محمد بن فضيل گفت به ابى الحسن (عليه السلام) نامه اى نوشتم و از مساءله اى پرسش كردم ، در پاسخ نوشت :
ان المنافقين يخادعون الله و هو خادعهم و اذا قاموا الى الصلوه قاموا كسالى يراؤ ون الناس و لا يذكرون الله الا قليلا مذبذبين بين ذلك لاالى هؤ لاء و لا الى هؤ لاء و من يضلل الله فلن تجدله سبيلا - النساء - 142.
(براستى كه منافقان با خدا نيرنگ بازى مى كنند و حال اينكه خدا نيرنگ كند با آنان - يعنى خدا كيفر مكر و نيرنگشان را بخودشان باز - مى گرداند - و هرگاه بنماز ايستند با كسالت ايستند، بين مردم تظاهر و خودنمائى نمايند و خدا را ياد نمى كنند مكر اندكى (آنهم براى خودنمائى) ميان دو گروه در ترددند، نه مانند مؤمنين از روى اخلاص اظهار ايمان كنند و نه مانند مشركان و كفار اظهار كفر نمايند، و هر كه را كه خدا گمراه سازد هرگز راهى بسوى هدايت آنان نيابى ، نه از كفار بشمار آيند، نه از مسلمانان ، اظهار ايمان نمايند و بكفر و تكذيب گرايند. خدا لعنتشان كند.
ديگر از نشانه هاى منافقين حديث ذيل است بنقل ابى حمزه از على بن الحسين (عليهما السلام):
قال : ان المنافق ينهى ولاينتهى و ياءمربها لاياءتى و اذا قام الى الصلوه اعترض ... الخ .
فرمود: براستى كه منافق ، مردم را از كارهاى زشت نهى مى كند و خود را نهى نمى كند. و ديگران را بكارى كه خود انجام نمى دهد، فرمان مى دهد، و هرگاه بنماز ايستد رو برگرداند يعنى توجه ندارد، و هرگاه ركوع كند، خود را مانند گوسفند بزمين اندازد، شب مى كند و همتى بجز صرف شام ندارد در حالى كه روزه دار نبوده ، و صبح مى كند و سعيش بر خوابيدن باشد با اينكه شب زنده دار نبوده ، اگر سخنى گويد دروغ بگويد و اگر گراميش بشمارى و امانت نزد او بسپارى ، خيانت كند، و اگر از حضور او دور شوى غيبت و بدگوئى از تو كند و اگر وعده اى بدهد تخلف نمايد.
امام صادق (عليه السلام) از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) روايت نموده كه آن حضرت فرمود:
مثل المنافق مثل الجذع ، اراد صاحبه ان ينتفع به فى بعض بنائه فلم يستقم له فى الموضع الذى اراد، فحوله فى موضع آخر فلم يستقم له فى الموضع الذى اراد، فحوله فى موضع آخر فلم يستقم له فكان آخر ذلك اءن احرقه النار.
يعنى مثل منافق بمانند تنه درخت خرمائى است كه صاحب آن مى خواهد در بناى ساختمانى از آن استفاده كند و در آنجائى كه مى خواهد آنرا بكار برد استوار نمى گردد، او را بجاى ديگر منتقل مى كند كه در آنجا بپا دارد، آنجا نيز استوار نمى ماند و آخرين چاره اش اينست كه آنرا در آتش بسوزاند.
و نيز رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در حديث ديگر فرموده : هر اندازه كه خشوع اعضا و جوارح انسان از خشوع قلب زيادتر باشد نزد ما نفاق محسوب مى شود.
توضيح - چون وجود منافقين از صدر اسلام تا زمان حاضر از نظر اسلام حائز اهميت بوده و زيان هاى فاحش و غير قابل جبران پيوسته از اين دسته به پيكر اسلام و اجتماع مسلمين وارد آمده و مسلمانان از شراين صنف مردم در امان نبوده و نمى باشند، بلكه بسا ممكن است زيان هائى كه از اين گروه به اجتماع مسلمانان وارد آيد بمراتب شديدتر و خطرناكتر از زيان هاى وارده از جانب كفار و مشركين باشد بنابراين لازم است مسلمانان بهوش ‍ باشند و اين شيادهاى بدتر از كفار حربى را كه خداوند جايگاه آنان را اسفل السافلين جهنم قرار داده و فرموده است :
