صفوان بن يحيى بجلى مؤلف سى كتاب ( متوفاى / 210 هـ ) و صدها مجتهد توانا ومحقّق مانند شيخ مفيد ، وسيد مرتضى وشيخ طوسى و ابن ادريس و محقّق حلّى وعلامه حلّى كه آثار گرانبهايى از خود به يادگار نهاده اند .
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نجاشى ، شماره 79 .

شيعه نه تنها در اين علوم تلاشگر و خدمتگزار بوده ، بلكه در ديگر علوم مانند تاريخ و مغازى ، رجال ودرايه ، شعر و ادب نيز خدمات شايانى را به جهان اسلام عرضه كرده است كه ذكر نام و اسامى آنان در اين مختصر نمى گنجد .
آنچه گفته شد مربوط به علوم نقلى است ، ولى در علوم عقلى مانند كلام و فلسفه بر تمام مذاهب ، تقدم داشته اند ، زيرا شيعه بيش از تمام فرقه هاى اسلامى به عقل بها داده است . و با الهام از گفتارهاى اميرمؤمنان و فرزندان معصوم او (عليهم السلام) در تبيين عقايد اسلامى بيش از حد كوشش كرده ، و متكلمان عاليقدر و فلاسفه بزرگ به جهان اسلام تحويل داده است ، وكلام شيعى يكى از پربارترين مكاتب كلام اسلامى است كه علاوه بر كتاب و سنت از عقل و خرد به نحو شايسته بهره مى گيرد .
يكى از پايه هاى تمدن علمى ، شناخت عالم طبيعت و قوانين آن است ، و در عصر حضرت صادق (عليه السلام) شاگرد نامدار او جابر بن حيان در علوم طبيعى به پايه اى رسيد كه او را امروز پدر علم شيمى مى نامند .
و در تدوين علوم جغرافيا ، احمد بن ابى يعقوب ، معروف به يعقوبى ( متوفاى / 290 ) نخستين جغرافى دانى است كه كشور پهناور اسلامى را زير پا نهاد و كتابى به نام « البلدان » نگاشت .
اين تلاش همه جانبه توسط دانشمندان شيعه از قرن نخست هجرى تا به امروز ادامه داشته و در اين راه حوزه ها و مدارس و دانشگاههاى فراوانى تأسيس كرده اند كه پيوسته در راه علم و دانش خدمتگزار بشريت بوده است . آنچه گفته شد اشاره اى گذرا به نقش شيعه در علم و تمدن اسلامى بود ، براى
ــ[312]ــ
آگاهى بيشتر به كتابهاى مربوط به اين موضوع رجوع فرماييد(1) .

اصل يكصد و پنجاهم
شيعه اماميّه ، اختلاف در فروع را مانع از اخوّت اسلامى و وحدت صفوف مسلمين در برابر استعمار نمى داند و همچنين معتقد است كه با برگزارى مناظرات و مذاكرات علمى در محيط آرام ، مى توان به بسيارى از مشكلات و اختلافات فكرى و فقهى ( كه احياناً مانع اتحاد و همبستگى سياسى مسلمين جلوه مى كند ) خاتمه بخشيد . اصولاً اختلاف در سلايق و افكار ، غريزىِ بشر بوده و بستن باب نِقاش و مذاكره علمى بر روى انديشمندان ، مايه مرگ علم و دانش ، و ميرايىِ تفكر و انديشه است . از اين روى بزرگان ما در تمام اعصار كوشيده اند كه با طرح مباحط عليم و عقيدتى به روشن ساختن حقايق بپردازند و عملاً نيز از هر نوع اتحاد و همدلى مسلمين بر ضدّ دشمنان قسم خورده اسلام همواره استقبال كرده اند .
و شعار همه متفكران و مصلحان شيعه اين است كه :
« بُنى الإسلامُ على دعامتين : كلمةُ التوحيد ، وتوحيدُ الكلمة » .
اسلام بر درو پايه استوار گرديده است :
1 . يكتاگرايى و يكتاپرستى
2 . اتحاد و همبستگى .
