امام علي (ع) و اصول برخورد با دشمنان

فصلنامه حکومت اسلامي، شماره 18، سيد محمد علي داعي نژاد
 

مقدمه

در يک نگاه انسانهاي برجسته دو گروه اند : يک گروه، انسانهايي هستند که در يک فضيلت داراي منزلت والا مي باشند، مانند متفکران بزرگي که تفکرات نو و برجسته اي به ارمغان آورده اند يا همانند عرفا و سالکاني که در سير و سلوک و عرفان به مقامات بالايي دست يافته اند و يا سياستمداران و حاکماني که در رعايت حقوق مردم و تحقق آنها از خود گذشتگي هاي بزرگي نموده اند.
گروه دوم، انسانهايي هستند که برجستگي آنها نه در يک زمينه، بلکه در ابعاد مختلفي مي باشد، مانند حکماي بزرگي که در سير و سلوک و عرفان نيز به منزلت والايي دست يافته اند و يا همانند سياستمداران و حاکماني که اهل تفکر و انديشه نيز بوده اند و آثار مهمي از خود بر جاي گذاشته اند. بي ترديد گروه اخير، الگوهاي مناسب تري براي ديگران هستند، زيرا اينان توانسته اند ابعاد مختلف انساني را در هماهنگي با هم به گونه اي مطلوب و شايسته رشد دهند. حضرت علي (ع) از اين گروه است و بلکه برجسته ترين آنهاست. آري! علي (ع) در عين عبوديت، به ياد مردم بوده، براي احقاق حق مردم تلاش مي کرد. در عين مهرباني و رأفت با دوستان و مردم و حتي مخالفان، با دشمنانِ حق و ظالمان، سختگير و خشمناک بود. در عين آخرت گرايي، زهد و دنياگريزي، بر اساس مسؤوليت و وظيفه الهي به حکومت، سياست و دنيا رو مي آورد، آنچنان که دنياي وي عين آخرت و دنياگريزي بوده است. آن حضرت با همه مُکنت و حکومتش، بر حفظ بيت المال و مصرف درست آن اهتمام مي ورزيد و هيچ گونه تبعيض و مصلحت سنجي را روا نمي داشت. چنين اوصافي از آن حضرت بي شمار است، به گونه اي که حتي غير مسلمانان بر آن صحه گذاشته اند، براي مطالعه آنها، به کتابهاي نوشته شده در اين زمينه رجوع شود.
به هر حال، ضروري است که شخصيت و زندگي چنين انساني بررسي شود تا روش درست زندگي کردن، ترسيم و آموخته شود، اما در يک نوشتار مختصرِ مقاله گونه، بررسي تمامي ابعاد اين شخصيت غير ممکن است، لذا تنها به مسأله حکومت آن حضرت، آن هم اصول و قواعد حاکم بر حکومت آن حضرت در برخورد با مخالفان و دشمنانش مي پردازيم.

علي (ع) و حکومت

پس از توجه و بيعت مردم با امام علي (ع)، ايشان حکومت را پذيرفته و به اداره جامعه اسلامي پرداخت. در اين مدت تلاش نمود تعاليم اسلامي را تحقق بخشد و کژيها و ناراستيهاي پيش آمده پس از رحلت رسول خدا (ص) را از بين ببرد، چنانکه در آغازِ بيعت مردم و حکومت خود، مسير و اهداف حکومتش را اعلام نمود. با وجود اين، مخالفان و دشمنانِ زمامداري آن حضرت، خاموش ننشسته و عليه آن حضرت توطئه مي کردند.

علي (ع) و مخالفان

از ويژگيهاي حکومت علوي آن است که با يک مخالف و يا يک گروه از مخالفان روبه رو نشده بود، بلکه گروههاي مختلفي به علل و اغراض متفاوت با آن حضرت مخالفت ورزيدند. در يک تقسيم کلي مي توان آنها را به سه گروه اصلي معرفي کرد : قاسطين؛ ناکثين و مارقين.
اينک با بررسي تاريخ حيات امام علي (ع) و کلمات آن حضرت به تشخيص و بررسي اصول حاکم بر حکومت علوي با مخالفان و دشمنان مي پردازيم.