ان المنافقين فى الدرك الاسفل من النار:
يعنى بتحقيق جايگاه منافقين در پست ترين طبقه جهنم و شديدترين عذاب آتش دوزخ است)، خوب بشناسند.
بنابراين ، مناسب است بحث در اين باب را قدرى توسعه داده با استفاده از آيات كريمه قرآن كه صفات منافقين را توصيف نموده است مردم منافق را بهتر بشناسيم .
و لذا پس از ترجمه چند حديث از احاديث وارده در اين باب كه متضمن شش حديث مى باشد مبنى بر معرفى و شرح ستون ها و شعبه هاى نفاق از بيان اميرالمؤمنين (عليه السلام) و سئوال محمد بن فضيل از ابى الحسن (عليه السلام) و جواب آن حضرت به آيه مباركه كه از سوره نساء، ترجمه آياتى را كه درباره منافقين و معرفى آنها در سوره بقره نازل شده باين بحث مى افزائيم .
در اول سوره بقره ضمن آيات 8 و 9 در وصف حال منافقين خداى متعال به پيامبر گرامى خود مى فرمايد:
و من الناس من يقول آمنا بالله و باليوم الاخر و ما هم بمؤمنين .
«پاره اى از مردم ، كسانى هستند كه مى گويند ما ايمان آورديم بخدا و روز قيامت در حالى كه ايمان نياورده اند، بلكه مى خواهند بدين وسيله بخدا و كسانى كه ايمان آورده اند نيرنگ بزنند ولى خود را نيرنگ مى زنند و نمى فهمند در دلهاى آنان بيمارى است و خدا بيمارى دلشان را افزون نمود، و بسبب دروغگوئى شان و نيرنگ بازيشان كيفر دردناكى را خواهند ديد».
در شاءن نزول اين آيه چنانكه در تفسير ابوالفتوح رازى و بعضى از تفاسير معتبر ديگر نوشته اند منافقين صدر اسلام دو دسته بودند يك دسته منافقين يهود و نصارى مثل عبدالله بن ابى و امثال او، و يكدسته منافقان قريش كه بزبان اظهار ايمان مى كردند و در دل بر اعتقاد باطل خود و بت پرستى ثابت بودند و مقصودشان اين بود كه از اسرار مسلمانان باخبر شوند ضمنا از شرافت و حرمت اسلام نيز برخوردار باشند لذا بخدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مى آمدند و شهادت مى گفتند و اظهار اسلام مى كردند حق تعالى در اين آيه از اسرار باطن ايشان برسول گرامى خود خبر مى دهد كه بعضى از مردم بتو مى گويند، كه ما بخدا و رسول ايمان داريم ولى مؤمن نيستند و بزعم باطل خود مى خواهند خدا را فريب دهند و مقصود از خدعه و مكر با خدا، خدعه و مكر با رسول اوست زيرا رسول خدا نماينده اوست و هر كس با رسول خدا خدعه كند چنانست كه با خدا خدعه كرده است و مى فرمايد جز خود را فريب نمى دهند يعنى ضرر مكرشان در دو جهان عايد خودشان مى گردد و ممكن نيست كه بمكر و حيله شان ضررى بخدا و رسول خدا برسانند.
و در آيه 12 تا 20 همان سوره صفات ديگرى از آنان و مال و عاقبت كارشان را توصيف مى فرمايد به بيان زير:
- «و چون به منافقين گفته شود ايمان بياوريد و مؤمن شويد، همچنانكه ساير مردم ايمان آوردند، در جواب گويند آيا ما هم مانند سفيهان كه ايمان آوردند، مؤمن شويم ؟، بدانيد كه آنها خود سفيهانند ولى نمى دانند».
- «وقتى كه مؤمنين را ببينند، گويند ايمان آورديم به آنچه به محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) نازل شده ، و چون با شياطينشان و رؤ سا و رفقايشان خلوت مى كنند مى گويند ما با شمائيم ، همانا ما مؤمنين به محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را مسخره مى كنيم و بدروغ مى گوئيم ايمان آورديم».
خداى تعالى در رد گفتار آنها مى فرمايد:
