رياست طلبى و حب جاه
 

رياست طلبى و حب جاه

رياست طلبى بمعنى تسلط بر دلها و اعمال قدرت و حكومت بر آنهاست ، و آن بر دو قسم است . يك قسم آن ، رياستى است كه خداى تعالى بخواص ‍ خلقش از انبياء و اوصياء (عليهم السلام) براى هدايت و ارشاد مردم و رفع فساد از آنها افاضه فرموده است . قسم ديگر رياست مردم است ، و اين قسم رياست نيز چند نوع است . يكنوع آن رياست حق است و آن اگر در حضور امام معصوم باشد و امام معصوم او را تكليف بدان رياست كند بر او واجب مى شود، و در زمان غيبت امام مشهور است كه بر فقيه جامع الشرايط واجب است يا خاصه بطور كفايت - نوع ديگر رياستى است كه نه در زمان حضور امام و بامر امام است و نه شخص رئيس ، فقيه جامع الشرايط، بلكه غير اين دو نوع رياست است و مقصود شخص رئيس اطاعت امام و مهربانى بمردم و احقاق حق آنها و حفظ ناموس و مال و آبروى آنها از تلف باشد و مقصودش سرفرازى بر مردم و تسلط بر آنها و جلب قلوب و كسب ستايش نباشد. اين نوع رياست نيز مستحسن است .
و امام رياستى كه بر باطل است ، آنست كه منظور شخص از رياست ، كسب مال حرام و تسلط بر قلوب خاص و عام باشد بهر وسيله اى كه ميسر گردد و مقصودش اجراى عدالت نباشد. در ذم اين نوع رياست هشت روايت از ائمه اطهار (عليهم السلام) وارد شده است كه به چند روايت آن اكتفا مى شود.
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
من طلب الرئاسه هلك .
(هر كس رياست طلبد هلاك شود.)
در حديث ديگر به ابى حمزه ثمالى فرمود:
اياك و الرئاسه و اياك ان تطا اعقاب الرجال .
(بپرهيز از رياست و بپرهيز از اينكه دنبال مردم بروى) ابى حمزه عرض كرد: قربان معنى رياست را فهميدم اما معنى اينكه دنبال مردم نروم يعنى چه ؟ من دو سوم آنچه دارم از دنبال مردم رفتن بدست آورده ام . امام صادق (عليه السلام) فرمود: آنطور نيست كه فهميدى بلكه مقصود اينست كه بپرهيز از اينكه بى دليل مردى را به پيشوائى و رياست خود منصوب كنى و هرچه بگويد تصديقش نمائى .

در جدال و خصومت با مردم

از امام صادق (عليه السلام) اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرموده :
اياكم و المرآء و الخصومه فانهما يمرضان القلوب على الاخوان و ينبت عليهما النفاق :
(از ستيزه و دشمنى با مردم بپرهيزيد، زيرا كه اين دو امر، دلهاى برادران را نسبت بهم بيمار و تخم نفاق بر دلها مى كارند (30)).
امام صادق (عليه السلام) نيز فرموده :
لا تمارين حليما و لاسفيها فان الحليم يقليك و السفيه يؤ ذيك .
نه با شخص حليم و نه سفيه ، جدال مكن ، زيرا كه شخص حليم و بردبار با حلم و بردباريش تو را از ميدان مى برد و سفيه تو را آزار مى رساند).
و فرمود: جبرئيل (عليه السلام) از جانب خداوند به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) سفارش مى كرد باينكه اياك و ملاحاه الرجال : بپرهيز از گفتگو و جدال با مردان - در خبر ديگر فرمود: بپرهيزيد از بدى كردن به همديگر، زيرا كه اينكار باعث بى آبروئى و آشكار شدن عيوب است .