* * *
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ فهرست ابن نديم ، رجال نجاشى ، فهرست شيخ طوسى ، تأسيس الشيعة ، الذريعة إلى تصانيف الشيعة ، أعيان الشيعة ، وجلد ششم از بحوث فى الملل والنحل وكتب ديگر .

پرورگارا ، پرچم اسلام را در سرتاسر جهان به اهتزاز در آور ! تفرقه افكنان را كه به سود استعمارگران عمل مى كنند نابود فرما ! و بر توانايى و قدرتمندى مسلمانان در برابر مشركان و منافقان و خود باختگان بيفزا ، و ما را به راه راست هدايت فرما !
بمنّك وكرمك

كتابنامه

ـ پس از قرآن مجيد .
1 . ارشاد السارى لشرح صحيح البخاري ; ابن حجر قسطلانى ، احمد بن محمد ( م 923 هـ ) ، 8ج ، دار احياء التراث العربى ، بيروت ، افست بى تا .
2 . الاعتصام ; شاطبى ، ابو اسحاق ابراهيم بن موسى غرناطى ( م 790 هـ ) دار الفكر .
3 . اعتقادات ; صدوق ، محمد بن على بن الحسين ( ابن بابويه ) قمى ( م 381 هـ ) ، چاپخانه آفتاب ، تهران ، 1371 هـ .
4 . الإلهيات ; سبحانى ، جعفر ، 2ج ، الدار الإسلامية ، بيروت ، 1410 هـ/ 1989 م .
5 . امالى ; صدوق ، محمد بن على بن الحسين ( ابن بابويه ) قمى ( م 381 هـ ) ، مؤسسه الأعلمى بيروت ، 1400 هـ .
6 . الإمامة والسياسة ; ابن قتيبه ، عبدالله بن مسلم ( م 276 هـ ) ، 2ج ، المكتبة التجارية الكبرى ، قاهره ، افست بى تا .
7 . اوائل المقالات فى المذاهب والمختارات ; مفيد ، محمد بن محمد بن نعمان (م 413 هـ ) ، مكتبه حقيقت ، تبريز ، 1371 هـ .
8 . انيست الاعلام ; فخرالإسلام ، محمد صادق اورموى ( م 1327 هـ ) ، 2ج ، تهران ( سنگى ) ، افست بى تا .
ــ[318]ــ
9 . بحارالأنوار ; مجلسى ، محمد باقر ( م 1111 هـ ) ، 110ج ، مؤسسة الوفاء ، بيروت ، 1403 هـ .
10 . تاريخ بغداد ; خطيب بغدادى ، احمد بن على ( م 463 هـ ) ، 14ج ، المكتبة السلفية ، مدينه منوره ، افست بى تا .
11 . تاريخ الخلفا ; سيوطى ، عبدالرحمن بن أبى بكر ، ( م 911 هـ ) دار الجليل ، بيروت ، 1408 هـ/1988 م .
12 . تاريخ الرسل والملوك ; طبرى ، محمد بن جرير ، ابى جعفر ، ( م 310 هـ ) ، 13ج ، دارالفكر ، بيروت 1407 هـ/ 1987 هـ .
13 . تفسير القرآن العظيم ; ابن كثير ، اسماعيل ، ابى الفداء ، ( م 774 هـ ) ، 7ج ، دارالفكر ، بيروت ، 1403هـ/1983 م .
14 . تمدن اسلام و عرب ; تمدن اسلام و عرب ; گوستاولوبون ، ترجمه فارسى سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى ، چاپخانه علمى ، تهران ، 1334 ش .
15 . تنزيه الأنبياء ; سيد مرتضى علم الهدى ( 355 ـ 436 ) ، چاپ تبريز ، سنگى 1290 هـ .
16 . التوحيد ; صدوق ، محمد بن على بن الحسين ( ابن بابويه ) قمى ، ( م 381 هـ ) مكتبة الصدوق ، تهران ، 1387 هـ .