1 - حکومت اسلامي و جايگاه مخالفان در اداره جامعه
از موضوعات مهم در حکومت اسلامي، حقوق مخالفان است. آيا حقوقي دارند يا نه؟ حقوقِ قابل پذيرش آنها به چه ميزاني است؟ آيا کساني که به حکومت اسلامي اعتقادي ندارند، مي توانند در دستگاه اجرايي حکومت وارد شوند و مسؤوليتهايي را به عهده گيرند؟
چه بسا عده اي تصور کنند بکارگيري معاندان و مخالفان نظام اسلامي و اعطاي منصب به آنها سبب گرايش و علاقه مندي آنها به نظام و حاکمان اسلامي مي شود يا ممکن است تصور شود بکارگيري مخالفان حکومت، خصوصاً در آغاز تشکيل حکومت به سود جامعه اسلامي و برپايي حکومت اسلامي مي شود؛ آنگاه که حکومت اسلامي استوار گشت، حکومت را از وجود ناخالصي ها و نيروهاي مخالف پاک کرد يا ممکن است عده اي گمان کنند سختگيري در گزينش نيروهاي اجرايي حکومت و ايجاد موانع بر سر راه ورود آزادانه همه افراد براي تصاحب پستهاي حکومتي باعث ترسيم چهره اي خشن و خشک از حکومت اسلامي مي شود و اين تلقي را ايجاد مي کند که اسلام با دمکراسي و مردم سالاري و دخالت مردم در امور حکومت مخالف است و يا چه بسا گفته شود چون همه مردم يک سرزمين داراي حقوق برابري هستند، همه (خواه موافقان و خواه مخالفان) حق دخالت در حکومت و کسب منصب حکومتي را دارند.
اکنون، جاي اين پرسش است که آيا علي (ع) نيز به چنين مصلحت انديشي هايي معتقد بودند و يا اينکه به امور ديگري توجه داشته و در اين جهت، اصل يا اصول ديگري را در نظر داشتند؟
بررسي دوره هاي متعددِ حيات آن حضرت، نشان دهنده اين واقعيتها است که ايشان نه تنها در دستگاه حکومتي خود، افراد معاند را به کار نگماردند، بلکه از اشخاص غير معتقد به اسلام، فاسق و دنياطلب بهره نبردند. ايشان، پيوسته به کارگزاران خود توصيه مي کردند که اين گونه عمل کنند. به دو نمونه آن اشاره مي شود :
الف) امام علي (ع) پس از آنکه حکومت را به دست گرفت، پاره اي از عوامل اجرايي حکومت خليفه سوم را عزل و افراد شايسته را به جاي آنها نصب کرد. طلحه و زبير که به طمع فرمانروايي کوفه و بصره بيعت کرده بودند،[1] با امتناع حضرت علي (ع) مواجه شدند و در نتيجه دشمني با آن حضرت را آغاز نمودند. براي اينکه روشن شود چرا حضرت علي (ع) فرمانروايي کوفه و بصره را به طلحه و زبير واگذار نکرد تا جنگ جمل رخ ندهد، کافي است شخصيت اين دو صحابي بزرگ پيامبر (ص) اندکي ذکر شود.
از زمان خليفه دوم به دارندگان سابقه جهاد و هجرت، سهم و حقوق بيشتري داده مي شد. اين سياست در دوره خلافت خليفه سوم نيز گسترش و شدت بيشتري يافته بود، به گونه اي که نابرابري هاو طبقه هاي جديدي با امتيازات ويژه پديد آمده بود. علي (ع) با اين روش مخالف بود و براي مردم حقوق اجتماعي يکساني قايل بودند. طلحه و زبير که در اين دو دوره به دنياطلبي و زراندوزي رو آورده بودند، به اين امتيازات عادت کرده و با سياست علي (ع) مخالفت مي کردند،[2] زبير پسرعمه رسول الله (ص) و امام علي (ع) و جزو هشت نفري است که بعد از علي (ع) و خديجه به اسلام گراييد. او اولين کسي بود که در راه اسلام شمشير زد. در شجاعت آنچنان بود که به وي لقب «سيف الاسلام» داده اند.[3] طلحه پسرعموي ابوبکر، معروف به «طلحة الخير»، از اولين کساني است که اسلام آورد. وي در اکثر جنگهاي رسول الله (ص) شرکت داشته است. با وجود اين، وي صدها کنيزک و غلام داشت.[4] او در کوفه با گچ، آجر و ساج خانه ساخته و درآمد روزانه وي از زمينهايش در عراق هزار دينار بود. علاوه بر آن، دارايي او (هزار اسب و ...) بود. از وي پس از مرگش ثروتي چند ميليون ديناري به جاي مانده بود.