غضب و مفاسد آن

پانزده خبر در اين مورد وارد شده كه بچند خبر آن اكتفا مى شود.
از امام صادق (عليه السلام) رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود:
الغضب يفسد الايمان كما يفسد الخل العسل .
(خشم ، ايمان را تباه مى سازد چنانكه سركه عسل را تباه مى سازد).
نزد امام باقر (عليه السلام) از غضب نام بردند. فرمود: ممكن است مردى نسبت بديگرى غضبناك شود و تا آخر عمر موفق به تراضى و طلب حليت نشود تا اينكه داخل آتش گردد. پس هرگاه شخصى نسبت بفردى يا افرادى غضبناك شود، اگر ايستاده است بنشيند كه در اين صورت پليدى (وسوسه شيطان) از او زايل شده اعصابش آرامش مى يابد. و هرگاه كسى بيكى از خويشاوندانش خشمناك شود خود را باو نزديك نمايد و با او تماس ‍ حاصل كند. مثلا دست خود را بدست و يا صورت او بمالد و يا او را ببوسد، زيرا كه چون رحم با رحم تماس گيرد آرام شود.
امام صادق (عليه السلام) در خبر ديگر فرمود: الغضب مفتاح كل شر (غضب كليد هر بدى است).
اسحاق بن عمار گفت شنيدم امام صادق (عليه السلام) مى فرمود: در تورات مرقوم است كه : «اى فرزند آدم ، هرگاه بر كسى خشم كردى ، مرا ياد كن تا من هم در موقع غضبم بياد تو باشم و با كسانيكه نابود مى كنم ترا نابود نكنم . و هرگاه ستمى بتو رسيد راضى شو كه من انتقام تو را از ستمكار تو بگيرم زيرا انتقام گرفتن من براى تو بهتر است از انتقام گرفتن تو براى تو».
امام صادق (عليه السلام) فرمود: مردى خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) رسيد و عرض كرد: يا رسول الله مرا چيزى بياموز. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود اذهب و لا تغضب : برو و غضب بر كسى مكن . آن مرد گفت : مرا همين بس است و سپس بسوى خاندان خود بازگشت . ناگاه ديد در ميان قوم و قبيله اش جنگ و ستيزى افتاده و صفها بسته شده و همه سلاح جنگ در بر كرده و آماده نبرد شده اند. او نيز چون اين منظره را ديد، سلاح جنگى ببر كرد و با آنان در صف نبرد ايستاد. ناگاه فرمايش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بيادش آمد كه فرموده بود: «بر كسى غضب مكن». پس فورا سلاح جنگ را از تن در آورد. سپس بجانب قبيله اى كه با قبيله او در جنگ و ستيز بودند رهسپار شد و گفت : اى مردم ، ترك اين جنگ و ستيز كنيد و آنچه خسارت از جراحت و كشته شدن و زدن و غارت بر شما وارد آمده بر عهده من است و غرامت آنرا بشما مى پردازم . آنها نيز با شنيدن اين پيشنهاد صلحجويانه آتش ‍ خشم و غضبشان فرو نشست و در پاسخ گفتند: ما خود بتلافى كردن خسارات خود از شما سزاوارتريم . فرمود پس صلح مابين دو طايفه بر قرار شد و حضومت و دشمنى از ميان رفت .