17 . تهذيب الأُصول ; سبحانى ، جعفر ، 2ج ، مؤسسة النشر الإسلامى ، قم ، 1405 هـ/1363 ش .
18 . جامع الأُصول فى احاديث الرسول ; ابن اثير جزرى ( م 606 هـ ) ، 11ج ، دارالفكر ، بيروت ، 1403 هـ/ 1983 م .
19 . جامع البيان فى تفسير القرآن ; طبرى ، محمد بن جرير ( أبى جعفر ) ( م 310 هـ ) ، 30ج ، دار المعرفة ، بيروت ، 1400 هـ/1980 م .
ــ[319]ــ
20 . الحكمة المتعالية فى الأسفار الأربعة ; صدرالدين الشيرازى ( م 1050 هـ ) ، 9ج ، دار احياء التراث العربى ، بيروت ، 1981 م .
21 . حلية الأولياء ; ابى نعيم اصفهانى ، احمد بن عبدالله ( م 430 هـ ) ، 10ج ، دار الكتاب العربى ، بيروت ، 1387 هـ/1967 م .
22 . خصائص الإمام اميرالمؤمنين على (عليه السلام) ; نسائى ، احمد بن شعيب ( م 303 هـ ) ، تحقيق و نشر محمد باقر محمودى ، 1403 هـ/ 1983 م .
23 . الخصائص الكبرى ; سيوطى ، عبدالرحمن بن أبى بكر ، ( م 911 هـ ) .
24 . الخصال ; صدوق ، محمد بن على بن الحسين ( ابن بابويه ) قمى ( من 381 هـ ) منشورات جامعه مدرّسين ، قم 1403 هـ/ 1362 ش .
25 . الخلاف ; الطوسى ، محمد بن الحسن شيخ الطائفة ( م 460 هـ ) ، 6ج ، مؤسسة النشر الإسلامى ، قم 1416 هـ .
26 . الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور ; سيوطى ، عبدالرحمن بن أبى بكر ( م 911 هـ ) ، 8ج ، دارالفكر ، بيروت ، 1403 هـ/ 1983 م .
27 . رجال النجاشى ; نجاشى ، احمد بن على ( م 450 هـ ) ، 2ج ، دار الأضواء ، بيروت ، 1408 هـ/ 1988 م .
28 . روح المعانى فى تفسير القرآن . . . ; آلوسى ، محمود بغدادى ( م 1270 هـ ) ، 22ج ، دار احياء التراث العربى ، بيروت ، افست بى تا .
29 . سنن ابن ماجه ; ابن ماجه) ، محمد بن يزيد قزوينى ( م 275 هـ ) ، داراحياء التراث العربى ، بيروت ، 1395 هـ/ 1975 م .
30 . سنن بيهقى ; بيهقى ، احمد بن حسين بن على ( م 458 هـ ) ، 10ج ، افست دار صادر ، بيروت ، 1344 هـ .
31 . سنن ترمذى ; ترمذى ، محمد بن عيسى ( م 297 هـ ) ، 5ج ، دار احياء
ــ[320]ــ
التراث العربى ، بيروت ، افست بى تا .
32 . سنن دارمى ; دارمى ، عبدالله بن بهرام ( ج 255 هـ ) ، 2ج ، دارالفكر ، بيروت ، افست بى تا .
33 . السنّة ; احمد بن حنبل ( م 241 هـ ) ، دارالكتب العلمية ، بيروت 1405 هـ/ 1985 م .
34 . السيرة النبويّة ; ابن هشام ، عبدالملك بن ايوب حميرى ( م 213 يا 218 هـ ) ، 4ج ، دار احياء التراث العربى ، بيرووت ، افست بى تا .
35 . شرح الأُصول الخمسة ; عبدالجبار بن احمد ( م 415 هـ ) ، مكتبة وهبية ، قاهره ، 1408 هـ/ 1988 م .
36 . شرح تجريد ; شرح تجريد ; قوشجى ، على بن محمد ، علاء الدين ( م 879 هـ ) ، چاپ سنگى ، تبريز ، 1307 هـ .
