معاد در نهج البلاغه
مولف : احمد باقريان ساروى
 
پيشگفتار 
از آثار به جا مانده از گورستان هاى كهن ، چنين به دست مى آيد كه بشر، از آغاز پيدايش خود، زنده شدن مردگان را به نوعى باور داشته و به بازگشت آنان به صحنه زندگى معتقد بوده است . به همين جهت مرگ را پايان زندگى نمى دانسته است .
يك نمونه صدق گواه اين ادعا، وجود كشفياتى است كه اخيرا باستان شناسان در شهر سوخته انجام داده اند. اين مشكوفات نشان مى دهد كه مردم آن ديار، رستاخيز انسان ها را باور داشته ، و به اين منظور مردگان را با اشياء مورد علاقه شان به خاك مى سپردند. (1)
اين نكته ، موضوعى نيست كه ويژه شهر سوخته و يا سرزمين ايران باستان باشد، بلكه در جاى جاى كره خاكى هر كجا گورستانى تاريخى پيدا شده است آثار به جا مانده در درون آن گورها، بيانگر چنين باورى اصيل در ميان انسان هاى گذشته است ، از نژاد سفيد گرفته تا نژاد سرخ و زرد و سياه ، از آسيا گرفته تا اروپا و آفريقا و آمريكا.
هر چند اين باور مقدس در طول تاريخ ، دچار فراز و نشيب هايى شده و قهرا به خرافاتى آلوده شده است ، ولى اين آميختگى موجب از ميان رفتن اصالت آن نمى شود.
آيين مقدس و جهان شمول اسلام ، موضوع زنده شدن مردگان در روز واپسين را آن چنان روشن و آشكارا بيان نموده و به تنقيح همه جانبه آن پرداخته است كه جاى هر گونه ابهام و ترديد را از ميان برداشته ، و اين باور اصيل را از زنگارهاى جهل و خرافات تاريخى زدوده است .
در قرآن كريم و روايات ائمه طاهرين عليه السلام به صراحت ، حقيقت دنيا و آخرت ، عالم برزخ ، روز محشر، بهشت و دوزخ ، نعمت هاى بهشتى و كيفرهاى دوزخ به تصوير كشيده شده است .
نهج البلاغه كه قسمتى از سخنان و نامه ها و كلمات قصار امام اميرالمؤ منين على عليه السلام است داراى محورهاى گوناگون سياسى ، اخلاقى و اعتقادى است . هر چند معاد، موضوع اصلى اين كتاب را تشكيل نمى دهد، ولى از لابه لاى آن مى توان به خوبى و روشنى ابعاد گوناگون آن را دريافت .
از اين رو نگارنده بر آن شده است كه در اين باره تحقيقى به عمل آورد كه نتيجه اين تحقيق و بررسى چيزى است كه در برابر خوانندگان قرار گرفته ، و به ناممعاد در نهج البلاغهتقديم مى گردد.
اميد است اين اثر ناچيز گامى در راستاى معرفى گوشه اى از مباحث اعتقادى نهج البلاغه و نيز به دنبال آن ، شناخت يكى از باورهاى اصيل اسلامى به شمار آيد. و خوانندگان گرامى را بهره اى رسانيده و ذخيره اى براى روز حساب و نياز نگارنده باشد.
قم احمد باقريان ساروى 8/12/1380
بازگشت ، چگونه ؟! 
طبيعت ، داستان شگفت انگيزى دارد؛ بهاران فرا مى رسد، درختان پر شكوفه ، و زمين سرسبز و پرطراوت گرديده و جنگ هاى انبوه زمين را آرايش مى دهند، اندك اندك درختان ميوه ، ميوه خود را به بار مى نهند و با گذشت چند ماه و رسيدن فصل تابستان انواع ميوه ها با رنگ هاى گوناگون ، درختان را پوشانده و بر زيبايى طبيعت مى افزايند، تا اينكه پاييز فرا مى رسد، ميوه ها از درختان چيده شده و باد خزان به تدريج برگ هاى درختان را از تنه آن ها جدا نموده و بر روى زمين پراكنده مى كنند، و با فرا رسيدن زمستان سرد، ديگر از آن سبزى و طراوت زمين و جنگ ها اثرى باقى نمى ماند، جز درختانى به ظاهر بى جان و زمين گل آلود چيزى به چشم نمى خورد و به ديگر سخن ، طبيعت در زمستان مى ميرد. ولى با بازگشت فصل بهار، زندگى خود را باز مى يابد.
يعنى : معاد طبيعت فرا مى رسد و اين معاد، هر سال تجديد مى گردد.
انسان نيز روزى از مادر زاده مى شود و با گذشت سال هايى چند، به طراوت و شادابى و زيبايى جوانى مى رسد و بسان گل و برتر از آن در دامان خانواده شادى مى آفريند. تدريجا به دوران ميانسالى و از آن به دوران پيرى و كهولت مى رسد و در پايان ، مرگ را در آغوش مى گيرد و به زير خاك مى رود. و سرانجام او در درون خاك ، پوسيده شدن و خاك شدن است .
آيا انسان ها را نيز بازگشتى هست ؟ چگونه مى شود كه طبيعت را هر سال معادى باشد ولى انسان را بازگشتى نباشد؟
اين پرسش و ديگر پرسش هاى مربوط به معاد و زنده شدن انسان ها، پرسش هاى اساسى هستند كه على عليه السلام در نهج البلاغه به آنها پاسخ داده است . و نگارنده پاسخ ‌هاى آن حضرت را به شش فصل تقسيم نموده و به خوانندگان گرامى تقديم مى نمايد.
فصل اول : حقيقت دنيا 
بماند سال ها اين نظم و ترتيب
ز ما هر ذره خاك افتاده جايى
غرض نقشى است كه از ما باز ماند
كه هستى را نمى بينم بقايى
سعدى
نخستين گام براى شناخت جان پس از مرگ ، شناختن دنيا است ، زيرا زندگى جان ديگر در فرا سوى دنيا قرار گرفته و هر انسان خردمند دوست دارد به فرا سوى خود بينديشد و حقيقت آن را درك كند و اين چيزى است كه در اين جهان براى او ميسر است ، دنيايى كه گروهى از انسان ها آنچنان به آن چنگ زده اند كه گويا براى هميشه در آن خواهند ماند، و آنچنان به آن دل بسته اند كه گويا ويژه آنان بوده و ديگران را در آن سهمى نيست ، مرگ ديگران و حتى نزديكترين خويشاوندان خود را مى بينند و لحظه هاى دردناك آخر عمر آنان را به چشم نظاره مى كنند، ولى به هيچوجه پند نمى گيرند و آن چنان در اين دنيا زندگى مى كنند كه گويا از بى وفايى و پيامدهاى بسيار دشوار و اندوه بار دلبستگى به آن كاملا ناآگاهند. بر اين اساس است كه شناختن حقيقت دنيا از ارزش و جايگاه ويژه اى برخوردار است .