حسد و مضرات آن

هفت روايت درباره حسد وارد شده كه بچند روايت آن اكتفا مى گردد.
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
ان الحسد ياءكل الايمان كما تاكل النار الحطب .
بدانيد همچنانكه آتش هيزم را مى خورد، حسد نيز ايمان را مى خورد.
در خبر ديگر فرمود: از خدا بترسيد و برخى از شما ببرخى ديگرتان حسد نبريد بتحقيق كه عيسى بن مريم (عليه السلام) از اصول شرايعش گردش و سياحت در شهرها بود در يكى از گردشهايش ، مرد كوتاه قدى كه از ياران آن حضرت و اكثر اوقات ملازم آنجناب بوده همراه آن حضرت بود. چون بلب دريا رسيدند، عيسى (عليه السلام) از روى صدق و يقين بسم الله گفت و برروى آب گذشت . مرد كوتاه قد نيز كه ناظر اعمال آن حضرت بود با يقين خالص بسم الله گفت و بر روى آب براه افتاد و به عيسى (عليه السلام) پيوست . ناگاه عجب و خودبينى بر وى عارض شد و با خود گفت : اين عيسى روح الله است كه بر روى آب راه مى رود، من نيز چون او بر روى آب راه مى روم ، پس او را بر من چه مزيتى است ؟
فرمود: همينكه اين فكر در مخيله اش خطور نمود فورا در آب فرو رفت و عيسى (عليه السلام) را بفرياد طلبيد. عيسى (عليه السلام) او را از زير آب بيرون كشيد و گفت :
- اى كوتوله ، چه گفتى كه بزير آب فرو رفتى ؟
مرد كوتوله جواب داد: ناگاه بفكرم رسيد كه اين روح الله است كه بر روى آب راه مى رود، من هم بمانند او بر روى آب راه مى روم و عجب بر من عارض شد و در آب فرو رفتم .
عيسى (عليه السلام) فرمود: تو با اين فكر، خود را در مقامى قرار دادى كه خداوند در آن مقام قرارت نداده بود و خداوند بر اين انديشه تو غضب نمود پس ، از آنچه پيش خود انديشيدى بسوى خدا توبه كن .
فرمود: آن مرد توبه كرد و دوباره بمقامى كه خداوند عطا فرموده بود نائل گرديد پس بپرهيزيد خدا را و هيچوقت برخى از شما بر برخى ديگرتان حسد نورزيد.
در خبر ديگر امام صادق (عليه السلام) فرمود:
افه الدين الحسد، و العجب ، و الفحز.
آفت دين ، يكى حسد است - ديگرى عجب و خودپسندى و سومى فخر و مباهات يعنى بخود باليدن .
فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: خداى متعال به موسى بن عمران (عليه السلام) خطاب فرمود: اى پسر عمران مبادا بمردم درباره آنچه از فضل خودم عطا نموده ام حسد برى . و مبادا چشمانت را بدنبال آنچه بمردم داده ام تيز نمائى و دلت را بهواى آن فرستى ، زيرا حسد برنده ، نعمتهاى مرا بد دارد و از قسمتى كه به بندگانم قسمت نموده ام باز دارنده است و كسى كه چنين باشد من از او نيستم و او از من نه .

عصبيت يا تعصب

عصبى يا متعصب كسى را گويند كه از خويشان و كسان خود در مرافعات و اختلافات حمايت و پشتيبانى كند و تعصبى كه در اخبار نكوهش شده حمايت از خويش و دوست و رفيق است در ستمكارى و باطل يا طرفدارى از مذاهب ناحق و گفتار ناحق به اعتبار اينكه بدان علاقه دارد يا مذهب پدران يا خويشان او است و از قبيل تعصبات ناحق ؛ و اما تعصب در دين حق و حمايت از آن و هم در مسائل يقينى و اعمال دينى و حمايت از اهل آن و حمايت از بستگان و خويشان براى دفع ظلم مذموم نيست بلكه تا اندازه اى واجب است . در اين مورد هفت حديث وارد شده كه بچند حديث اكتفا مى شود.
از امام صادق (عليه السلام) رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: كسى كه تعصب كشد و يا براى او تعصب كشند رشته ايمان را از گردن خود باز كرده است .
و در حديث ديگر فرموده است :
من كان فى قبله حبه من خردل من عصبيه بعثه الله يوم القيمه مع اعراب الجاهليه :
هر كس باندازه يك دانه خردل تعصب در دل داشته باشد، خداوند روز رستاخيز او را با اعراب جاهليت برانگيزاند.
على بن حسين (عليه السلام) فرمود: هيچ حميتى ببهشت نبرد مگر حميت حمزه بن عبدالمطلب (رض) و آن ، وقتى بود كه اسلام آورد و براى خاطر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در حديث سلا بغضب آمد.
و شرح آن چنان است كه : طبق نوشته مرحوم طبرسى در اعلام الورى روزى ابوجهل به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) تعرض نمود و زخم زبان زد و خاطر مبارك آن حضرت آزرده شد. بنى هاشم اجتماع كردند. جناب حمزه اين وقت از شكار آمد و انبوه جمعيت را ديد و زنى از پشت بام باو گزارش داد كه : اى ابايعلى ، عمرو بن هشام متعرض محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) شد و او را آزرد. جناب حمزه به خشم آمد و خود را به ابى جهل رسانيد و كمان او را گرفت و بر سرش زد و او را بلند كرد و بر زمين زد، مردم جمع شدند و نزديك بود كه شرى بپا شود، و بحمزه گفتند: اى ابايعلى ، بدين برادر زاده ات فريفته شدى ؟ گفت : آرى ، و از روى خشم و حميت گفت اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله ، و چون بمنزل خود برگشت پشيمان شد و بامداد خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) رفت و گفت : اى برادر زاده ، آنچه مى گوئى درست است ؟
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) يك سوره از قرآن برايش خواند و بينا شد و بر اسلام ثابت قدم گرديد و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شاد شد و ابوطالب هم به مسلمانى او خرسند گرديد و قطعه شعرى هم سرود.