[5] زبير نيز در مصر، بصره، کوفه، اسکندريه و ديگر شهرها، خانه هاي مجلل بنا کرده بود.[6] از وي هزاران دينار و اموال هنگفت ديگر (هزار اسب و ...) باقي مانده بود.[7]
بنابراين، اين پرسش به ميان مي آيد که آيا ثروت اندوزي و داشتن روحيه دنياطلبي با عدالت گروي و حق گرايي و روحيه مساوات طلبي سازگاري دارد؟ آيا مسلط کردن چنين افرادي بر امور جامعه و واگذاري بيت المال به آنان ظلم به مردم نيست؟ از اين رو، علي (ع) از واگذاري مناصب حکومتي و بيت المال به اينان و تقسيم نابرابر بيت المال خودداري نمود و در برابر کساني که او را در اين مسأله سرزنش مي نمودند، پاسخ مي داد : آيا شما مي خواهيد که با توسل به جور و ستم به کساني که قدرت سياسي آنها به من سپرده شده، براي رسيدن به حق و عدالت ياري بجويم؟ به خدا، تا زماني که نظام آفرينش بر اساس عدالت در چرخش و حرکت است، من نيز از مسير عدالت بيرون نمي روم و تبعيض در توزيع ثروتهاي عمومي را به خود روا نمي دارم.[8]
ب) امام علي (ع) در ضمن نامه اي به مالک اشتر به وي تذکر مي دهد که بدترين وزراي تو آن وزيري است که پيش از تو وزارت فاسقي را کرده باشد و در جور و ستم و ساير گناهان او موافقت و مرافقت کرده باشد. زنهار! که چنين کساني را وزير و صاحب تدبير خود و محرم اسرار خويش مگردان؛ چه اينها ياران گنهکار و برادران ستمکارانند؛ به جور و ظلم عادت کرده اند و نيکويي سعي تو را ضايع مي سازند.[9]
همان طوري که ملاحظه مي شود، امام علي (ع)، بکارگيري چنين وزيراني را مانع به ثمر رسيدن تلاشهاي حق طلبانه و آنها را زمينه ساز نفوذ دشمنان مي دانند. در اين نامه، حضرت يکي از موانع ورود به دستگاه حکومت اسلامي و نزديکي به حاکم اسلامي را شرک ذکر مي کنند. اين کلام حضرت يادآور اين آيه شريفه است : «و لن يجعل الله للکافرين علي المؤمنين سبيلاً».[10] از ديدگاه اسلام جايز نيست کافران بر سرنوشت مسلمانان مسلط گردند. از اين رو، نزديکي آنها به حاکم و حکومت اسلامي زمينه ساز تسلط آنان بر سرنوشت مسلمانان است.
بنابراين، مي توان نتيجه گرفت که به دليل حق ستيزي و بي علاقگي مخالفان، به اسلام و حاکميت مسلمانان، نبايد مسؤوليتهاي حکومت و اداره جامعه را به آنها سپرد.

2 - رعايت حقوق مخالفان
از مشکلات مهم حيات بشر اين است که در هر مسأله اي، يا به افراط مي گرايد و يا به تفريط رو مي آورد و در نتيجه، ارزيابيهاي يکطرفه، بررسيهاي تک بعدي به جاي تحليلهاي جامع نگر پديد مي آيند. از ويژگيهاي مهم شخصيت مولاي متقيان علي (ع) دوري جستن از حبّ و بغضهاي بي اساس است. از اين رو، حضرت به رغم آنکه دشمنان حکومت اسلامي و ناصالحان را به تشکيلات حاکميت راه نمي داد، اما در عين حال، حقوق آنها را در برخورداري از حيات انساني و بهره مندي از امنيت و آسايش به رسميت مي شناخت و در تحقق آنها بسيار حساس بود که به پاره اي از آن موارد اشاره مي شود :
الف) کشاورزان مشرک منطقه اي از رفتار سختگيرانه والي آن به امام علي (ع) شکايت مي کنند. امام در نامه اي به حاکم تذکر مي دهد که هرچند اينان مشرکند، اما به خاطر پيماني که با حکومت اسلامي دارند، درخور دور شدن و ستم کردن نيستند، پس با ايشان مهربانيِ آميخته با سختي را، شعار خود قرار ده، با آنها بين سخت دلي و مهرباني رفتار کن، برايشان بين نزديک و زياد، نزديک گردانيدن و دور و بسيار دور ساختن، جمع کن (يعني با آنان به اعتدال رفتار کن).[11] بنابراين، از ديدگاه امام علي (ع) مشرکانِ هم پيمان با حکومت اسلامي، سزاوار برخورداري از ملاطفت و مهرباني حاکمان هستند؛ به گونه اي که محبت همراه با سخت دلي باشد.
ب) حضرت در پاسخ به سخن خوارج «لا حکم الّا لله» فرمودند :
«منظور اينان آن است که امامت و رياست (در بين خلق) مخصوص خداوند است و حال آنکه ناچار براي مردم اميري لازم است خواه نيکوکار باشد يا بدکار. [در هر صورت مؤمن در امارت و حکومت او به طاعت مشغول است و کافر بهره خود را مي برد.»[12]
بنابراين، از ويژگيهاي هر حکومتي از جمله حکومت علوي تأمين معيشت و امنيت مردم و جامعه است. حکومت براي جلوگيري از هرج و مرج و تأمين امنيت اجتماعي پديد آمده است تا انسانها (چه کافر و چه مؤمن) بتوانند به تمتعات و علاقه هاي خود (مانند عبادت، پرستش خدا و ...) دست يابند. علي (ع) در طول دوران حکومتش، با مخالفان خود چنين رفتاري کرد. شرح آن خواهد آمد.