37 . شرح الزرّقانى على موطّأ مالك ; زرقانى ، محمد بن عبدالباقى ( م 1122 هـ ) ، 4ج ، طبع عبدالحميد احمد حنفى ، قاهره ، افست بى تا .
38 . شرح عقائد صدوق ( تصحيح الاعتقاد ) ; مفيد ، محمد بن محمد بن نعمان ( م 413 هـ ) ، مكتبه حقيقت ، تبريز 1371 هـ .
39 . شرح المقاصد ; تفتازانى ، عمر اسعد الدين ( م 792 هـ ) چاپ بوسنوى ، استانبول ، 1305 هـ .
40 . الشفاء ; ابن سينا ، حسين بن عبدالله ، ابو على ( م 427 ) ، شيخ الرئيس ، انتشارات بيدار ، قم ، افست بى تا .
41 . صحيح بخارى ; بخارى ، محمد بن اسماعيل ( م 256 هـ ) ، 9ج ، دار احياء التراث العربى ، بيروت ، 1400 هـ .
42 . صحيح مسلم ; مسلم بن حجاج قشيرى نيشابورى ( م 261 هـ ) ، 8ج ،
ــ[321]ــ
دارالجبل ، بيروت ، افست بى تا .
43 . الصواعق المحرقة ; ابن حجر هيثمى مكّى ، شهاب الدين احمد ( م 974 هـ ) مكتبة القاهرة ، قاهره ، 1385 هـ .
44 . عمدة القارى شرح صحيح البخارى ; عينى ، محمود بن احمد ، بدرالدين ( م 855 هـ ) ، 22ج ، دارالفكر ، بيروت ، افست بى تا .
45 . عيون اخبار الرضا (عليه السلام) ; صدوق ، محمد بن على بن الحسين ( ابن بابويه ) قمى ( م 381 هـ ) مؤسسة الأعلمى ، بيروت ، 1404 هـ .
46 . الغدير ; امينى ، عبدالحسين احمد ( م 1390 هـ ) ، 11ج ، دارالكتاب العربى ، بييروت ، 1387 هـ .
47 . فتح البارى بشرح صحيح البخارى ; عسقلانى ، احمد بن حجر ( م 852 هـ ) ، 13ج ، داراحياء التراث العربى ، بيروت ، 1402 هـ .
48 . فتح القدير ; شوكانى ، محمد بن على صنعانى ( م 1250 هـ ) ، دار المعرفة ، بيروت ، افست بى تا .
49 . فجر الإسلام ; احمد امين مصرى ( م 1373 هـ ) .
50 . فرق الشيعة ; نوبختى ، حسن بن موسى ( م 310 هـ ) ، دارالاضواء ، بيروت ، 1404 هـ/ 1984 م .
51 . الكافى ; كلينى ، محمد بن يعقوب ( م 329 هـ ) ، ( اصول كافى ) ، 2ج ، دارصعب ـ دار التعارف ، بيروت ، 1401 هـ .
52 . كشف الغمّة فى معرفة الأئمّة ; إربلى ، على بن عيسى ( م 692 هـ ) ، دارالاضواء ، بيروت ، 1405 هـ .
53 . كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد ; علامه حلى ، حسن بن مطهر ( 648 ـ 726 ) ، مؤسسة النشر الإسلامى ، قم ، 1413 هـ .
ــ[322]ــ
54 . كفاية الأثر ; خزّاز قمى ، على بن محمد ( م قرن 4 هـ ) ، منشورات بيدار ، قم ، 1401 هـ .
55 . كمال الدين وتمام النعمة ; صدوق ، محمد بن على بن الحسين ( ابن بابويه ) قمى ( م 381 هـ ) ، مؤسسة النشر الإسلامى ، قم ، 1405 .
56 . كنز العمال فى سنن الأقوال والأعمال ; متقى هندى ، على بن حسام الدين ( 975 هـ ) ، 16ج ، مكتبة التراث الإسلامى ، حلب ، افست بى تا .