واژه دنيا 
واژه شناساندنيارا از مادهدنوبه معناىقرب و نزديكىدانسته اند،طريحىنوشته است :
دنيا در برابر آخرت و به سبب نزديك بودن آن ، به اين نام ناميده شده است .(2)
ابن منظوريكى ديگر از واژه شناسان عرب نوشته است :
دنى الشى ء من الشى ء، يعنى : چيزى به چيزى نزديك شده است و دنيا نقيض آخرت است ، كه اصل آندنواىبود، وواوآن بهياءتبديل شد. زيرا وزنفعلىاگر اسم داراىواوباشد، آنواوبهياءتبديل مى گردد، اين راءى سيبويه است ... ودنيااسم براى اين زندگى است كه در آن قرار داريم . به اين سبب نامدنياگرفت كه آخرت از زندگى اين جهان ، دور ودنيابه آن نزديك است . (3)
دنيا براى آخرت :
بنشين بر لب جوى و گذر عمر به بين
كاين اشارات زجهان گذران ما را بس
حافظ
پوچ گرايى در ميان آنان كه مبداء و معاد را باور ندارند بى اندازه رايج است ، تا آنجا كه آسايش زندگى اين جهان را از آنان گرفته ، و به بيمارى هاى روانى و افسردگى هاى روحى گرفتار ساخته است به گونه اى كه در اثر اين انديشه نادرست برخى از آنان دست به خودكشى زده و به زندگى خود در اين جهان پايان مى بخشند.
در ميان يكتاپرستان به ويژه مسلمانان اين انديشه چندان نتوانسته است رخنه نمايد، از اين رو درصد خودكشى ها در ميان آنان بسيار اندك است . ولى در ميدان عمل غفلت ، سست ايمانى ، ضعف باورهاى دينى و وجود عوامل انحراف از درون و بيرون سبب گرديده است كه بسيارى از آنان به دنيا گرايش پيدا نموده و اين گرايش خطر آفرين ، هم آسايش روانى را از آنان گرفته و هم موجب گريز آنان از دين و مذهب و غفلت از زندگى سعادتمندانه و جاويدان آخرت گرديده است .
على عليه السلام در نهج البلاغه به بهترين گونه به نكوهش دنيا گرايى پرداخته ، و دنيا را به جز در موارد مخصوص ، فاقد هر گونه اعتبار و ارزش ‍ شرعى و عقلى و عقلايى معرفى نموده ، و ارزش آن را تنها در اين راستا قرار داده است كه ابزارى براى رسيدن به زندگى جاويد آخرت باشد. اينك نمونه هايى از تعبيرات گران سنگ آن حضرت در اين باره را از نگاه خود مى گذرانيد:
1 در نامه اى به معاويه نوشته است :
فان الله سبحانه قد جعل الدنيا لما بعدها، و ابتلى فيها اهلها، ليعلم ايهم اءحسن عملا، و لسنا اللدنيا خلقنا و لا بالسعى فيها اءمرنا، و انما وضعنا لنبتلى بها. (4)
خداوند منزه از هر عيب و نقص ، دنيا را براى رسيدن به فراسوى خود جهان ديگر آفريده است و ساكنان آن را آزموده است تا به علم فعلى آگاه گردد كه كدام يك از آنان بهترين كردار را خواهد داشت . و ما براى اين دنيا آفريده نشده ايم و به تلاش و كوشش در دنيا براى دنيا فرمان داده نشده ايم ، و همانا ما در آن آفريده شده ايم تا به وسيله آن ، مورد آزمايش قرار بگيريم .
2اءلا و ان هذه الدنيا التى اءصبحتم تتمنونها و ترغبون فيها، و اءصبحت تغضبكم و ترضيكم ، ليست بداركم ، و لا منزلكم الذى خلقتم له ، و لا الذى دعيتم اليه ، اءلا و انها ليست بباقية لكم ، و لا تبقون عليها، و هى و ان غرتكم منها و قد حذرتكم شرها، فدعوا غرورها لتحذيرها، و اءطماعها لتخويفها، و سابقوا فيها و الى الدار التى دعيتم اليها، و انصرفوا بقلوبكم عنها. (5)
آگاه باشيد! اين دنيايى را كه آن را آرزو مى كنيد، و به آن شوق مى ورزيد، و شما را گاهى به خشم مى آورد و گاهى از خود راضى مى گرداند، نه سراى شما و آن جايگاهى است كه براى آن آفريده شده ايد. آگاه باشيد! اين دنيا براى شما نخواهد ماند، و شما در آن جاويد نخواهيد بود. هر چند اين دنيا شما را به خود فريفته است ولى از بدى خود نيز شما را بر حذر داشته است . پس به فريب دنيا دچار نگرديد كه شما را از آن بر حذر داشته ، و به آن آز نورزيد كه شما را از آن ترسانيده است و در آن به سرايى كه به آن فرا خوانده شده ايد مسابقه بگذاريد و با دل هايتان از آن روى بگردانيد.
3...و لبئس المتجر اءن ترى الدنيا لنفسك ثمنا و مما لك عندالله عوضا...
...فلتكن الدنيا فى اءعينكم اءصغر من حثالة القرض و قراضة الجلم ...(6)
...و چه بد داد و ستدى است كه اگر دنيا را بهاى جان خود، و پاداشى از سوى خداوند بدانى ...
...پس بايد كه دنيا در ديدگاه شما از پوست درخت سلم درختى كه پوست و برگ آن در دباغى استفاده مى شود و از پارچه هاى ريزى كه از قيچى خياطى جدا مى گردد، ناچيزتر باشد...