ج) امير مؤمنان (ع)، هنگام گردش در شهر، پيرمرد نابينايي را ديد که از مردم درخواست کمک مي کرد. پرسيد : «اين کيست»؟ گفتند : مرد نصراني است. امام در پاسخ فرمودند :
«شگفتا! از او کار کشيديد، اکنون که پير و ناتوان شده او را از زندگي بازداشته ايد. از بيت المال به او بپردازيد تا آبرويش حفظ شود.»[13]
يعني شهروندان حکومت اسلامي، هرچند نصراني باشند از بيت المال مسلمانان سهمي دارند و براي نگهداري آبروي آنها بايد در هنگام ناتواني به آنها کمک کرد.
د) امام (ع) در نامه اي به مالک اشتر استاندار خود در مصر نوشت :
«با همه مردم با رحمت و محبت رفتار کن و براي آنان حيوان درنده نباش که بهره هاي آنها را غنيمت مي شمارد؛ زيرا آنان دو گروه اند : يا برادر ديني تو هستند يا انساني مانند تو.»[14]
در اين کلام امام، به دو گونه حقوق اشاره شده است :
1 حقوق ديني که به اقتضاي متدين بودن بر عهده دينداران نهاده مي شود؛
2 حقوق انساني که هر انساني سزاوار و شايسته آن است، از جمله مهرباني و ملاطفت حاکمان و کارگزاران حکومتي با همه مردم (چه متدين و چه غير متدين).

3 - صراحت امام علي (ع) در برخورد با مخالفان و دشمنان
از شيوه هاي مرسوم در سياستهاي رايج امروز، نيرنگ، فريب و ظاهرسازي است. چه بسا عده اي گمان کنند چه اشکالي دارد براي پيشبرد اهداف اسلامي چند صباحي از آرمانها و اهداف خود سخن نگفت يا دست کم به صراحت و روشني از آنها ياد نکرد تا حساسيت دشمنان و مخالفان برانگيخته نشود و گمان کنند ما در آرمانهاي خود تجديد نظر کرده ايم و يا اينکه عده اي تصور نمايند سياست؛ يعني فريب و نيرنگ و سياستمدار واقعي؛ يعني حيله گر ماهر، چنان که ماکياولي، ظاهرسازي و فريب را خصوصيت مهم سياستمداران راستين بر مي شمرد.
اکنون پرسش اين است که آيا سياست به معناي فريب و ظاهرسازي، در قاموس حکومت علوي جايي داشت و يا اينکه حکومت علوي، هدفش انسان سازي و سعادت بخشي بوده است؟ استفاده از چنين ابزارها را با چنان اهدافي ناسازگار مي ديد و از اين شيوه ها پرهيز مي نمود؟ نگاهي مختصر به منش حضرت علي (ع) با مخالفان و دشمنانش به روشني اين اصل را اثبات مي کند که ايشان مقاصد خود را به صراحت بيان مي داشت و آشکارا بر انجام آنها تأکيد مي ورزيد.
هنگامي که مهاجر و انصار بر بيعت با حضرت علي (ع) اصرار مي ورزيدند، به آنان گفتند : اينک که بر گزينش من اصرار مي ورزيد انجام آن بايد در مسجد باشد.[15] آن گاه در مسجد، امام به «صراحت» برنامه حکومتي خود را اعلام کرده، فرمودند : جامعه امروز ما به همان بلايي دچار است که در نخستين روز بعثت پيامبر (ص) دچار بود. چاره اي جز اين نيست که اين جامعه، چون ديگي جوشان زير و زبر شود، چنان که فرازآمدگان، فرو روند و فروماندگان، فراز آيند.[16] بازتاب اين سياستهاي صريح در نامه عمروعاص به معاويه مشهود است. در آن نامه به معاويه هشدار داد : بنگر که چه مي تواني کرد، آن گاه که پسر ابوطالب هر چه را اندوخته اي چنان باز پس گيرد و به بيت المال بازگرداند که گويي چون چوبي پوست تو را مي کند.[17] اين نامه نشان مي دهد که حضرت از همان آغاز حکومتش برنامه هاي اصلاحي را به روشني اعلام کرد و پنهان کاري و ظاهرسازي را ابزار مناسبي براي اهداف حق طلبانه خويش نمي دانست.