كبر يا خودبينى

كبر حالتى است كه در انسان از خودبينى پديد آيد و انسان خود را بزرگتر از ديگران بيند؛ و آن سه نوع است : اول تكبر و گردش كشى در برابر خداى متعال و سرپيچى از قبول حق بندگى او است كه اين بدترين نوع تكبر است . دوم تكبر در برابر پيامبران و امامان (عليهم السلام) است بدين معنى كه زير بار دعوت آنان نروند و از پيروى دستورات ايشان سرپيچى كنند. سوم تكبر در برابر بندگان خدا، باين معنى كه خود را بزرگ شمارد و ديگران را كوچك بداند.
و اسباب كبر يا امور دينى است و يا نبوى . بدين شرح :
1- كبر با علم و دانش كه در دانشمندان پيدا شود و لذا پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: آفت علم تكبر و سربزرگى است .
2- كبر و عجب در عمل و عبادت كه در عباد و زهاد پيدا مى شود، و دارندگان اين صفت توقع دارند مردم از آنها احترام كنند و كارهاى او را انجام دهند و بديدار ايشان روند و تصور مى كنند كه خودشان رستگارند و ديگران در هلاكت و عذاب .
3- تكبر به حسب و نسب و شرافت خانواده و فاميل .
4- تكبر بداشتن جمال و زيبائى كه بيشتر در زنان بوجود آيد.
5- تكبر بداشتن مال و دارائى كه اغلب در سلاطين و تجار و سرمايه داران ظاهر مى شود.
6- تكبر به زور بازو و نيرومندى .
7 تكبر بواسطه داشتن اتباع و انصار و اقارب و اولاد و عشيره .
# # #
هفده حديث در مذمت كبر و تكبر وارد شده كه مهترين آنها از لحاظ معنى و مفهوم ذكر مى شود.
امام صادق (عليه السلام) ضمن حديثى مى فرمود: تكبر در بدترين مردم مى باشد از هر قومى كه باشند. و كبر جامه ايست كه فقط برازنده خدا است و هر كس در جامه برازنده خداى متعال نزاع نمايد بجز خوارى و پستى ، او را نيفزايد...
در حديث ديگر فرمود كه امام باقر (عليه السلام) فرمود:
العز رداء الله و الكبر ازاره فمن تناول شيا منه اكبه الله فى جهنم :
عزت چون جامه روپوش خداست و كبر چون زيرپوش او، پى هر كس بيكى از آنها دست اندازد، خداوند او را برو در جهنم اندازد.
امام باقر يا امام صادق (عليهما السلام) ضمن حديثى فرمودند:
لا يدخل الجنه من كان فى قلبه مثقال حبه من خردل من الكبر.
داخل بهشت نمى شود كسى كه در دلش باندازه دانه خردلى كبر باشد.
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
الكبر ان تغمص الناس و تسفه الحق .
كبر آنست كه مردم را كوچك دانى و حق را سفاهت شمارى .
در حديث ديگر از معنى اين جمله سئوال كردند فرمود: در برابر حق نادانى و سفاهت كند و بر اهل حق طعنه زند و كسى كه چنين كند با خداى متعال در آنچه برازنده اوست ستيزه كرده است .
در خبر ديگر فرمود: در جهنم دره اى است بنام سقر كه بخداى عزوجل از شدت حرارتش شكايت كرد و از او خواست كه اجازه دهد تا نفسى بكشد، پس نفسى كشيد كه جهنم را شعله ور نمود.
در حديث ديگر فرمود:
ان المتكبرين يجعلون فى صور الذر يتوطاهم الناس حتى يفرغ الله من الحساب :
متكبران در روز قيامت بصورتهاى مورچگان ريز در مى آيند و مردم آنها را لگدمال مى كنند تا خدا از حساب خلايق فارغ شود.
از امام باقر (عليه السلام) رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود:
ثلاثه لايكلمهم الله و لاينظر اليهم يوم القيمه و لايزكيهم و لهم عذاب اليم : شيخ زان ، و ملك جبار، و مقل مختال .
سه كسند كه خداوند در روز قيامت با آنها سخن نگويد و با نظر رحمت با آنها ننگرد و پاكشان نسازد و براى آنهاست عذابى دردناك ، آن سه كس ، پيرمرد زناكار و پادشاه جبار و تهى دست متكبر مى باشند.
امام صادق (عليه السلام) فرمود: زمانى كه يوسف (عليه السلام) بسلطنت رسيد و پدر پيرش يعقوب (عليه السلام) بر او وارد شد، عزت سلطنت او را فراگرفت و جلوى پاى پدر از تخت فرود نيامد. پس جبرئيل (عليه السلام) بر او نازل شد و گفت : اى يوسف ، كف دستت را بگشا، يوسف (عليه السلام) كف دستش را گشود.
و نورى از آن ساطع شد و بفضاى آسمان رفت . يوسف (عليه السلام) گفت اى جبرئيل ، اين چه نورى بود كه از كف دست من بيرون شد؟ در پاسخ گفت نور نبوت بود كه از نسل تو قطع شد و بكيفر اينكه بپاى پدر پيرت يعقوب فرود نيامدى از نسل تو پيامبرى نخواهد بود.
در حديث ديگر فرمود: هيچ كس نيست كه كبر ورزد و خود را گم كند جز اينكه در خود خوارى و زبونى دريابد، و در حديث ديگر فرمود هيچ مردى نيست كه تكبر ورزد و زورگوئى كند جز بجهت زبونى و خوارى كه در خود احساس مى كند.