4انما الدنيا دار مجاز والاءخرة دار قرار، فخذوا من ممركم لمقركم ، ولا تهتكوا اءستاركم عند من من يعلم اءسراركم ، و اءخرجوا من الدنيا و قلوبكم من قبل اءن تخرج منها ابدانكم ، فيها اءختبرتم و لغيرها خلقتم . ان المرء اذا هلك قال الناس : ما ترك ؟ و قالت الملائكة ما قدم؟!(7)
هان اى مردم ! دنيا سراى گذشتن و آخرت سراى ماندن است . پس از گذرگاه خود براى جايگاه ماندن توشه برگيريد و نزد كسى خداوندى كه از اسرار شما آگاهى دارد نسبت به يگديگر پرده درى مكنيد، و پيش از جدا شدن بدن هايتان از اين جهان ، دل هاى خود را از آن بيرون برانيد، در دنيا آزمايش مى شويد و براى جز آن رسيدن به آخرت آفريده شده ايد در آن هنگام كه انسان مى ميرد مردم مى گويند چه چيزى به ارث گذارده است و فرشتگان مى گويند چه چيزى را براى سراى جاويد از پيش فرستاده است .
از دنيا بايد به ميزان نياز برگرفت : 
دنيا كه در آن مرد خدا گل نه سرشت است
نامرد كه ماييم چرا دل به سرشتيم
سعدى
از سخنان گذشته چنين به دست مى آيد كه دنيا جايگاه آزمايش انسان و ابزارى براى رسيدن او به زندگى جاويد و سعادتمندانه آخرت است و اين هدف تنها چيزى است كه به دنيا ارزش و اعتبار بخشيده و آن را از حالت پوچى بيرون مى آورد و بى ترديد اين هدف ، داراى ارزش و اهميت فوق العاده و منحصر به فرد است ، زيرا تنها راه وصول انسان به رستگارى و نايل شدن او به سعادت و خوشبختى جاويد اخروى است . از اين رو توجه به سلامت و امنيت راه نيز در خور اهميت خواهد بود. بر اين اساس ، انسان تا آن هنگام كه در دنيا زيست مى نمايد به ملاحظه طبيعت مادى خود ناگزير است از آن براى نيازهاى خود بهره برگيرد، اين بهره گيرى تا آنجا كه نياز باشد نه تنها ناپسند نيست ، بلكه براى تحصيل هدف اصلى زندگى دنيا، كه توشه گرفتن براى آخرت است لازم و ضرورى مى نمايد. در اين باره نقل شده است :
روزى على عليه السلام در بصره شنيد كه يكى از يارانش به نامعلاء بن زياد حارثىدر بستر بيمارى افتاده است ، امام عليه السلام به قصد عيادت او به خانه او رفت ، و آنگاه كه خانه بزرگ و وسيع او را مشاهده نمود، چنين گفت :
ما كنت تصنع بسعة هذه الدار فى الدنيا و انت اليها فى الاءخرة كنت اءحوج ؟ و بلى ان شئت بلغت بها الاءخرة ، تقرى فيها الضيف ، و نصل فيها الرحم و تطلع منها الحقوق مطالعها فاذا اءنت قد بلغت به الاءخرة.
فقال له العلاء: يا امير المؤ منين اءشكوا اليك اءخى عاصم بن زياد، قال : و ماله ؟ قال : لبس العباء ة و تخلى من الدنيا، قال : على به ! فلما جاء، قال : يا عدى نفسه لقد استهام بك الخبيث ، اءما رحمت اءهلك و ولدك ؟ اءترى الله اءحل لك الطيبات و هو يكره اءن تاءخذها؟ اءنت اءهون على الله من ذلك! (8)
تو با اين خانه بزرگ و وسيع در دنيا چه مى كنى در حالى كه تو به آن در سراى ديگر نيازمندى ترى ؟! آرى ، اگر بخواهى به وسيله آن ، از سراى ديگر بهره مند گردى در آن از مهمان پذيرايى و صله رحم نمايى و حقوقى را كه ديگران بر تو دارند در جاى خود قرار بدهى در اين صورت به وسيله اين خانه به سراى آخرت نايل گرديده اى !
علاء به امام عليه السلام گفت : اى امير مؤ منان ! از برادرم عاصم به نزد تو شكايت مى برم ! امام عليه السلام پرسيد او را چه شده است ؟ علاء گفت : عبايى بر روى دوش خود افكنده و از دنيا بريده است ، امام عليه السلام فرمود: او را نزد من بياوريد! آنگاه كه عاصم نزد امام عليه السلام حاضر گرديد، امام عليه السلام به او فرمود:
اى دشمنك جان خود! شيطان پليد خواسته است تو را سرگردان نمايد آيا به زن و فرزندت رحم ننمودى ؟ آيا اينگونه مى پندارى كه خداوندى كه نعمت هاى پاك دنيا را حلال گردانيده است ناپسند مى داند از اينكه تو از آنها بهره برگيرى ؟! تو پس تر از آن هستى كه خداوند با تو چنين روا بدارد!
بنابراين ، بهره گيرى از دنيا و تلاش براى امرار معاش خود و خانواده به ميزانى كه نيازهاى طبيعى انسان تاءمين گردد نه تنها با زهد و تقوا ناسازگار نيست ، بلكه از ضروريات زندگى اين دنيا است . از اين رو در دعاى شريف كميل مى خوانيم :
...و اءن توفر حظى من كل خير اءنزلته اءو احسان فضلته اءو بر نشرته اءو رزق بسطته ...
... و از تو مى خواهم تا بهره ام را از هر خيرى كه نازل فرموده اى و از هر احسانى كه ديگران را به سبب آن برترى بخشيده اى و از هر كار نيكى كه آن را بر روى زمين پراكنده نموده اى و از هر روزى يى كه آن را در ميان انسان ها گسترده نموده اى .. افزون و فراوان گردانى .
و نيز از او مى خواهيم :
قو على خدمتك جوارحى .
پروردگار! اندام هايم را براى خدمت به خودت نيرومند گردان !