4 - واقع نگري در برخورد با مخالفان و دشمنان
حق گرايي و پايداري بر اصول منافاتي با در نظر گرفتن شرايط و وضعيت اجتماعي ندارد. مهم آن است که توجه به شرايط و اوضاع اجتماعي نبايد بدان حد باشد که انسان را به مصالحه بر سر اصول و حقايق وا دارد. از ويژگيهاي برجسته حيات سياسي حکومت علوي آن است که در چارچوبه ارزشها و حقايق و بر اساس مصالح، به انتخاب بهترين گزينه اقدام مي نمود و در اين جهت به شرايط و اوضاع جامعه توجه کامل داشته است. مواردي براي نمونه بيان مي شود :
الف) علي (ع) پس از بيعت مردم و عهده دار شدن قدرت، معاويه را براي حکومت شامات شايسته نمي دانست. عبدالله بن بجلي را که براي اين مسؤوليت شايستگي داشت، به جاي او در نظر گرفت و به شام فرستاد. اصحابش با اطلاعاتي که از اصرار معاويه براي ماندن بر اريکه قدرت داشتند، به امام پيشنهاد کردند که براي جنگ با معاويه و بر سر جاي نشاندن وي، هر چه سريعتر خارج شوند. امام در پاسخ فرمودند :
«اينکه من مقدمات جنگ را با اهل شام فراهم کنم، در حالي که جرير را هم به آنجا فرستاده ام، بستن باب مسالمت به روي آنان است. ممکن است آنها بيعت با عبدالله را اراده کنند و با خروج ما به جنگ، نبايد آنان را از اين خير منصرف کرد.»[18]
بنابراين تعهد و اصرار بر اصول نبايد مانع از توجه به واقعيات و شرايط شود. حضرت اولاً، براي آنکه حجت را بر دشمن تمام نمايد و به احتمال تسليم شدن دشمنان توجه کند، جنگ با دشمن را به تأخير انداخت و ثانياً، ارسال کارگزار براي وادار کردن معاويه به تسليم با تهيه مقدمات جنگ منافات دارد (يعني تهيه مقدمات جنگ با مذاکره و گفت و گو منافات دارد)، پيشنهاد اصحاب خود براي جنگ را رد کرد.
ب) معاويه در جنگ صفين براي رهايي از شکست (با پيشنهاد عمروعاص) قرآنها را بر فراز نيزه ها کرد و از حکميت قرآن سخن مي گفت. عده اي از سپاهيان ساده انديش امام (ع) فريب اين حيله را خوردند و شمشيرهاي خويش را بالا برده، شعارِ «لا حکم الّا لله» سر دادند.[19] اينان (که بعداً خوارج ناميده شدند) در برابر امام ايستادند و به امام گفتند : بايد حکميت را بپذيري، در غير اين صورت تو را به قتل خواهيم رساند، همان گونه که عثمان را به قتل رسانديم. اين ماجرا در حالي صورت مي گرفت که مالک اشتر به کنار خيمه گاه معاويه رسيده بود[20] و اندک فرصتي، ريشه تباهي را مي کند. خوارج به امام مي گفتند : به مالک دستور بده، برگردد و گرنه تو را خواهيم کشت.[21] امام به مالک پيام رساند که برگردد، ولي مالک که از توطئه خبر نداشت، مقاومت کرد و پيام فرستاد : اندکي فرصت دهيد؛ اکنون زماني نيست که مرا از موقعيتي که دارم، خارج کنيد؛ به مقدار دوشيدن يک شتر فرصت دهيد![22] دوباره پيک امام رسيد که مالک، بايد برگردي. مالک که احساس کرد اتفاق مهمي افتاده، شايد جان امام در خطر باشد، برگشت.