عجب (خودپسندى و غرور)

عجب آنست كه انسان كار خوب خود را بزرگ شمارد و بر آن بر خود ببالد و شادان باشد و در عين حال خود را بى تقصير داند و اما صرف خوشحالى از انجام كار خوب با در نظر گرفتن اينكه خداوند براى انجام كار خوب او را توفيق داده و در مقام شكرگزارى آن برآيد و درخواست فزونى آن نعمت و توفيق نمايد اين معنى عجب نيست بلكه خوب و پسنديده نيز مى باشد.
# # #
هشت حديث در اين مورد ذكر شده كه از آنجمله است : امام صادق (عليه السلام) فرمود: من دخله العجب هلك : هر كه را عجب فرا گيرد نابود شود.
على بن سويد گويد: از ابى الحسن (عليه السلام) از عجبى كه عمل را تباه مى كند پرسيدم ، فرمود: عجب درجاتى دارد. از آن جمله است اينكه كردار بد بنده اى را بنظر او بيارايد و در نظر او نيكو جلوه كند و خيال كند كه كار خوبى انجام داده است . و از آن جمله است اينكه بنده اى بپروردگارش ‍ ايمان آورده بر خدا منت گذارد كه او را توفيق ايمان و عمل نيك داده است .
امام صادق (عليه السلام) فرمود: عالمى نزد عابدى آمد و باو گفت : وضع نمازت چگونه است ؟ عابد گفت از شخصى بمانند من از نمازش ‍ مى پرسند؟! با اينكه من از ابتدا خدا را چنين چنان عبادت كرده و نماز گزارده ام .
عالم گفت : گريه ات چگونه است ؟ عابد گفت : آنقدر گريه مى كنم كه اشكم بصورتم جارى مى شود. عالم در پاسخ عابد گفت : اگر خندان و از خدا ترسان باشى بهتر است از اينكه گريان باشى و بخود ببالى ، زيرا هر كس ‍ بخود ببالد هيچ عملى از او بالا نمى رود.
حضرت صادق (عليه السلام) در ضمن حديث ديگرى فرمود: خداى تعالى به داود (عليه السلام) فرمود:
يا داود بشر المذنبين و انذر الصديقين :
اى داود، مژده بده گنهكاران را و بترسان صديقان را.
داود (عليه السلام) عرض كرد: چگونه مژده دهم گنهكاران را و بترسانم صديقان را؟ خطاب رسيد:
يا داود بشر المذنبين انى اقبل التوبه و اعفوا عن الذنب و انذر الصديقين الا يعجبوا باعمالهم فانه ليس عبد انصبه للحساب الا هلك :
اى داود گنهكاران را مژده بده باينكه من توبه را مى پذيرم و از گناه در مى گذرم ، و صديقان را بترسان به اينكه باعمالشان عجب نكنند و خودبين نباشند، زيرا كه هيچ بنده اى را من پاى حساب نكشم جز آنكه هلاك شود.