- «خداى متعال آنها را مسخره مى كند - يعنى كيفر استهزاء آنان را بخودشان باز مى گرداند و باستدراج هلاكشان مى كند - و مى كشاند آنها را در طغيانشان تا حيران بمانند».
- «اين منافقين كسانى هستند كه گمراهى را در برابر هدايت خريده اند - و كفر را بجاى ايمان اختيار نموده اند - و اين تجارتى كه كرده اند سود نمى كند و هرگز راه يافته و بهره مند نباشند».
آنگاه خداوند با ايراد مثلى حال منافقين را چنين توصيف مى فرمايد:
- «مثل منافقين مثل آن كسى است كه شب در بيابان تاريكى وامانده باشد و آتشى روشن كند تا از روشنائى آن استضائه نمايد و راه خود را بيابد آنگاه كه آتش برافروخت و دوروبر خود را كمى روشن ديد بناگاه خداوند آتش او را خاموش نمايد و در بيابان تاريك و ظلمانى بمانند و چشمشان جائى را نبيند».
توضيح اينكه : منافقين كه بدروغ خود را در ميان اجتماع مسلمين جا مى زنند و ظاهرا ادعاى ايمان و اسلام مى كنند ممكن است چند روزى مورد احترام مسلمانان قرار گرفته و كسب آبروئى نمايد اما چون ايمان واقعى ندارند بزودى نفاقشان آشكار و آبرو و احترامشان زائل مى گردد.
مثل ديگر از كلام خدا اينكه :
- «و يا حال منافقين مانند حال آن كسانيست كه گرفتار بارانى سخت و تندى در شب ظلمانى شده باشند كه تواءم با رعد و برق شديد است از ترس ‍ صداى صاعقه ها و رعد و برق انگشتها را در گوشهايشان فرو برند كه مبادا هلاك شوند - در حالى كه خداوند به كافران احاطه كامل دارد - نزديك است برق (يعنى دلايل و بينات روشن و آشكار و نورانى قرآن كه بمثابه برق خيلى قوى مى باشند) چشمان منافقان را بربايد، هر وقت كه برق مى درخشد بروشنى آن راه مى روند و همينكه تاريك مى شود در جاى خود مى ايستند و اگر خدا بخواهد هر آينه گوش و چشم منافقان را از بين مى برد زيرا خداى تعالى بر هر كارى توانا است .
مفسران اين تشبيه و مثال را چنين توجيه كرده اند كه :
اسلام بمنزله باران رحمت است زيرا همانطور كه باران سبب حيات و زندگانى خلق بخصوص حيوانات و نباتات است اسلام نيز سبب حيات دلهاى مردم است و كفر باطنى منافقان بمنزله ظلمات و تاريكيهاى شب است ، و فرمان جهاد مايه بيم و وحشت كفار و مشركان است مانند رعد، و اظهار اسلام كه منافقان بوسيله آن جان و مال خود را محفوظ مى دارند در حكم برق و روشنى آن ، و زواجر قرآن يعنى آيات تهديد و تخويف بمنزله صاعقه هاست . حاصل اينكه هر كس در شب تاريك دچار باران سخت و تاريكى رعد و برق و صاعقه شده جز در هنگام درخشيدن برق نمى تواند قدم از قدم بردارد، همچنين منافقين و اهل شك كه يقين بديانت حقه ندارند بلكه از روى تقليد و يا عادت و يا غرض شخصى اظهار اسلام مى كنند هر وقت از اسلام و مسلمين نفعى مى يابند و يا حكمى از احكام اسلام را موافق سليقه و منافع خود مى بينند اسلام و مسلمين را تصديق مى كنند و در مواردى كه منافعشان در خطر است منكر اسلام و مخالف دين و در ظلمات كفر و نفاق و شك متحير و سر گردانند.
# # #
آيات ديگرى نيز در وصف منافقين و شرح خرابكارى و توطئه هاى ضد اسلامى آنها در صدر اسلام و در مدت رسالت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) در سور ديگر قرآن نازل گشته كه ذكر تمام آن آيات محتاج به نگارش كتاب جداگانه اى است . از خداى متعال مسئلت داريم مترجم و خوانندگان گرامى را از شر نفاق و منافقين محفوظ بدارد.