اين برخورد امام (ع) با عده اي از سپاهيان ساده انديش، نشانگر عمق موقعيت شناسي حضرت است. خود امام به عده اي از يارانش که از پذيرش پيشنهاد داوري و حکميت تعجب کردند، فرمودند : «کنتُ امس اميراً، فاصبحتُ اليوم مأموراً»؛ ديروز فرمانده بودم، ليک امروز (که برخي ياران ساده انديشم (يعني خوارج) اصرار بر پذيرش حکميت دارند) فرمانبر شده ام.[23] نمونه ديگري از درک شرايط، پذيرش حکميت ابوموسي اشعري بود، در حالي که امام قصد داشت عبدالله بن عباس را (که فردي زيرک بود) پيشنهاد کند، ولي باز اصرار و تهديد خوارج، امام را به پذيرش حکميت ابوموسي وادار ساخت.[24]

5 - علي (ع) و بهره گيري از جنگ
از ديگر ويژگيهاي امام علي (ع) در طول حکومت اين بود که جنگ را هدف و يا وسيله اي براي کسب قدرت نمي دانست، بلکه جنگ را آخرين ابزار در جلوگيري از ايجاد فساد دشمنان مي دانست؛ يعني هنگامي که هيچ راه ديگري براي اصلاح دشمنان باقي نمي مانده، اقدام به جنگ مي نمود، گرچه غالباً از سوي دشمنان، جنگ آغاز مي شد؛ زيرا امام (ع) در برخورد با دشمن، ابتدا تلاش مي کردند تا با تبيين موضع حق جويانه خويش، آنان را از گمراهي نجات دهند، سپس در صورت عدم پذيرش، اگر به حال جامعه اسلامي زياني نداشتند، آنها را به حال خود وا گذاشته، حقوق آنها را نيز قطع نمي کردند، اما زماني که دشمنان بر جنگ اصرار مي ورزيدند، امام مي کوشيدند آغازکننده جنگ نباشند. اينک نمونه هايي از اين روش را بررسي مي کنيم :
الف) در توطئه ناکثين، امام (ع) براي مقابله با فتنه ها آمادگي لازم را فراهم آورد و وقتي که آگاه شد سران ناکثين از مکه به سوي بصره حرکت کرده اند، در مدينه به مردم اعلام مي نمايد و از آنان مي خواهد که براي مقابله با پيمان شکنان به سوي بصره حرکت کنند.[25]
از سوي ديگر، امام (ع) تلاش کرد به هيچ وجه جنگ و درگيري و مسلمان کشي راه نيفتد. لذا در عين حفظ آمادگي، صبر و تحمل پيش کرد و فرمود :
«آنان به دليل خشمي که از سياست من دارند، جمع شده اند، ولي من تا زماني که کيان اجتماعي شما مورد تهديد قرار نگيرد، صبر مي کنم.»[26]
سپس دعا نمود : «اللهم احقن دماء المسلمين»؛ خدايا خون مسلمانان را تو خود حراست فرما.[27] امام (ع) براي بي اثر کردن توطئه دشمنان در تلاش بود تا با گفت و گو با سپاه و سران سپاه دشمن آنان را از اقدام خطرناکشان باز دارد. در نامه اي به طلحه و زبير سابقه درخشان آنان را بازگو کرده، به زبير «فارس قريش» و به طلحه «شيخ المهاجرين» اطلاق نمود. عايشه را در اقدامش براي رهبري سپاه جمل مذمت نمود و گوشزد کرد : اقدام تو از گناه قاتلان عثمان بزرگتر است.[28]
آن گاه فرمود : من فردي نيستم که از جنگ هراس داشته باشم.[29] بعد از اين مراحل، وقتي که نامه ها در سران ناکثين اثر نگذاشت امام اقدام ديگري نمود و سفير مخصوص به نزد زبير فرستاد تا با وي مذاکره نمايد. قبل از شروع جنگ هم (در حالي که دو سپاه رو در روي يکديگر بودند)، امام دو مرتبه نماينده فرستاد تا آنها را از بروز جنگ باز دارد.[30] با وجود اين، امام به سپاه خود دستور مي دهد تا شروع کننده نباشند،[31] اما بعد از اينکه چند نفر از نيروهاي علي (ع) با تيرهاي ناکثين به خون غلتيدند، به گونه اي که سپاهيان امام (ع) اعتراض نمودند، آن حضرت فرمودند : «کدام يک از شما با وجود اينکه مي داند کشته مي شود، اين قرآن را به دست مي گيرد و آنان را به آنچه در آن است دعوت مي کند؟» جواني چند بار داوطلب شد که سرانجام با قرآني و بدون سلاح ميدان رفت و شروع به دعوت ناکثين کرد، ولي آنها بر سرش ريخته و قطعه قطعه اش کردند. بدين ترتيب، دستور دفاع مشروع و عادلانه از جانب امام (ع) صادر شد.[32]