حب دنيا و آزمندى بر آن

هفده حديث در ذم دوستى دنيا و حريص بودن و علاقه بستن بر آن صادر شده كه پاره اى از آنها بشرح زير يادآور مى شود:
# # #
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
راءس كل خطيئه حب الدنيا.
سر هر خطائى دوستى دنيا است .
از اميرالمؤمنين على (عليه السلام) رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود:
ان الدينار و الدرهم اهلكا من كان قبلكم و هما مهلكاكم .
طلا و نقره پيشينيان شما را هلاك كردند و همان دو، شما را نيز هلاك نمايند.
امام باقر (عليه السلام) فرمود: مثل حريص بر دنيا مثل كرم ابريشم است كه هر چه بيشتر بر دور خود مى تند، راه بيرون آمدنش را دورتر مى نمايد تا از غم و اندوه مى ميرد.
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
اغنى الغنى من لم يكن للحرص اسيرا:
بهترين توانگرى آنست كه انسان اسير آزمندى و حرص نشود. و فرمود دل هايتان را دنبال آنچه از دست رفته روان نكنيد تا فكرتان را از آمادگى براى آنچه هنوز نيامده است باز داريد و از نعمتهاى جاويدان آخرت خود را محروم نمائيد.
زهرى گويد: از على بن الحسين (عليهما السلام) پرسيدند كه ، چه عملى نزد خدا بهتر است ؟ فرمود: هيچ عملى بعد از معرفت خداى تعالى و شناختن رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بهتر از بغض دنيا نيست . پس ‍ بنابراين براى دشمن داشتن دنيا راههاى بسيار و براى ارتكاب گناهان نيز راههاى بسيارى است .
نخستين راهى كه خدا از آن راه نافرمانى شد، كبر است ، و آن گناه شيطان بود، آنگاه كه از سجده بر آدم (عليه السلام) ابا نمود و تكبر ورزيد و از كافران بود.
دوم - از طريق حرص و آزمندى نافرمانى شد، و آن گناه آدم و حوا بود، آن وقتيكه خداى تعالى به آنان فرمود:
... كلا من جيث شئتما و لا تقربا هذه الشجره فتكونا من الظالمين :
(بخوريد از هر چه بخواهيد و نزديك نشويد باين درخت كه از ستمكاران باشيد) و آنان از روى حرص و آز آنچه را كه نياز بدان نداشتند اخذ نمودند و اين خوى ناپسند در نسل آنها سرايت نمود تا روز قيامت و روى اين جهت است كه بسيارى از آنچه را كه فرزندان آدم در پى بدست آوردن آنند بدان نياز ندارند.
سوم - از راه حسد و بخل نافرمانى شد و آن گناه قابيل پسر آدم (عليه السلام) است ، زمانى كه به برادرش هابيل حسد برد و او را كشت . و منشعب مى گردد از اين گناه دوستى زنان و دوستى دنيا و رياست خواهى ، و راحت طلبى و دوستى كلام ، و حب برترى و حب مال كه جمعا هفت خصلت مى شود تماما در حب دنيا مجتمعند. پيامبران و دانشمندان پس از شناختن اين صفت مذموم فرموده اند: حب الدنيا راءس كل خطيئه : (دوستى دنيا سرمنشاء هر خطا و لغزشى است) و الدنيا، دنياعان ، دنيا بلاغ و دنيا ملعونه : و دنيا دو دنيا است : دنياى رسا، باندازه ضرورت زندگى كه انسان را به آخرت رهنمون باشد و دنياى ملعون كه انسان را از آخرت دور مى كند.
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
من اصبح و امسى و الدنيا اكبر همه جعل الله تعالى الفقر بين عينيه و شتت امره و لم ينل من الدنيا الا ما قسم الله له و من اصبح و امسى و الاخره اكبر همه جعل الله الغنى فى قلبه و جمع له امره .
كسى كه بامداد و شام را بسر آرد و دنيا بزرگترين هم او باشد، خداى تعالى فقر و پريشانى را ميان دو چشمش قرار دهد و كارش را پريشان سازد و از دنيا جز به آنچه خداوند قسمتش نموده است باو نرسد، و كسى كه بامداد و شامگاه را بسر آرد و آخرت بزرگترين مهم او باشد، خداوند بى نيازى و توانگرى را در دلش قرار دهد و امور دنيا و آخرت او را اصلاح فرمايد.
در حديث ديگر فرمود: كسى كه آلودگيش در دنيا بيشتر باشد وقت جدا شدن از آن حسرت و اندوهش بيشتر و سخت تر است .
در حديث ديگر فرموده است : كسى كه دلش بدنيا بسته شود دلش در گرو سه خصلت قرار گرفته است : همى كه بانتها نرسد. آرزوئى كه بدان نرسد و اميدى كه برآورده نشود.