شرك و كمترين حد آن

هشت حديث در اين باب وارد شده كه چند حديث آن ذيلا مذكور مى گردد.
بريد عجلى گويد: از امام باقر (عليه السلام) پرسيدم بهترين چيزى كه بنده بواسطه آن مشرك مى شود چيست ؟ فرمود هر كس به هسته بگويد سنگريزه است و يا به سنگ بگويد هسته است و بدان معتقد گردد مشرك است (39).
از امام صادق (عليه السلام) مى فرمود: مردم وظيفه دارند ما را بشناسند و بما مراجعه كنند و بما تسليم شوند. اگر روزه بگيرند و نماز بخوانند و شهادت دهند كه بجز خدا معبودى نيست ولى پيش خود قرارداد كنند كه بما مراجعه ننمايند بدين جهت مشرك باشند.
در حديث ديگر فرمود: اگر مردم خداى يگانه بى شريك را بپرستند و نماز بپا دارند و زكات بدهند و حج خانه خدا بجا آورند و ماه مبارك رمضان را روزه بگيرند، سپس بچيزى كه خدا ساخته و يا پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) تشريع نموده است بگويند چرا خدا يا رسول خدا چنين ساخته و چنان نساخته يا اينكه تصور اين اعتراض در دلشان پيدا شود هر چند بزبان نياورند بدين سبب مشرك باشند (40). سپس امام صادق (عليه السلام) آيه 64 سوره نساء را كه خداوند مى فرمايد:
«نه ، قسم به پروردگارت داراى ايمان نمى باشند، تا اينكه تو را در اختلافات و نزاعشان حكم قرار دهند و سپس بدانگونه كه تو راءى و نظر دادى در دل خود رنجش و ناراحتى نيابند، و با جان و دل تسليم امر تو باشند...».

شك و ترديد در اعتقاد

9 روايت در اين باب بيان شده از جمله اينكه :
حسين بن حكم گويد به عبدالصالح (امام كاظم (عليه السلام» نوشتم كه من (در امر دينم) در شك و ترديدم همچنانكه ابراهيم (عليه السلام) نيز گفت .
رب ارنى كيف تحيى الموتى ، (خدايا، مرا بنما كه چگونه مردگان را زنده مى كنى ؟) و من دوست دارم كه مرا چيزى از طريق امامت نشان دهيد.
آن حضرت در پاسخ او نوشت كه : بدان كه ابراهيم (عليه السلام) مؤمن بود و خواست بايمانش بيافزايد ولى تو در شكى و در شك كننده خيرى نيست . و نوشت كه : شك تا وقتى است كه يقين نيامده باشد و چون يقين آمد شك جايز نباشد...
اميرالمؤمنين على (عليه السلام) در يكى از خطبه هايش فرمود:
لاتر تابوا فتشكوا و لاتشكوا فتكفروا.
يعنى ترديد و دودلى بخود راه ندهيد كه در شك افتيد و شك نكنيد كه كافر شويد (41).
در تاءييد اين بيان اميرالمؤمنين على (عليه السلام)، محمد بن مسلم (يكى از شاگردان امام صادق (عليه السلام» مى گويد: روزى نزد امام صادق (عليه السلام) سمت چپ آن حضرت نشسته بودم و زراره هم سمت راست آن بزرگوار بود در اين حال ابوبصير بر آن حضرت وارد شد و عرض كرد:
اى اباعبدالله ، چه مى فرمائى درباره كسى كه در خدا شك دارد؟
فرمود: كافر است اى ابا محمد.
عرض كرد: اگر در رسول خدا شك كند چه ؟
فرمود: كافر است .
سپس حضرت صادق (عليه السلام) متوجه زراره شد و فرمود: همانا كافر شود هرگاه انكار كند.
در روايت ديگر فرمود: كسى كه شك كند در خدا بعد از آنكه از پدر و مادر با ايمانى بر فطرت توحيد متولد شده ، هرگز بسوى خير باز نمى گردد.
در روايت ديگر فرمود: هر كس در امرى از امور دين شك كند يا در گمان باشد و بر يكى از اين دو باقى بماند خداوند عملش را باطل كند زيرا حجت خدا همانا حجت واضح و روشن است .
محمد بن مسلم مى گويد به امام باقر يا صادق (عليهما السلام) عرض كردم مردى را مى بينم كه در عبادت و كوشش در امور دين و خشوع مواظبت دارد ولى اعتقاد به حق يعنى در امر امامت نيست ، آيا اين عبادت و اجتهاد و خشوع بحال او مفيد است ؟
فرمود: اى ابامحمد، مثل اهل بيت ، مثل اهل بيتى است كه در بنى اسرائيل بودند، يكى از آنها چهل شب كوشش و عبادت نمى كرد مگر اينكه دعا مى كرد و مستجاب مى شد، ولى مردى از آنها چهل شب رياضت كشيد پس ‍ از چهل شب دعا كرد دعايش مستجاب نشد، نزد عيسى بن مريم (عليه السلام) رفت و ماجراى خود را گفت و از آن حضرت خواست دعا كند خدا دعايش را مستجاب كند، فرمود عيسى (عليه السلام) وضو ساخت و نماز گزارد و درباره آن مرد دعا كرد. خداى متعال باو وحى كرد كه اى عيسى ، بنده من غير از درى كه بايد از آن دربيايد پيش من آمد؛ او مرا خواند در حالى كه در دلش نسبت بتو در شك بود، اگر آنقدر مرا بخواند كه گردنش ‍ قطع و انگشتانش بريده شود دعايش را مستجاب نمى كنم .
فرمود: عيسى (عليه السلام) متوجه آن مرد شد و گفت : تو پروردگارت را مى خوانى با اينكه نسبت به پيامبرش در شكى ؟ آن مرد گفت ، اى روح الله و كلمه خدا، آنچه فرمودى بخدا سوگند درست است ، از خدا بخواه كه شك را از دل من ببرد.
فرمود عيسى (عليه السلام) دعا كرد و خداوند توبه او را پذيرفت و در شمار اهل بيت خود قرار گرفت (42).