ب) امام (ع) بعد از اينکه از بصره به کوفه رهسپار شد، دو نامه، يکي، به اشعث بن قيس کندي و ديگري، به معاويه نوشت. مضمون هر دو نامه اين بود که استانداريِ اين دو نفر مورد خوشايند حضرت نبوده، آنان کناره گيري کنند.[33] معاويه سرپيچي نمود و امام بسيار سعي کرد او را با احتجاج و نصيحت متقاعد کند. در نهج البلاغه نامه هاي فراواني در اين باره موجود است. معاويه در برابر تصميم امام (ع) اصرار بر باقي ماندن بر مسند قدرت از راه جنگ داشت و سپاهيانش به اين شهر يا آن شهر حمله مي کردند تا اينکه امام مجبور به دفاع از کيان جامعه شد. گفت و گوي سياسي بين حضرت علي (ع) و معاويه تقريباً هفده ماه به طول انجاميد.[34] امام بعد از ارسال نامه هاي فراوان و اطلاع از آمادگي معاويه، مردم عراق را به سوي شام بسيج نمود. معاويه وقتي در برابر سپاه امام علي (ع) قرار گرفت اولين اقدامش اين بود که ستوني از نظاميان خود را بين رودخانه فرات و سپاه امام حايل قرار داد. حضرت (ع) کوشيد از راه گفت و گو اين مشکل را حل کند، اما گفت و گو نتيجه اي نبخشيد. لذا عده اي از لشکريان امام (ع) به فرماندهي اشعث و نيز مالک، لشکر معاويه را شکست داده و
فرات را در اختيار گرفتند. امام (ع) در برخورد با سپاه معاويه به سوي خيمه گاه معاويه آمده، فرمود : با معاويه سخني دارم، سپس او را نصيحت کرد، اما اثري نبخشيد. امام (ع) در اين مورد هم سعي کرد تا آغازگر جنگ نباشد. به همين دليل به اصحابش فرمودند :
«با آنها تا جنگ با شما را آغاز نکنند، نجنگيد؛ زيرا بحمدالله شما کارتان بر اساس دليل است و آغاز نکردن جنگ نيز حجت ديگري، عليه آنها خواهد بود.»[35]
ج) آن گاه که خوارج راهشان را از علي (ع) جدا کردند، امام (ع) تا وقتي که آنان قيام مسلحانه نکرده بودند با آنها حداکثر مدارا را مي کرد، حتي حقوقشان را از بيت المال قطع نکرد و آزاديشان را محدود نکرد. در برابر ديگران به او جسارت و اهانت مي کردند، ولي ايشان حلم مي ورزيد. امام (ع) بر منبر در حال سخن گفتن بود که شخصي از وي سؤالي کرد. ايشان فوراً جواب بسيار عالي به او داد و اسباب حيرت و تعجب را برانگيخت و شايد همه تکبير گفتند. يکي از خوارج آنجا بود و گفت : «قاتله الله ما افقه»؛ خدا بکشد او را چقدر داناست! اصحاب امام (ع) خواستند بر سرش بريزند، فرمود : چکارش داريد، يک فحش به من داد؛ حداکثر اين است که فحشي به او بدهيد، نه، کاري با او نداشته باشيد.
امام علي (ع) هنگام خلافتش نماز جماعت هم مي خواند و مردم به وي اقتدا مي کردند، اما خوارج به او اقتدا نمي کردند و مي گفتند : علي (ع) مسلمان نيست و کافر و مشرک است. در يکي از اين نمازها، امام (ع) مشغول قرائت حمد و سوره بود. شخصي به نام ابن کوّاب (از خوارج) آمده، با صداي بلند اين آيه را خواند : «اي پيغمبر! به تو وحي شده و به پيغمبران پيشين هم وحي شده است اگر تو هم مشرک بشوي، تمام اعمالت هدر رفته است.»[36] با خواندن اين آيه خواست بگويد : علي! ما سابقه ات را در اسلام مي دانيم، اما چون مشرک شدي، نزد خدا هيچ اجري نداري. علي (ع) به حکم آيه : «اذا قري ء القرآن فاستمعوا له و أنصتوا لعلّکم ترحمون[37]» سکوت کرد و گوش فرا داد. وقتي سخن آن فرد تمام شد، نماز را ادامه داد. آن شخص دو مرتبه همان آيه را تکرار کرد. باز علي (ع) سکوت کرد و آيه را گوش داد. وقتي او تمام کرد نماز را ادامه داد. بار سوم و يا چهارم که او شروع کرد، ديگر علي (ع) اعتنا نکرد و اين آيه را خواند : «فاصبر انّ وعد الله حق و لا يستخفنّک الذين لا يوقنون».[38] آن گاه نمازش را ادامه داد. بدين ترتيب، خوارج تا دست به فتنه نزده بودند، علي (ع) با آنها مدارا مي کرد، اما آنها کارشان به جايي کشيد که علي (ع) را وادار کردند در مقابلشان اردو بزند؛ با اين توضيح که خوارج مي گفتند : حال که علي کافر شده است راهي جز قيام عليه او نيست. نتيجتاً ياغيانه در بيرون شهر خيمه زده، مي گفتند : ديگران مسلمان نيستند و ما نمي توانيم از آنها زن بگيريم و به آنها زن بدهيم. ذبايح آنها (گوشتي که ذبح مي کنند) حرام است و بالاتر اينکه، کشتن زنان و اطفال آنها جايز است. پس از آن شروع به غارت و کشتار کردند. وضع عجيبي به پا شد! از يکي از صحابه پيامبر (ص) که به همراه همسرش از نزديک آنان مي گذشت، خواستند که از علي (ع) تبري بجويد. چون او اين کار را نکرد وي را به همراه همسر باردارش کشتند و شکمشان را با نيزه دريدند. در برابر چنين رفتار وحشيانه اي علي (ع) پس از فرستادن ابن عباس و مؤثر نشدن صحبتهاي او، خود با آنان گفت وگو، کرد. در نتيجه اين گفت وگو هشت هزار نفر، از دوازده هزار نفر خوارج پشيمان شدند و مابقي که امان امام (ع) را نپذيرفتند با شمشير آن حضرت کشته شدند و کمتر از ده نفر از آنها موفق به فرار شدند که يکي از آنها عبدالرحمن ابن ملجم مرادي بود.