كنونت كه دست است كارى بكن
دگر كى برآرى تو دست از كفن
بتابد بسى ماه و پروين و هور
كه سر بر ندارى زبالين گور
سعدى
فصل دوم : مرگ 
هر كه را خوابگه آخر مشتى خاك است
گو چه حاجت كه به افلاك كشى ايوان را
حافظ
درباره مرگ انسان ها دو انديشه وجود دارد: آنان كه زنده شدن مردگان و فرا رسيدن روز قيامت را باور ندارند بر اين پندار هستند كه مرگ پايان زندگى بوده و با فرا رسيدن آن ، جان و روح انسان نيز مى ميرد و اثرى از حقيقت او باقى نمى ماند، و آنچه باقى مى ماند جسم بى جان خواهد بود كه با گذشت زمان به مشتى خاك تبديل مى گردد، چنانكه خيام نيشابورى سروده است :
مرغى ديدم نشسته بر باره طوس
در پيش نهاده كله كيكاووس
با كله همى گفت كه افسوس افسوس
كو بانگ جرس ها و كجا ناله كوس
در كارگه كوزه گرى رفتم دوش
ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش
ناگاه يكى كوزه بر آورد خروش
كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش
در برابر: انديشه اى ديگر از گذشته اى بسيار دور وجود داشته است كه مرگ را تبديل به زندگى و كوچيدن انسان از زندگى تنگ و محدود و موقت به زندگى جاويد پر از نعمت اخروى مى داند، كه در اين باره در مقدمه كتاب اشاره اى شده است .
اديان توحيدى به ويژه آيين اسلام و منابع اصيل اسلامى همانند قرآن و نهج البلاغه ، مرگ را نوعى دگرگونى و تكامل زندگى دانسته ، و آن را برزخ و واسطه اى ميان زندگى دنيا و زندگى آخرت به شمار آورده اند، و تلاش ‍ فراوان دارند كه انسان ها را به مساءله مرگ توجه بيشترى داده ، و حالت غفلت از آن را از درون آنان بزدايند. و در اين راستا هدف مهم تربيتى و اخلاقى را نيز دنبال نموده و به تزكيه انسان ها مى پردازند. على عليه السلام در اين باره فرمود:
1و اءوصيكم بذكر الموت و اقلال الغفلة عنه ، و كيف غفلتكم عما ليس ‍ يغفلكم ، و طمعكم فيمن ليس يمهلكم ! فكفى واعظا بموتى عاينتموهم ، حملوا الى قبور هم غير راكبين ، واءنزلوا فيها غير نازلين ، و كانهم لم يكونوا للدنيا عمارا، و كان الاخرة لم تزل لهم دارا، اءو حشوا ما كانوا يوطنون ، و اءطنوا ما كانوا يوحشون ، و اشتغلوا بما فارقوا، و اءضاعوا ما اليه انتقلوا، لا عن قبيح يستطيعون انتقالا و لا فى حسن يستطيعون ازديادا، اءنشوا بالدنيا فغرتهم ، و وثقوا بها فصرعتهم. (9)
شما را به يادآورى مرگ و كاهش دادن غفلت و بى خبرى از آن سفارش ‍ مى كنم و چگونه غافل مى گرديد از چيزى كه شما غافل نيست ، و چگونه آز مى ورزيد در كسى مرگ كه شما را مهلت نمى دهد؟! براى پند گرفتن شما، ديدن مرگ كسانى كه آنان را ديده ايد بس است ، آنان بدون اينكه خود بخواهند بر آن گورها فرود آمدند، به گونه اى كه گويا آنان از آباد كنندگان دنيا نبوده اند و گويا كه آخرت از ازل سراى آنان بوده است ، از دنيايى كه آن را براى خود وطن گرفته بودند با وحشت بيرون رفتند، و در آخرتى كه از آن گريزان بودند وطن گرفتند و به دنيايى كه از آن جدا شدند دل بسته بودند و جايگاهى را كه به آن منتقل گرديده اند تباه ساخته اند، و اكنون نه توانايى انتقال از عمل زشت و ناپسندى را دارند، و نه توانايى افزودن كار نيكى را دارا هستند، به دنيا دل بسته بودند، دنيا نيز آنان را فريب داد، و به آن اعتماد نموده بودند، و آنان را بر زمين افكند.
سروده سعدى شيرازى در اين باره بى مناسبت نيست :
هر كه آمد عمارتى نو ساخت
رفت و منزل به ديگرى پرداخت
و آن اگر پخت همچنان هوسى
وين عمارت به سر نبرد كسى
يار ناپايدار دوست مدار
دوستى را نشايد اين غدار
نيك و بد چون همى ببايد مرد
خنك آن كس كه گوى نيكى برد
برگ عيشى به گور خود فرست
كس نيارد ز پس ز پيش فرست
2واسمعوا دعوة الموت اذانكم قبل اءن يدعى بكم. (10)
دعوت مرگ را پيش از آنكه به سوى آن فرا خوانده شويد، به گوش هاى خود بشنوانيد!
3وتر حلوا فقد جد بكم و استعدوا للموت فقد اظلكم و كونوا قوما صيح بهم فانتهبوا، و علموا اءن الدنيا ليست لهم بدار فاستبدلوا، فان الله سبحانه لم يخلقكم عبثا، و لم يترككم سدى ، و ما بين احدكم و بين الجنة اءو النار الا الموت اءن ينزل به. (11)
آماده سفر آخرت گرديد كه به شدت شما را به سوى خود بر مى انگيزاند، و آماده مرگ شويد كه بر شما سايه افكنده است ، و از آن دسته مردمى باشيد كه بر آنان بانگ زده شده كه آماده سفر آخرت گرديد و آگاه گرديدند، و دانستند كه دنيا براى آنان سراى ماندن نيست ، پس آن را به سراى جاويد آخرت مبدل نمودند دنيا را رها نموده ، و به آخرت دل بستند چنين است كه خداوند سبحان شما را بيهوده نيافريده و شما را مهمل و پوچ رها نگردانيده است ، و ميان هر يك از شما و بهشت يا دوزخ جز مرگى كه بر شما فرود آيد چيزى نيست .
4اءلا فاذكروا هادم اللذات و منغص الشهوات ، و قاطع الاءمنيات عند المساورة (المشاورة ) للاءعمال القبيحة. (12)
هان اى مردم ! تباه كننده لذت هاى دنيا و به هم زننده شهوت هاى دنيا و جدا كننده آرزوها را به هنگام شتاب در كارهاى زشت و يا به هنگام چنگ انداختن آن كارها به ياد آوريد.
5 خطاب به فرزندش امام حسن عليه السلام نوشته است :
...و اعلم ان مالك الموت هو مالك الحياة ، و اءن الخالق هو المميت ، و اءن المفنى هو المعيد...(13)
...و بدان اى فرزندم ! كه صاحب اختيار مرگ ، مالك زندگى بوده و تباه كننده يعنى خداوند زنده كننده دوباره مردگان است .