57 . مجمع البيان ; طبرسى ، فضل بن حسن ( م 548 هـ ) ، 5ج ، المكتبة العلمية الإسلامية ، تهران ، افست بى تا .
58 . محاسن التأويل ; قاسمى ، جمال الدين محمد ( م 1332 هـ ) ، 17ج ، دارالفكر ، بيروت ، 1398 هـ/ 1978 م .
59 . المستدرك على الصحيحين ; حاكم نيشابورى ، حافظ أبى عبدالله ( م 405 هـ ) ، 4ج ، دارالمعرفة ، بيروت ، افست بى تا .
60 . مسند احمد ; احمد بن حنبل ( م 241 هـ ) ، 4ج ، دار احياء التراث العربى ، بيروت ، افست بى تا .
61 . معانى الأخبار ; صدوق ، محمد بن على الحسين ( ابن بابويه ) قمى ( م 381 هـ ) ، دارالمعرفة ، بيروت ، 1399 هـ/ 1979 م .
62 . مفاتيح الغيب ( تفسير كبير رازى ) ; رازى ، فخرالدين ( م 606 هـ ) ، دارالكتب العلمية ، تهران ، افست بى تا .
63 المفردات فى غريب القرآن ; راغب اصفهانى ، حسين بن محمد ( م 502 هـ ) ، المكتبة المرتضوية ، تهران ، 1332 ش .
64 . مقالات الإسلاميين واختلاف المصلّين ; اشعرى ، ابوالحسن ، على بن اسماعيل ( م 324 هـ ) ، دار النشر فرانزشتايز ، ويسباون ، افست بى تا .
ــ[323]ــ
65 . مقاييس اللغة ; ابن فارس ، احمد بن زكريا ( م 395 هـ ) ، 6ج ، داراحياء الكتب العربية ، قاهره ، افست بى تا .
66 . الملل والنحل ; شهرستانى ، عبدالكريم ( م 548 هـ ) ، دارالكتب العلمية ، بيروت 1410 هـ/ 1990 م .
67 . المنار فى تفسير القرآن ; رشيد رضا ( م 1354 هـ ) ، 12ج ، دارالمنار ، قاهره ، 1373 هـ .
68 . مناقب ; خوارزمى ، موفق بن احمد بن محمد مكّى ( م 548 هـ ) مؤسسة النشر الإسلامى ، قم ، 1411 هـ .
69 . من لا يحضره الفقيه ; صدوق ، محمد بن على بن الحسين ، ( ابن بابويه ) قمى ( م 381 هـ ) ، 4ج ، دارالتعارف ، بيروت ، 1411 هـ/ 1990 م .
70 . المواعظ والاعتبار بذكر الخطط والآثار ( خطط مقريزية ) ; مقريزى ، تقى الدين ( م 845 هـ ) ، 2ج ، دار صادر ، بيروت ، افست بى تا .
71 . ميزان الاعتدال ; ذهبى ، محمد بن احمد ، شمس الدين ( م 748 هـ ) ، 4ج ، دارالمعرفة ، بيروت ، افست بى تا .
72 . الميزان فى تفسير القرآن ; طباطبائى ، سيد محمد حسين ، 20ج ، مؤسسة الأعلمى ، بيروت ، 1393 هـ/ 1973 م .
73 . نهج البلاغه ; رضى ، ابوالحسن محمد ( م 406 هـ ) ، ضبط و فهرست الدكتور صبحى الصالح ، بيروت ، 1387 هـ/ تهران 1395 م .
74 . وحى محمّدى ; منشى المنار رشيد رضا ( م 1354 هـ ) .
75 . وسائل الشيعة ; حرّ عاملى ، محمد بن حسن ( م 1104 هـ ) ، 20ج ، داراحياء التراث العربى ، بيروت ، 1043 هـ/ 1983 م .
76 . ينابيع المودّة ; قندوزى ، بابا خواجه حسينى ( م 1303 هـ ) ، مطبعه اختر ، استانبول ، 1301 هـ .