بدخلقى

امام صادق (عليه السلام) فرمود:
ان سوء الخلق ليفسد العمل كما يفسد الخل العسل .
بدخلقى كردار انسان را چنان تباه مى سازد كه سر كه عسل را.
در خبر ديگر فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرموده است : خداى تعالى توبه آدم بدخلق را نپذيرد، عرض شد يا رسول الله ، چرا خدا توبه بدخلق را نپذيرد؟ فرمود: براى اينكه آدم بدخلق هرگاه از گناهى توبه كند به گناهى بزرگتر از آن افتد.

سفاهت

امام صادق (عليه السلام) فرمود: سفاهت ، خلق آدم پستى است كه بر كسى كه زيردست اوست ، گردن فرازى مى كند و بر كسى كه برتر از اوست اظهار كوچكى مى نمايد.
در خبر ديگر فرمود:
لا تسفهوا فان ائمتكم ليسوا بسفهاء.
سفاهت نكنيد زيرا كه پيشوايان شما سفيه نبودند.
امام كاظم (عليه السلام) فرمود: دو نفرى كه به همديگر دشنام مى دهند، آنكه ابتدا بدشنام نموده ستمكارتر است و گناه خود و طرفش بگردن اوست مادامى كه طرفش از حد تجاوز نكند (31).
امام صادق (عليه السلام) در خبر ديگر فرمود:
ان ابغض خلق الله عبد اتقى الناس لسانه .
مبغوض ترين مخلوقات خدا بنده اى است كه مردم از زبانش حذر كنند.

فحاشى

امام صادق (عليه السلام) فرمود: از نشانه هاى شركت شيطان (در نطفه) كسى كه در آن ترديدى نيست اينست كه آن شخص فحاش باشد و باكى نداشته باشد كه چه مى گويد و چه به او مى گويند.
از اميرالمؤمنين على (عليه السلام) نيز روايت شده كه فرمود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ضمن حديثى فرمود: خداوند بهشت را بر هر فحاش بى بند و بار كم حيائى - كه باك ندارد از اينكه چه مى گويد و چه به او مى گويند - حرام كرده است . زيرا كه اگر او را پرس و جو نمائى يازناكاريابى او را يا از شركت شيطان .
عرض شد: يا رسول الله ، آيا در ميان مردم شركت شيطان هم هست ؟ رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود آيا گفتار خداى تعالى را نخوانده اى كه مى فرمايد: و شار كهم فى الاموال و الاولاد 64 - الاسراء: و تو اى شيطان در دارائى و فرزندان آنها شركت كن ...
و فرمود: كسى كه به برادر مسلمان خود دشنام دهد خداوند بركت از روزى او ببرد و او را بخود واگذارد و زندگى را بر او تباه سازد.