6...فوالله ما اءبالى دخلت الى الموت اءو خرج الموت الى ...(14)
...سوگند به خداوند كه مرا باكى نيست از اينكه من به سوى مرگ گام بردارم ، و يا مرگ بر من در آيد.
7 فان الغاية امامكم ، و ان ورائكم الساعة تحدوكم ، تخففوا تلحقوا، فانما ينتظر باءولكم آخركم. (15)
پس چنين است كه پايان كار دنيا در برابر شما قرار گرفته است و ساعت مرگ در پى شما، شما را به سوى خود مى كشاند، در دنيا سبكبال زندگى كنيد كه تا به نيكان خود ملحق شويد، پس چنين است كه نخستين فرد از شما انسان ها در انتظار رسيدن مردن و پيوستن آخرين فرد از شما به سر مى برد.
مقصود امام عليه السلام اين است كه شما نيز همانند پيشينيان خواهيد مرد و از اين دنيا جدا خواهيد شد، و تا آن هنگام ، نخستين فرد انسان در زندگى برزخى به سر خواهد برد، و از پس آن ، زندگى برزخى پايان پذيرفته ، و سفر دور و دراز دنيا نيز به سرانجام خود رسيده و هنگام زندگى جاويد آخرت فرا مى رسد.
و خوشا به حال آنانكه از دنياى فانى براى سراى جاويد خود خوشه اى برگرفتند، و دنيا در نگاه آنان تنها ارزش ابزارى داشته است ، از اين رو از مرگ هراسان نگرديده و به استقبال آن مى شتافتند، چنانكه امير مؤ منان عليه السلام در اين باره فرمود:
8 والله لابن اءبيطالب انس بالموت من الطفل بثدى امه.(16)
سوگند به خداوند كه دلبستگى و علاقه فرزند ابوطالب به مرگ از دلبستگى و علاقه طفل شيرخوار به پستان مادرش بيشتر است .
و چه زيبا سروده است حافظ شيرازى :
حجاب چهره جان مى شود غبار تنم
خوش آن دمى كه از اين چهره پرده برفكنم
چنين قفس نه سزاى چون من خوش الحانى است
روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم
مرا كه منظر حور است مسكن و ماءواى
چرا به كوى خراباتيان بود وطنم
مواردى را كه تا كنون درباره مرگ ملاحظه فرموده ايد نمونه هايى از موارد فراوان از نهج البلاغه در اين باره است ، و حاصل آنها اين است كه هر چند با جدا شدن روح و روان از كالبد انسان ، همه آثار و نشانه هاى حيات او از ميان مى رود و با وقفه عمل تنفس و ضربان قلب ، و به جسمى بى جان تبديل مى گردد، ولى اينگونه نيست كه روان او نيز نيست و معدوم گردد، بلكه با جدا شدن روح او از كالبد، به گونه اى ديگر به زندگى او تداوم بخشيده مى شود، اين زندگى بهجهان برزخنامگذارى شده است كه برگرفته از آيه اى از قرآن است ، در آنجا كه خداوند فرمود:
و من ورائهم برزخ الى يوم بيعثون ...مؤ منون/ 100
از پس مرگ آنان ، جهان برزخ قرار دارد تا روزى كه دوباره برانگيخته زنده شوند.
علامه طباطبايى (ره ) در اين باره نوشته است :
مراد از اين برزخ در آيه شريفه عالم قبر است ، و آن جهانى است مثالى كه انسان ، پس از مرگ خود تا فرا رسيدن قيامت ، در آن زندگى مى كند.(17)
سعدى شيرازى در اين باره سروده است :
يا من بدنياه اشتغل
قد غره طول الاءمل
الموت ياءتى بغته
والقبر صندوق العمل
اى كسى كه به دنياى خود مشغول گرديده است ، آرزوهاى طولانى و دراز مدت او را فريفته است . مرگ ، ناگهانى در آيد. و گور، صندوق عمل انسان است.
و به ديگر سخن : هدف آفرينش انسان ، در اين دنيا تحقق پيدا نمى كند، و آن هنگام كه مرگ فرا رسد، انسان به زندگى نوينى وارد مى شود كه سرنوشت آن را خود به دست خويشتن در دنيا از پيش رقم زده است ، چنان كه آمدن او از زندگى جنينى به اين دنيا به دست او نبوده و او در اين باره گزينش و اراده و اختيارى نداشته است ، بيرون رفتن او از اين جهان ، و وارد شدن در جهان ديگر نيز به اراده و اختيار او نخواهد بود، او سرانجام ، مرگ را در آغوش خواهد گرفت و به جهان برزخ وارد خواهد شد، چه بخواهد و چه نخواهد.
خصوصيات زندگى روح در عالم برزخ 
خداوند در قرآن كريم در موارد فراوانى به شرح زندگى جهان پس از مرگ و حيات برزخى پرداخته است . از ائمه طاهرين عليه السلام نيز در اين زمينه روايات فراوانى به دست ما رسيده است ، در نهج البلاغه نيز در موارد متعددى به حالات زندگى روح در جهان برزخ اشاره شده ، و احيانا به شرح گوشه هايى از آن حالات پرداخته شده است ، كه از آن نمونه است :
1 فانكم لو عاينتم ما قد عاين من مات منكم لجزعتم و وهلتم و سمعتم و اءطعتم و لكن محجوب عنكم ، ما قد عاينوا، و قريب ما يطرح الحجاب ...(18)
اگر شما آنچه را كه مردگان شما ديده اند مشاهده مى نموديد هراسان و ترسان مى گشتيد، و در برابر خداوند گوش شنوا پيدا كرده ، و از او پيروى مى نموديد، ولى آنچه را كه آنان ديده اند از شما پنهان است ، و به زودى پرده از ميان شما و آنان به كنار كشيده مى شود...
2 خطاب به يارانش ، براى تشويق آنان به جهاد در راه خدا فرمود:
فالموت فى حياتكم مقهورين ، والحياة فى موتكم قاهرين. (19)
پس مرگ در سايه زندگى پر از تنگ و همراه به فرار از جنگ شما است ، در آن هنگام كه دشمن بر شما چيره گردد، و زندگى زندگى حقيقى و جاويد در پناه مرگ يعنى در جهاد و كشته شدن در راه خدا است ، و آن هنگام است كه شما بر دشمن چيره شده و پيروزى نصيبتان گردد.