علي (ع) در روزهاي پايان عمر خويش در برخورد با ابن ملجم اوج انسانيت را به نمايش گذاشت. در پايان براي کوتاه شدن کلام مي گوييم که اصول بيان شده، شمه اي از شخصيت والا و الهي علي (ع) و شيوه حکومت وي بود.

--------------------------------------------
پي نوشت ها :

1 محمد بن محمد بن نعمان بغدادي (شيخ مفيد)، الجمل و النصرة لسيد العترة في حرب البصره، تحقيقِ سيد علي ميرشريفي، چاپ اول : قم، مکتب الاعلام الاسلامي، 1413ق.
2 عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام علي بن ابي طالب (ع)، ترجمه سيد محمدمهدي جعفري، ج2، ص7 و 37.
3 عزالدين ابوالحسن علي بن محمد (ابن اثير)، اسدالغابة في معرفة الصحابه، ج2، ص295؛ شهاب الدين احمد ابن حجر العسقلاني، الإصابة في تمييز الصحابة، ج1، ص545 و ابن هشام، سيرة النّبي، ج2، ص91.
4 عبدالفتاح عبدالمقصود، همان، ج2، ص12.
5 ابوالحسن علي بن حسين مسعودي، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج1، ص689 و 690.
6 عبدالفتاح عبدالمقصود، همان، ج2، ص12.
7 ابوالحسن علي بن حسين مسعودي، همان، ج1، ص690.
8 صبحي صالح، نهج البلاغه، خطبه 126، ص183.
9 صبحي صالح، همان، نامه 53، ص426.
10 نساء آيه 141.
11 صبحي صالح، همان، نامه 19، ص376.
12 صبحي صالح، همان، خطبه 40، ص82.
13 شيخ حرّ عاملي، وسائل الشيعه، ج11، باب 19 از ابواب جهاد، ح1.
14 صبحي صالح، همان، نامه 53، ص 426.
15 عزالدين ابوالحسن علي بن محمد (ابن الاثير)، همان، ج3، ص190.
16 عبدالمجيد معادي خواه، خورشيد بي غروب، گفتار 16.
17 علامه اميني، الغدير، ج8، ص288.
18 صبحي صالح، همان، خطبه 43، ص84.
19 ابوالفضل نصر بن مزاحم المنقري، وقعة صفين، تحقيق و شرح عبدالسلام محمدهارون، ص481 و احمد بن ابي يعقوب بن جعفر بن واضح اليعقوبي، تاريخ اليعقوبي، ج2، ص88.
20 ابوجعفر محمد بن جرير الطبري، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، تاريخ الرسل و الملوک (تاريخ الطبري)، ج4، ص34 و احمد بن ابي يعقوب، همان، ج2، ص88.
21 احمد بن ابي يعقوب، همان، ج2، ص491.
22 محمد بن جرير طبري، همان، ج4، ص314.
23 احمد بن ابي يعقوب، همان، ج2، ص484.
24 ابوالحسن علي بن الحسن المسعودي، مروج الذهب و معادن الجواهر، ج2، ص391 و 392.
25 ابن مسعود، همان، ج2، ص358.
26 صبحي صالح، همان، خطبه 168 و محمد بن جرير طبري، همان، ص243، ج4، ص168.
27 ابن مسعود، همان، ج2، ص361.
28 ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه الدينوري، الامامة و السياسة، ج1، ص90 و ابومحمد احمد بن اعثم الکوفي، الفتوح، ج2، ص468.
29 ابومحمد احمد بن اعثم الکوفي، همان، ج2، ص472.
30 محمد بن محمد بن نعمان بغدادي (شيخ مفيد)، همان، ص336.
31 ابن مسعود، همان، ج2، ص361.
32 عبدالفتاح عبدالمقصود، همان، ج3، ص.
33 ابن قتيبه دينوري، همان، ج1، ص111.
34 ر.ک : همان، ص121.
35 صبحي صالح، همان، نامه 14، ص373.
36 زمر (39)، آيه 65.
37 اعراف (7)، آيه 204.
38 روم (30)، آيه 60.