مستضعفين چه كسانى هستند؟

دوازده حديث در اين باب از امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) وارد شده كه چند حديث جامع آن براى استفاده بعرض خوانندگان محترم مى رسد.
زراره گويد: از امام باقر (عليه السلام) از حال مستضعفين پرسيدم (كه در سوره نساء آيه 98 مى فرمايد: الا المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان لايستطيعون حيله و لا يهتدون سبيلا: يعنى : مگر ناتوانان از مردان و زنان و كودكان كه توانائى انديشيدن و راه چاره جستن و راهى انتخاب نمودن را ندارند).
فرمود: مستضعف كسى است كه راهى بكفر ندارد تا كافر شود، و نه راهى بسوى ايمان دارد كه مؤمن شود، نه درك اين دارد كه ايمان آورد و نه مى تواند كفر ورزد، و آنان كودكان و مردان و زنانى هستند كه نيروى درك و عقلشان مانند كودكان است . قلم از اين عده برداشته شده است .
اسمعيل جعفر راوى حديث و يكى از شاگردان حضرت امام باقر (عليه السلام) گويد از آن حضرت پرسيدم از دينى كه بندگان خدا را شايسته نيست براى ياد گرفتن و ايمان بدان در نادانى بمانند، فرمود: دين توسعه دارد، اما خوارج (43) از روى نادانى كار را بر خود تنگ گرفتند.
عرض كردم : قربانت گردم ، اجازه مى فرمائى دين خود و معتقداتم را بشما بازگو نمايم ؟
فرمود: بازگو كن .
عرض كردم : شهادت مى دهم كه جز خداى بى همتا معبودى نيست و گواهى مى دهم كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) بنده خدا و فرستاده اوست و مقر و معترفم بدانچه از جانب خدا به پيامبرش نازل شده ، و شما را دوست دارم ، و بيزارم از دشمنان شما و آنان كه بر شما برترى جستند، و بر شما فرمانروائى كردند و ستم در حق شما كردند.
فرمود: چيزى كمبود ندارى كه نادان باشى ، همان است بخدا سوگند آنچه ما بدان معتقديم .
عرض كردم : آيا كسى كه اين امر (44) را نشناسد در سلامت است ؟
فرمود: نه ، غير از مستضعفين .
عرض كردم ؛ آنها چه كسانى مى باشند؟
فرمود: زنان و فرزندان شما...
در خبر ديگر على بن سويد، گويد از امام كاظم (عليه السلام) از ضعفا پرسيدم ، در پاسخ نوشت :