قسمت دوم از سخن فوق گواه بر اين است كه كشته شدگان در راه خدا در جهان برزخ ، زندگى سعادتمندانه روحانى دارند، چنانكه خداوند در قرآن كريم فرموده است :
و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله اءمواتا بل اءحياء عند ربهم يرزقون. (آل عمران / 169)
و هرگز مپنداريد كه كشته شدگان در راه خداوند، مرده اند، بلكه آنان زنده اند، و نزد پروردگار خويش از روزى او بهره مى گيرند.
3 درباره عذاب قبر و سؤ ال نكير و منكر فرمود:
تحمله حفذة الولدان ، وحشدة الاخوان الى دار غربته ، و منقطع زورته ، حتى اذا انصرف المشيع و رجع المضجع اءقعد فى حفرته نجيا لبهتة السؤ ال ، و عثرة الامتحان. (20)
او انسان را پس از جان دادن در داخل تابوتى نهاده و فرزندان و فرزند زادگان و گروه برادران بر روى دست ها و دوش هاى خود گرفته ، و به خانه تنهايى و غربت ، جايگاهى كه راه ملاقات ديگران با او بسته مى شود مى رسانند، تا آن هنگام كه تشييع كننده به سوى خانه خود رهسپار، و شخص مصيبت ديده از مرگ او نيز از او جدا گرديده و راه بازگشت را در پيش مى گيرد، در آن هنگام او را در گودال گور او مى نشانند در حالى كه از ترس سؤ ال و لغزش در امتحان ، آهسته سخن مى گويد.
آنچه از اين سخن به دست مى آيد اين است كه پس از به گور سپردن انسان ، فرشتگان سؤ ال نكير و منكر مى آيند و از او درباره برخى از باورها و امور زير بنايى مربوط به دين و مذهب پرسش مى نمايند و به هنگام پرسش او را مى نشانند. ولى بى ترديد، اين نشاندن در داخل گور، نشاندن پيكر مادى نيست زيرا چنين چيزى با توجه به كوتاهى سقف لحد گور امكان پذير نيست ، بلكه مراد از آن ، نشاندن يك نوع پيكر برزخى مثالى ، پيكرى مجرد از ماده ، و همانند پيكر مادى است و پس از پايان پرسش ، انسان نادرست بى پاسخ مى ماند و سرانجام او آتش سوزان دوزخ خواهد بود.
امام عليه السلام در ادامه سخن خود، عذاب ها و كيفرهاى آخرت را ياد آور شده است . از اينرو ممكن است كسى اين احتمال را بدهد كه اين كيفرها مربوط به دوزخ و قيامت است و به جهان برزخ ارتباط ندارد از اين رو از نقل آنها در اينجا خوددارى شده است .
4 به عنوان فاصل ميان زندگى دنيا و بهشت و دوزخ اينگونه فرمود:
فان الله سبحانه لم يخلقكم عبثا، و لم يترككم سدى ، و ما بين احدكم و بين الجنة اءو النار الا الموت ...(21)
خداوند سبحان شما را بيهوده نيافريده ، و پوچ رها نكرده است ، و ميان هر يك از شما و بهشت و دوزخ جز مرگ فاصله اى نيست .
5 هنگامى كه پيكر مطهر بزرگ بانوى اسلام و سرور زنان جهان ، حضرت فاطمه زهرا عليه السلام را به گور مى سپارد، خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله كلماتى را بر زبان جارى مى نمايد، كه از آن جمله است :
و ستنبئك ابنتك بتضافر امتك على هضمها، فاءحفها السوال و استخبرها الحال ، هذا و لم يطل العهد، و لم يخل منك الذكر...(22)
...و به زودى دختر تو به تو خبر خواهد داد كه امت تو چگونه براى ستم روا داشتن بر او گرد هم آمدند، پس همه آنچه را كه بر او گذشته از او بپرس ، و از حال او جويا شو، اين همه ستم در حالى است كه جدايى تو از اين امت چندان به طول نيانجاميده و ياد تو از دل ها بيرون رفته است ...
از اين سخنان چنين بر مى آيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخنان على عليه السلام را مى شنيده است زيرا اگر چنين نبود، صدور آنها از على عليه السلام لغو بود، و ساحت آن حضرت از سخنان لغو منزه است ، و نيز چنين بر مى آيد كه برخى از ارواح با برخى ديگر سخن مى گويند، از اين رو على عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه داشت كه تا ستم هاى روا داشته شده بر دخترش را از وى پرسش نمايد. نتيجه اينكه در عالم برزخ گفتگو تا اين اندازه وجود دارد كه ارواح بتوانند با يكديگر سخن بگويند و برخى از ارواح و شايد همه آنها بتوانند سخنان زندگان را بشنوند، هر چند توانايى پاسخ دادن به آنان را نداشته باشند. و اين تو هم كه ممكن است اين گفتگو مربوط به روز رستاخيز باشد نادرست است ، زيرا اگر اين تو هم درست باشد نياز به اين گفتگو از ميان مى رود، زيرا در آن روز على عليه السلام خود حاضر است و در كنار پيامبر صلى الله عليه و آله قرار مى گيرد. آنگاه اين پرسش پيش مى آيد كه چرا على عليه السلام در هنگام دفن فاطمه عليه السلام آن سخنان را به پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب كند، بلكه در روز قيامت چنين خطايى براى او ميسر است . پس چاره اى نيست كه بپذيريم گفتگوى مورد انتظار ميان فاطمه عليه السلام و پيامبر صلى الله عليه و آله در جهان برزخ است ، و پيامبر صلى الله عليه و آله سخنان على عليه السلام را مى شنيده است .
در آستانه مرگ 
در آن نفس كه بميرم در آرزوى تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاك كوى تو باشم
خبر دارى اى استخوانى قفس
كه جان تو مرغى است نامش نفس
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قيد
دگر ره نگردد به سعى تو صيد
نگه دار فرصت كه عالم دميست
دمى پيش دانا به از عالمى است
چرا دل بر اين كار وانگه نهيم
كه ياران برفتند و ما بر رهيم
سعدى
در آستانه مرگ بر انسان چه مى گذرد؟ روح او چگونه از زندان كالبدش ‍ رهايى مى يابد؟ انسان محتضر در اين لحظه هاى بسيار حساس و هراس انگيز چه حالتى دارد؟ و به چه چيزهايى مى انديشد؟ و ده ها پرسش ‍ ديگر كه انسان در اين دنيا مى خواهد درباره لحظه مرگ خود پيش از فرا رسيدن موعد آن بداند. على عليه السلام در ضمن سخنان خود به برخى از اين پرسش ها پاسخ لازم را مى دهد:
1 در آنجا كه از انسان هاى دل بسته به دنيا، و غرق در خواسته هاى نفسانى سخن مى گويد، اينگونه داد سخن مى دهد:
اجتمعت عليهم سكرة الموت و حسرة الفوت ، فقترت لها اءطرافهم و تغيرت لها الوانهم ، ثم ازداد الموت فيهم و لوجا، فحيل بين اءحدهم و بين منطقه ، و انه لبين اءهله ينظر ببصره ، و يسمع باءذنه على صحة من عقله و بقاء من لبه يفكر فيم اءفنى عمره ، و فيم اءذهب دهره ، و يتذكر اءموالا جمعها، و اءغمض فى مطالبها، و اءخذها من مصرحاتها و مشتبهاتها، قد لرمته تبعات جمعها، و اءشرف على فراقها، تبقى لمن و راءه ينعمون فيها و يتمتعون بها فيكون المهنا لغيره ، و العب ء على ظهره و المرء قد غفلت رهونه بها، فهو يعض يده ندامة على ما اءصحر له عند الموت من اءمره ، و يزهد فيما كان يرغب فيه اءيام عمره و يتمنى اءن الذى كان يغبطه بها و يحسده عليها قد حازها دونه ، فلم يزل الموت يبالغ فى جسده حتى خالط لسانه سمعه ، فصار بين اءهله لا ينطق بلسانه ، و لا يسمع بسمعه ، يردد طرفه بالنظر فى وجوههم ، يرى حركات اءلسنتهم ، و لا يسمع رجع كلامهم ، ثم ازداد الموت التياطا، فقبض بصره كما قبض سمعه و خرجت الروح من جسده فصار جيفة بين اءهله ، قد اءوحشوا من جانبه ، و تباعدوا من قربه ، لا يسعد باكيا، و لا يجيب داعيا، ثم حملوه الى مخط فى الاءرض ، فاءسلموه فيه الى عمله ، و انقطعوا عن زورته. (23)
...مستى سختى و بى هوشى مرگ و حسرت از دست رفتن دنيا آنان را فرا مى گيرد، اندام هايشان سست ، و رنگ هايشان دگرگون مى شود سپس ‍ مرگ بيش از پيش آنان را در كام خود قرار داده تا آنجا كه ميان هر يك از آنان كه مى ميرند و سخن او فاصله مى اندازد توان سخن گفتن را از وى ستانده و در حالتى قرار مى گيرد كه اهل منزل او را در ميان خود گرفته و او با چشمش به آنان نگاه افكنده و در حالى كه هنوز عقل او در جاى خود قرار دارد، و به هزيان نيفتاده است با گوش خود سخنان آنان را مى شنود، و در اين انديشه قرار مى گيرد كه عمر خود را در چه راهى تباه نموده ، و روزگار خود را در چه مسيرى سپرى كرده است ! و اموالى را به ياد مى آورد كه آنها را گرد آورده و براى به دست آوردن آنها از حلال و حرام چشم پوشيده و آنها را از راه درست و يا مشكوك و مشتبه فراهم ساخته و در نتيجه ، دچار پيامدهاى نادرست و زيانبار گردآورى آنها گرديده و اكنون آماده جدايى از آنها شده است ، و همه آنها براى وارثان او باقى خواهد ماند، و آن وارثان به وسيله آن اموال در ناز و نعمت قرار گرفته و از آنها بهره مند مى گردند، پس ‍ بهره مند شدن از اموال بدون رنج و زحمت از آن جز او بوده و سنگينى بار گناه آنها بر روى دوش او قرار مى گيرد و او گروگان آن اموال مى شود، و با ياد آورى اعمالش هنگام مرگ آنچنان پشيمانى به او دست مى دهد كه در اثر آن دست خود را به دندان مى گيرد، و به آنچه كه در روزهاى زندگى خود به آن دلبستگى داشت بى ميل مى شود، و آرزو مى كند كه اى كاش كسى آن اموال را گرد مى آورد كه در زمان زندگى او به سبب داشتن آن اموال به او رشك و حسادت مى ورزيد، پس مرگ همچنان كالبد او را در بر مى گيرد تا آنجا كه گوش او نيز در نارسايى از انجام وظيفه شريك زبان او مى شود، كه در پى آن به گونه اى در ميان اهل منزل قرار مى گيرد كه نه زبانش توانايى سخن گفتن را دارد و نه با گوشش ياراى شنيدن را، در چنين حالتى چشم خود را به صورت هاى آنان مى فكند، حركت زبان هاى آنان را مى بيند، ولى سخن آنان را نمى شنود، سپس مرگ او را بيشتر در كام خود فرو مى گيرد و به همانگونه كه گوش او از كار افتاده ، چشم او نيز بسته مى شود و روح از كالبد او جدا گرديده ، و در ميان اهل منزل خود بسان مردارى مى شود، و با ترس و وحشت از اطراف او پراكنده و از نزد او دور مى شوند، نه توانايى بر يارى گريه كننده اى را دارد و نه مى تواند پاسخ خواننده اى را بدهد كه او را به خود مى خواند، پس از آن ، پيكر بى جان او را برداشته و به سوى منزلى در زمين به نام گور مى برند و در آنجا او را به عملش وامى گذارند، و از آن پس ‍ رخسارش را نمى بينند.