مرجون لامرالله يعنى آنان كه كارشان با خداست ، چه كسانى هستند؟

امام باقر (عليه السلام) در تفسير گفتار خداى متعال در آيه و آخرون مرجون لامر الله - التوبه - 107: و قومى ديگر كه كارشان واگذار بخداست) فرمود:
قومى بودند مشرك ، كه عده اى از مؤمنين مثل حمزه و جعفر و مانند آنها را كشتند سپس اسلام اختيار كردند و خدا را بيگانگى ستودند و شرك را ترك نمودند، اين اشخاص حقيقت ايمان را بدلهايشان نشناختند كه از مؤمنين بشمار آيند و بهشت بر آنها واجب شود و بر انكارشان هم باقى نماندند تا كفر ورزند و دوزخ بر آنها واجب شود؛ پس آنان بر اين حال باشند تا خدا بر آنها چه خواهد، يا عذاب مى كند و يا توبه شان را مى پذيرد.
حديث ديگرى نيز بهمين مضمون با جزئى اختلاف از آن حضرت وارد شده . و ممكن است منظور از اينكه سرانجام كار آنها با خدا است اين باشد كه وضع آنها را پس از توبه تا به هنگام مرگ در اثر پشيمانى و ندامت و رياضت و عبادت براى جبران كردار بد گذشته بجز خداى متعال كسى نمى داند، ممكن است خدا عذاب كند و يا توبه شان را بپذيرد.

اصحاب اعراف كيانند؟

زراره گويد؛ امام باقر (عليه السلام) به من گفت : چه مى گوئى درباره اصحاب اعراف ؟
گفتم : آنان يا مؤمنند يا كافر، اگر داخل بهشت شوند، مؤمنند و اگر داخل آتش گردند كافرند.
فرمود: بخدا سوگند، آنان نه مؤمنند و نه كافر، زيرا اگر مؤمن بودند ببهشت مى رفتند همچنانكه مؤمنان مى روند، و اگر كافر بودند بدوزخ مى رفتند چنانكه كفار مى روند ولكن آنها گروهى هستند كه حسنات و سيئات آنان برابر است ؛ و اعمالشان نارساست و آنان چنانند كه خداى متعال فرموده است .
عرض كردم : آيا از اهل بهشتند يا از اهل دوزخ ؟
فرمود: آنها را در مقامى بگذار كه خداوند قرار داده است .
گفتم : آيا شما درباره آنها به ارجاء قائليد؟
فرمود: آرى ، درباره آنها قائل به ارجاء هستيم و كار آنها را با خدا وا مى گذاريم چنانكه خدا كار آنها را بخود واگذاشته ، اگر خدا بخواهد برحمت خود ببهشت شان برد و اگر خواهد بسبب كيفر گناهانشان بدوزخ بكشاند و ستمى به آنها نكرده است .
عرض كردم : آيا كافر ببهشت داخل مى شود؟ فرمود: نه ، گفتم : آيا بجز كافر وارد دوزخ مى شود؟ گويد در پاسخ فرمود: نه ، مگر اينكه خدا بخواهد...

كسى كه ايمان ثابت دارد آيا شايسته است خدا ايمان را از او سلب كند؟

بابى متضمن يك حديث بعنوان اينكه آيا شايسته است كه خداوند تبارك و تعالى ايمان را از كسى زايل كند يا نه ؟ و در آن باب شخصى بنام حسين بن نعيم صحاف به امام صادق (عليه السلام) مى گويد: يابن رسول الله جايز است كسى كه نزد خدا مؤمن است و ايمانش ثابت است ، سپس خدا از او سلب ايمان نمايد و بكفر منتقل سازد؟
فرمود: خداى عزوجل عادل است ، جز اين نيست كه خداوند مردم را به ايمان دعوت نموده نه بكفر، و كسى را بكفر نمى خواند، پس كسى كه بخدا ايمان آورد و ايمان در دلش ثابت شود، بعد از آن خدا او را از ايمان بكفر برنگرداند.
گويد، عرض كردم : مردى كافر است و كفرش نزد خدا ثابت است ، آيا پس از آن ، خدا او را از كفر به ايمان بر مى گرداند؟
فرمود: براستى كه خداى عزوجل تمام مردم را بر فطرت پاك و خداجوئى آفريده است و ايمان بشريعتى و نه كفر را به انكار، بخودى خود نمى فهمند، سپس خداى متعال پيامبران را فرستاد كه بندگان را بسوى ايمان بخدا دعوت نمودند، پس برخى از آنان را خدا هدايت به ايمان نمود و بعضى ديگر را كه قابليت نداشتند هدايت نفرمود.