2فان الموت هادم لذاتكم و مكدر شهواتكم ، و مباعد طياتكم زائر غير محبوب و قرن غير مغلوب و واتر غير مطلوب ، قد اعلقتكم حبائله و تكنفتكم غوائله ، و اقصدتكم معابله ، و عظمت فيكم سطوته ، و تتابعت عليكم ، عدوته ، و قلت عنكم نبوته ، فيوشك اءن تغاشكم دواجى ظلله ، و احتدام علله ، و حنادس غمراته ، و غواشى سكراته ، واءليم ازهاقه ، و دجو اءطباقه و جشوبة مذاقه ، فكان قد اءتاكم بغته فاءسكت نجيكم و فرق نديكم و عفى اثاركم و عطل دياركم و بعث و رائكم يقتسمون تراثكم ، بين حميم خاص لم ينفع ، و قريب مخزون لم يمنع و آخر شامت لم يجزع. (24)
...پس راستى چنين است كه مرگ تباه كننده لذت هاى شما، و تيره كننده خواسته هاى شما و دور كننده انديشه هاى شما و ديدار كننده اى نادوست داشتنى و رقيبى چيره ناپذير و جنايتكارى نامطلوب است ، كه دام هاى خود را بر شما افكنده و رنج و مصيبت هاى او گرداگرد شما را فرا گرفته و پيكان تير آن شما را هدف قرار داده و توانايى و چيرگى او در ميان شما بسيار بزرگ و دست درازى او به سوى شما پى در پى و خطاى شمشير او نسبت به شما اندك است ، سپس نزديك است كه تاريكى ابر تيره اش و دشوارى دردهايش و تاريكى شديد لحظه اى سخت جان ستاندنش و بى هوشى مستى هايش و درد جان گرفتن با عجله اش و تاريك نمودن هاى پى در پى اش و دشوارى و خشكى چشيدنش شما را فرا بگيرد، به گونه اى كه گويا ناگهانى بر شما فرود آيد و زمزمه شما را فرو خواباند و جمع شما را پراكنده و نشانه هاى شما را پايمال نموده و شهرهاى شما را به تعطيلى كشانيده و وارثان شما را براى تقسيم آنچه را كه به ارث گذارده ايد برانگيخته است تا آن را در ميان دوست ويژه اى كه براى شما سودى نداشته و خويشاوند اندوهگينى كه مرگ را از تو باز نداشته و خويشاوند ديگرى كه از مرگ تو اندوهگين نگرديده است ، تقسيم نمايند.
جهان اى برادر نماند به كس
دل اندر جهان آفرين بند و بس
مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت
كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت
چو آهنگ رفتن كند جان پاك
چه بر تخت مردن چه بر روى خاك
سعدى
آنچه نقل شده است تصوير لحظه جان دادن كسانى است كه دنيا را براى خود لذت و سعادت و خوشبختى دانسته و تلاش خود را براى بهره گيرى از آن به كار گرفته و آخرت و زندگى بسيار خوب و جاويد بهشت و بهشتيان را به وادى فراموشى بسپارند. ولى در نگاه انسان هاى پارسا و بريده از دنيا، نه تنها مرگ ، چيزى ناخواسته نيست ، بلكه لحظه انتظار ديدار معشوق و پيوستن به معبود است . دنيا براى او بسان قفسى تنگ و تاريك براى پرنده بلند پرواز است كه همواره در آرزوى شكستن اين قفس ، و پرواز بر فراز جهان بى انتها و جاويد لحظه شمارى مى كند. از اين رو هر چند سكرات مرگ براى او سخت و دشوار باشد، انتظار زندگى جاويد و آسايش ابدى در لحظه جان دادن او را آرامش بى اندازه مى بخشد، اينگونه انسان ها دنيا را سراى لذت خود نپنداشته اند تا مرگ تباه كننده لذت هاى آنان باشد، چنانكه برخى از سخنان پيشين امام على عليه السلام در آنجا كه درباره اصل حقيقت مرگ سخن گفته است ، گواهى صادق بر اين ادعا است .
تصويرى از گور 
بس نامور به زير زمين دفن كرده اند
كز هستيش به روى زمين بر نشان نماند
و آن پير لاشه را كه سپردند زير گل
خاكش چنان بخورد كز و استخوان نماند
سعدى
بسيارى از انسان ها آنچنان فراموش گر گروگان هاى خاك شده اند گويا خود به جمع آنان نخواهند پيوست ، و اگر لحظه اى به طور جدى انديشه خود را به كار بگيرند و گور و گور نشينان را به تصوير بكشند، و يا در گورستانى حاضر آيند و از نزديك گورها را ببينند شايد به خود آيند و راه درست را پيدا نموده و با درك درست سرانجام اين دنيا، به جهان آينده بينديشند، و اسباب نجات و رهايى خود از آتش دوزخ را فراهم آورند، امام على عليه السلام براى پند دادن به ما انسان ها در سخنان خود، گور و گور نشينان را به گونه اى زيبا و عبرت انگيز به تصوير كشيده است ، كه در اينجا به ذكر نمونه هايى از آن سخنان بسنده مى شود:
پاورقي ها
1- شهر سوخته به سلسله تپه هاى باستانى كه در بين راه زابل و زاهدان قرار دارد اطلاق مى شود. اين شهر در حدود 3200 سال قبل از ميلاد مسيح (ع ) پايه گذارى شده و 200 سال قبل از ميلاد هم از بين رفته است . (روزنامه نوروز، تاريخ 10 دى ماه 1380)
2- مجمع البحرين ، مادهدنو.
3- لسان العرب ، مادهدنو.
4- نهج البلاغه ، فيض الاسلام و صبحى الصالح ، نامه 55.
5- نهج ، فيض ، خ 172، صبحى ، خ 173.
6- نهج ، فيض و صبحى ، خطبه 32.
7- نهج البلاغه ، فيضى ، خ 194، صبحى ، خ : 203.
8- نهج ، فيض ، خ 200، صبحى ، خ 209.
9- نهج ، فيض ، خ 230، صبحى ، خ 188.
10- نهج ، فيض ، خ 112، صبحى ، خ 113.
11- نهج ، فيض ، خ 63، صبحى ، خ 64.
12- نهج ، فيض ، خ 98، صبحى ، خ 99.
13- نهج ، فيض و صبحى ، نامه 31.
14- نهج ، فيض ، خ 54، صبحى ، خ 55.
15- نهج ، فيض و صبحى ، خ 21.
16- نهج ، فيض و صبحى ، خ 5.
17- تفسير الميزان ، ج 15.
18- نهج ، فيض و صبحى ، خ 20.
19- نهج ، فيض و صبحى ، خ 51.
20- نهج البلاغه ، فيض ، خ 82، صبحى ، خ 83.
21- نهج ، فيض ، خ 63، صبحى ، خ 64.
22- نهج ، فيض ، خ 193، صبحى ، خ 202.
23- نهج ، فيض ، خ 108، صبحى ، خ 109.
24- نهج ، فيض ، خ 221، صبحى ، خ 23.