معارين يا صاحبان ايمان عاريه

پنج حديث در اين باب صادر شده كه صاحبان ايمان عاريه را و سپس نشانه ايمان عاريه را اجمالا معرفى مى نمايند. از آن جمله :
امام صادق (عليه السلام) فرمود: بتحقيق بنده اى بامداد مى كند مؤمن است و بشب كه رسيد كافر است و يا بامداد كافر است و شب كند مؤمن است ؛ و بعضى هستند كه ايمان را بعاريه دارند و سپس از آنها گرفته مى شود و آنها را معارين نامند. سپس فرمود فلانى از آنها است .
در تاءييد حديث مزبور، خبر زير است كه عيسى شلقان راوى خبر، مى گويد: من سر گذر نشسته بودم كه ابوالحسن ، امام كاظم (عليه السلام) عبور نمود و بره اى همراه داشت . گفتم : اى پسر، نمى بينى پدرت چه مى كند؟ ما را به كارى فرمان مى دهد، سپس از آن نهى مى كند، ما را فرمان داد كه ابوالخطاب را دوست بداريم ، سپس دستور مى دهد كه لعنش كنيم و بيزارى بجوئيم ؟
ابوالحسن (عليه السلام) كه پسر بچه اى بود فرمود:
ان الله خلق خلقا للايمان لازوال له و خلق خلقا للكفز لازوال له و خلق بين ذلك اءعاره الايمان يسمون المعارين ....
يعنى : براستى كه خداى تعالى خلقى را براى ايمان آفريده كه زوال پذير نيست و خلقى را براى كفر آفريده كه زوال ندارد، و خلقى را بين آندو آفريده كه ايمان را به آنها عاريه داده و آنان را معارين (دارندگان ايمان عاريه) مى نامند و هرگاه بخواهد ايمان را از آنان سلب مى كند، و ابوالخطاب نيز از جمله كسانيست كه ايمانش عاريه بود.
گويد، آنگاه خدمت امام صادق (عليه السلام) رسيدم و آنچه به امام كاظم (عليه السلام) گفته بودم و آن حضرت در پاسخ من گفته بود خبر دادم ، امام صادق (عليه السلام) فرمود، حقا كه او از سرچشمه نبوت جوشيده است .

در علامت ايمان عاريه

مفضل در حديثى از امام صادق (عليه السلام) نقل مى كند كه در اين حديث علامت دارنده ايمان عاريه را بيان فرموده است .
فرمود: براستى كه حسرت و پشيمانى و اندوه تمامش براى كسى است كه آنچه را كه ببيند از آن سود نبرد و نداند كه بر چه روش و پايه اى استوار است آيا سود مى برد يا زيان ؟
مفضل گويد، عرض كردم : قربان ، پس بچه علامتى رستگار از اين دسته شناخته مى شود، فرمود: كسى كه كردارش با گفتارش موافق نباشد ايمان او مستودع و عاريت است .

در تاريكى دل منافق اگرچه زبان دار و خوش بيان باشد و نورانيت دل مؤمن اگرچه كوتاه زبان باشد

امام صادق (عليه السلام) روزى به عمرو كه در ميان جمعى از يارانش بود فرمود:
«مردى را مى يابى كه در هنگام سخنرانى يك لام و يا واو اشتباه نمى كند ولى دلش از شب تيره و تار، تاريكتر است . بالعكس بمردى برخورد مى كنى كه نمى تواند آنچه در دل دارد، بزبان آرد و بيان كند اما دلش مانند چراغ پرفروغ است .